پووووف، بالاخره خوابید! در واقع بیهوش شد، اینقدر که پستونک در دهن غر زد و منم کف کردم از بس هرچی شعر و ترانه و نوحه!!!! بلد بودم خوندم! کلاً وقتی مهمون داریم و مهمونامونم تا دیروقت بمونن و دائم هم سر اینکه کی بغلش کنه با هم دعواشون باشه و بچه مجبور بشه بغل ده دوازده تا عمو و خاله بره و با همشونم بخنده همینجوری میشه! وگرنه روند خوابش خیلی خوب شده و معمولا حدود 12 بغلش که می کنم سرش رو فرو می کنه تو بغل آدم و سه سوت خوابه پیشی خانوم! همچنان وقتی خوابش می بره می برمش توی اتاق خودش و تا صبح راحت می خوابه. بگذریم که سر همین قضیه ی جدا خوابوندن کلی حرف شنیدم از اینور و اونور که بچه به محبت احتیاج داره و این کار یعنی محروم کردن از آغوش مادر و ...این حرفا! بابا جون خوب وقتی مدل خوابیدن بچه ی من اینجوریه که دائم بیدار نمیشه و تا خود صبح خوابه مگه فرقی می کنه کجا باشه؟ والا چند شب آوردمش پیش خودم ببینم وقتی پیشش باشم بیدار میشه؟ بغل می خواد؟ که دیدم نه! تازه تن خودم هم درد گرفته بود از بس یه وری خوابیده بودم، تازه خودش هم با صدای بلندنفس کشیدن باباش از خواب می پرید، تازه تا صبح اینقدر استرس داشتم که له نکنمش اعصابم خرد شد....تازه بعضی ها اینجور موقعها دایه مهربانتر از مادر هم میشن که واااای! خودت چه جوری دلت میاد؟!؟ و من میگم بذار فکر کنه چقدر بی عاطفه ام که شبها بچه رو توی تخت خودش می خوابونم یا بیرون که میرم توی ماشین بغل نمی گیرمش و توی صندلی خودش میذارمش،دیگه حوصله ندارم توضیح بدم که من از صبح تا شب از کت و کول می افتم اینقدر که باهاش بازی می کنم و دلم نمیاد این بچه رو زمین بذارم، فکم پیاده میشه از بس باهاش حرف میزنم، کارتون میذارم و خودم کنارش میشینم که حس نکنه تنها مونده، گاهی از بس پروسه ی شیر خوردنش طولانی میشه (چون وسطش همش میخواد اینور و اونور رو نگاه کنه و با همه چی حرف بزنه) که خودم ساعت 4 ناهار می خورم! از بس که بچمو دوست ندارم آخه!!!!!!! راستی امسال فکر می کردم روز مادر حتماً متفاوته برام، من خودم سالهای پیش برای دوستام که تازه مامان شده بودند از یک هفته قبل فکر می کردم چی بنویسم و اس ام اس بزنم، اما خوب مثل اینکه امسال برای بقیه اینقدر مهم نبود! حتی محمد سعی نکرد امسال روز مادر رو متفاوت بهم تبریک بگه، بجز البته یه جمله که از طرف ستیا توی کارتش بهم تبریک گفته بود! اما امسال یه هدیه ی قشنگ از طرف خدا داشتم، یه فرشته ی کوچولو که لبخند قشنگ و از ذوق دست و پا زدنش رو با یه دنیا عوض نمی کنم .
توی هفته ی پیش یهویی دو تا از فامیلهای محمد اومدن تهران پیش ما و بعدش هم می خواستن برن مشهد که الکی الکی ما هم بلیط گرفتیم و دو روزه رفتیم مشهد و برگشتیم! آخرین بار فکر کنم 4 سال پیش بود که رفتم مشهد، ایندفعه دختر کوچولوم هم باهامون بود و انصافا همسفر خوبی بود و اینقدر همه چیز براش جالب و دیدنی بود که جیکش در نمی اومد. تعطیلات خرداد رو هم که قاعدتاً شیرازیم، هرچند اینقدر الان اونجا گرمه که من واقعا دوست ندارم برم اما نمیشه که! یه چیزی مونده توی گلوم که بگم و برم! (خودمم می دونم خاله زنکی و لوس بازیه ها) نمی دونم چرا مامان محمد به من زنگ نمی زنه! جالبه ها! مثلاً خاله ی محمد و پسر خاله اش دو روز خونه ی ما بودند، بعد من با بچه ی کوچولویی که دایم احتیاج به توجه داره و حاضره گرسنه بخوابه ولی توی شیشه شیر نخوره هم پذیرایی می کردم و هم یه روز ستیا رو گذاشتم پیش مامانم و خاله اش رو بردم مراکز خرید و تا 3 بعد از ظهر بیرون بودیم و برگشتیم بچه رو برداشتم و اومدیم خونه به درست کردن ناهار و ... بعد هم که باهاشون رفتیم مشهد. توی این چند روز مامانش دو بار به خاله اش زنگ زد و چند بار هم به محمد اما دریغ از یه تماس با من! البته که منم زنگ نزدم! چون دو سه بار اخیر من تماس گرفته بودم باهاشون! البته من مثل همیشه چیزی نگفتم، اما دلم می گیره. کار این مدت نیست، همیشه همینجوره. مامان محمد اول به موبایل محمد می زنگه، بعد اگه اون بر نداره به خونه، بعد در نهایت به موبایل من! خودشم صادقانه میگه که زنگ زدم محمد برنداشت نگران شدم به تو زنگ زدم! یا مثلاً محمد که سفر میره مامانشم می دونه که تا بتونه زنگ بزنه با من تماس می گیره، برای همین هم شبش زنگ میزنه که ببینه پسرش تماس گرفته و راحت رسیده یا نه و آیا من شماره تماسشو دارم بدم بهش یا نه! من یه آدمی ام که از اول نذاشتم هیچوقت بحث "خانواده ی من ، خانواده ی تو" پیش بیاد، اما یه چیزایی آدم می بینه که باورش میشه هرچقدر هم صاف و ساده و صمیمی برخورد کنی باز هم خانواده ی شوهر خانواده ی خود آدم نمیشه! بعضی وقتها شک می کنم که اصلا منو دوست داره یا نه! حالا به هر حال من که تا هفته ی دیگه هم زنگ نمی زنم بهش، برعکس همیشه که زنگ می زدم ببینم چیزی لازم دارن من اینجا بگیرم ! هرچند اونم اگه چیزی لازم داشته باشه به محمد میگه (با اینکه میدونه پسرش اینقدر گرفتاره که خریدای خودشم من انجام میدم) بعد محمد به من میگه و من اگه برسم خودم میرم خرید و اگه نرسم به مامانم میگم بره براش بگیره! مامانم همش میگه عیب نداره، تو محبت کن، آدمای خوبی اند، آزاری ندارند، کاری به زندگیتون ندارند! (از بس مامانم خودش بیچاره از دست قوم شوهر کشیده فکر می کنه حالا اگر کسی مثل اونا نباشه که بیخود و بی دلیل نیش و کنایه بزنه و شر درست کنه خیلی دیگه آدم خوبیه!) بهش میگم هنر نکردن! خوب منم عروس خوبی ام براشون (به خدا کجا می خواستند بهتر از من گیر بیارن؟ از هر نظر که فکر کنی! وااالااا! (خود شیفته!) الان عروسهای دیگه ی فامیلشون رو خوبه که می بینن!) هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم و خدا شاهده حواسم هست یه وقت کاری یا رفتاری نکنم که فکر کنن حالا چون من تهرانی ام و اونا شهرستانی من خودم رو گرفتم یا هرچی (واقعیتش اصلا به فکرم هم نمیرسه که این موضوع باعث برتری و فخر فروشی باشه، بهترین دوستای من اکثراً تهرانی نیستند اصلا!) ولی مثل اینکه باید یه کم روی رفتارم تجدید نظر کنم! زیادی خاکی و مهربون شدم
اینا رو میگم دلم خنک شه ولی فردا پس فردا باید راه بیفتم کادوی روز مادر و پدر بگیرم براشون....
برای اون شوهر بی معرفتم هم که کلا توی خونه دست به هیچی نمی زنه و کارای قبل و بعد مهمونی رو می اندازه گردن من ، یه سورپرایز جور کنم که اولین سالی هست که بابا شده
(الان پستم رو خوندم دیدم چقدر غر زدم
شرمنده!)
همیشه هر کس ازم می پرسید دوست داری بچه ات شبیه کی بشه می گفتم برام فرقی نداره! واقعا هم نداشت! هم قیافه ی خودم رو دوست دارم هم همسرم رو، تعصبی هم ندارم که حالا شبیه عمه و عمو و خاله و مادربزگاش بشه یا نشه چون همشون رو دوست دارم و به نظرم همشون خوش قیافه اند! اولها که ستیا دنیا اومده بود هر کی می دید می گفت شبیه محمده، فقط لبها و حالت چشمهاش به من رفته. گفتم خیلی هم خوب! کم کم که چشمهاش باز شد و پف صورتش خوابید و هوشیار تر شد گفتند نه! به نظر ما شبیه تو هم هست! بازم گفتم فرقی نداره. بعضی روزها هم شبیه خواهر محمد می شد و بعضی روزها شبیه خواهر من. توی بغل محمد که بود می گفتیم مثل باباشه و توی بغل من که بود می گفتند مثل مامانشه! اما حالا تقریباً هرکس می بینه میگه ستیا خیلی شبیه منه. نگاههای درخشان و لبخند و خندیدنش خیلی مثل منه. من خودم بیشتر از همه اینو حس می کنم. و راستش با اینکه می گفتم فرقی نمی کنه شبیه کدوممون باشه اما خوشحال میشم که یه عروسک شکل بچگیای خودم داشته باشم. دیشب به محمد میگم ستیا رو که بغل می کنم حس می کنم بچگی خودم رو بغل گرفته ام، از بس این نگاهها و لبخندها برام آشناست.... خیلی با مزه است که آدم حس کنه داره بچگی خودش رو بزرگ می کنه، انگار یه فرصت دیگه داری تا بعضی اخلاقهای بد رو از خودت دور کنی، بعضی رفتارهای خوبت رو تقویت کنی، انگار فرصت داری دوباره بچگی کنی....
چقدر خوبه که تو هستی گنجیشکه! راستش رو بگم هیچوقت توی این سالهای گذشته به کسی که بچه داشته باشه غبطه نخوردم. تازه توی دلم موقعیت دو نفره ی خودمون رو بیشتر دوست داشتم . همیشه عاشق بچه ها بودم ولی نه برای خودم،وقتی می گفتم وااای فلانی بچه داره انگار دارم از یه موقعیت متفاوت حرف می زنم که حالا همچین هم خواستنی نیست! توی گردشهای وقت و بی وقتمون یکی از حرفهامون این بود که خوبه بچه نداریما! وگرنه کی می تونست مثلا ساعت 1 شب بیاد بام تهران زیر برف نسکافه بخوره! (خوب معلومه که با بچه نمیریم زیر برف نصفه شبی یا مثلا هر وقت دلمون بخواد نمیشه بریم سینما! اما کلی گردشهای دیگه هست که اصلا با نینی بیشتر هم خوش می گذره، مثل قدم زدن توی پارک! یا همین موندن توی خونه و بازی کردن با این فسقلی!) .الان حس و حال کسایی که دور و برم هستند و بچه ندارند رو درک می کنم، همچنین دوستانی که بچه داشتند و ما حوصلمون سر میرفت از بس راجع به بچشون حرف می زدند (خدایا ما رو ببخش!) . کلا چند وقتیه که دیگه سعی می کنم راجع به موقعیتی که خودم تجربه اش نکردم قضاوت نکنم، این اخلاق بد اکثر ایرانی هاست که در مورد همه چیز یه نظری دارند، من خودم رو راحت کردم و خیلی راحت راجع به وضعیتی که شناختی ازش ندارم میگم نظری ندارم! دارم از روزهای کودکی دختر سه ماهه و شیرینم با تمام وجود لذت می برم و هر روز میگم چقدر خوبه که تو هستی....
دو سه خط، فقط دو سه خط. می فهمم پدرش رو از دست داده، هی دوباره می خونم شاید من بد فهمیده باشم، اما نه...حتی نمی فهمم چه جوری تسلیت بگم. ستیا روی پامه ، خیره شده به صفحه ی مونیتور که رنگیه و آگهیهایی که کنار صفحه تکون می خورن. محکم می گیرمش توی بغلم و گریه می کنم . زار می زنم برای همه ی خاطراتی که با یک نفر تموم میشه، برای همه ی حرفهایی که دیگه گفته نمی شه، برای دلی که باور نمی کنه عزیزش رو دوباره نمی بینه، برای خونه ای که جای یک نفر برای همیشه توش خالیه و این جای خالی بدجور دل آدم رو می سوزونه، برای اینکه مرگ چقدر بیرحمانه نزدیکه....تا قبل از رفتن بابا من هیچ درکی نداشتم از اینکه نبودن یک نفر چقدر می تونه دردناک باشه، نمی فهمیدم آدم چقدر دلش می تونه برای شنیدن صدای یک نفر تنگ بشه، نمی دونستم بعضی از زخمها خوب نمیشن، گاهی حواس آدم ازشون پرت میشه اما همیشه یه جایی توی قلب آدم درد می کنه....
برای شادی و آرامش روح پدر مهربون هنای عزیزمون یک فاتحه بخونید. ما رو در غم خودت شریک بدون هنای دوست داشتنی....
*مرگ یک سیب،یک اتفاق است اتفاقی که باید بیفتد..... (محمدحسین بهرامیان)
آدم یه چند وقت که نمی نویسه انگار نوشتن براش سخت میشه. توی این یکی دو هفته اینقدر درگیر مهمونی رفتن و مهمونی دادن بودم که اگرم می خواستم بنویسم دیگه حالش رو نداشتم... . از حدوداَ سه هفته پیش رفتم تحت نظر متخصص تغذیه تا اضافه وزن قبل از بارداری رو از بین ببرم. از دوره ی بارداری هم دو کیلو هنوز مونده بود . حالا نه اینکه منم خیلی رعایت می کنم!!!!! با اینهمه تا امروز 2 کیلو و هشتصد گرمش به راحتی کم شده! البته اونم از مزایای شیر دادن به ستیا است و افزایش تحرکم در راستای بچه داری! درس رو هم دوباره شروع کردم، هم زبان و هم نوشتن مقاله. چند وقته دارم راجع به بازگشت به کارم فکر می کنم. من خودم بخاطر کار مامانم از سه ماهگی رفتم مهد کودک. مامانم همیشه با حسرت میگه که هیچی از بزرگ شدن شماها نفهمیدم. من نمی خوام اینطور باشه، مخصوصاً که تصمیم دارم همین یه بچه رو داشته باشم (حداقل فعلا که تصمیمون اینه) و دوست دارم لحظه لحظه شیرینی بچگی اش رو حس کنم. برای همین فکر می کنم ارزشش رو داره که حداقل تا یکسالگی اش پیشش بمونم. اگر بخوام برم سر کار همین الانش هم مامانم با جون و دل ستیا رو نگه می داره اما خودم دلم نمیاد، هنوز خیلی به من احتیاج داره. جدیداً هم که خانوم خانوما یهو تصمیم گرفته شیر رو توی شیشه لب نزنه و کارمون در اومده رسماً! البته بجاش بلد شده پستونک بخوره در حد حرفه ای! خیلی با مزه و تند تند پستونک می خوره، من خیلی دوست دارم
محمد هم نظرش اینه که یکسال سر کار نرم و به خودم و بچه برسم. برام سخته و می دونم کلی عقب می افتم ولی باز به نظرم بهترین کار همینه. حالا البته هنوز سه ماه دیگه وقت دارم روی این موضوع فکر کنم... .
چند وقت پیش یکی ازم یه سوالی کرد که خیلی توی فکر رفتم، ازم پرسید آدم حتماً باید بچه داشته باشه؟ بچه آدم رو خوشبخت می کنه یعنی؟ وقتی فکر کردم بهش گفتم نه! اگر دو نفر با هم خوشبخت باشن بچه باشه یا نباشه فرقی نمی کنه، اگر هم با هم مشکل داشته باشن بچه مشکلی رو حل نمی کنه (تازه اضافه اش هم می کنه) . ما قبل از اومدن ستیا هم با هم همینجوری بودیم که الان هستیم. تازه شاید هم وقت بیشتری برای هم داشتیم و محدودیتی هم برای هر چیزی که می خواستیم و دوست داشتیم نبود. الان هم که دخترمون رو داریم خوشحالیم و با وجود خیلی از سختیاش هر روز بیشتر عاشقش میشیم و پشیمون نیستیم از داشتنش. اگر هم خدا نمی خواست بچه داشته باشیم باز هم از زندگیمون لذت می بردیم (حالا که خواسته هزار بار بشتر) . اما بچه آدم رو کامل می کنه انگار، روی هر کاری و برنامه ای بیشتر فکر می کنی، صبر و گذشتت بیشتر میشه، یه نفر جدید رو توی قلبت راه میدی و کلی محبتت بیشتر میشه و خوب طبیعتاً بعضی وقتها هم به اینجات میرسه و هرچی فحش با پیشوند و پسوند "پدر" هست به طرف بچه سرازیر می کنی
هفته ی دیگه دخترک شیرینم سه ماهه میشه. فسقلی شش کیلویی شصت سانتی ما حالا خیلی خوب من و باباش رو می شناسه. خیلی خوش اخلاقه و کافیه بهش نگاه کنی تا مثل گل بشکفه و به روت بخنده. آغریبه و آشنا هم نداره، هر کی باهاش حرف بزنه خنده تحویل می گیره (البته گاهی که منو توی جمع پیدا نکنه لب ور می چینه ولی صدایم رو هم بشنوه خیالش راحت میشه و می خنده) توی چشمای هم نگاه می کنیم و شروع می کنه به حرف زدن به زبون خودش! وسطاش هم از صدای خودش خنده اش می گیره. خلاصه دنیایی داره واسه خودش. ما که هلاکشیم از بس شیرین و ناز و خواستنیه. از حالا خنده ها و نگاههاش هم دخترونه است و پر از ناز و ادا. کنار پسر بچه ی همسن خودش که قرار می گیره تازه آدم می فهمه این کوچولوها از همین الان رفتارهای دخترونه و پسرونه ی متمایز دارند. حتی قیافه هاشون، حالت چشم و ابرو و لبها...راستش رو بگم من همیشه ته دلم یه ذره دوست داشتم یه پسر بچه داشته باشم از بس پسر دوستم بامزه بود ، اما الان روزی هزااااااااااااااااااااار بار خدا رو شکر می کنم که بچه ام دختر شد. نفس منه این جوجه... (هان؟ چیه ؟ احساس می کنم بعضی هاتون دارید چپ چپ نگاه می کنید و یه چیزایی توی دلتون می گید! دوووووست دارم قربون دست و پای بلوریش بشم! حرفیه؟!)
دیگه خوابم میاد، فردا گفتم مامانم با خاله ام از استخر بیان اینجا،صبح باید زود بیدار بشم، زود البته یعنی 10 -11 

دوستام اومدن دیدنم، در واقع اومدن دیدن نی نی. همشون همسن و سال خودم هستند و یا مجردند و یا ازدواج کردند و بچه ندارند. من اولین مامان گروه هستم. ستیا با لباس جدید قرمزش خوابه و ما برای خودمون از هر دری حرف میزنیم، از درس و کار و دانشگاه و تافل و جی مت و برنامه ی اپلای و اقامت و ... . از همه چیز به جز بچه! انگار که این موضوع براشون جالب نیست، منم بحثشون رو عوض نمی کنم. ازشون پذیرایی می کنم،از هم راجع به برنامه های کاری و درسی می پرسن، فرصتهای اپلای یا استخدام، کسی از من ولی چیزی نمی پرسه. برنامه ی من انگار واضحه : من بچه دارم و دیگه فرصتی برای دکترا یا زمینه جدید کاری ندارم، من بچه دارم و فعلاً کارم نگهداری این بچه است، من بچه دارم و زندگی ام متوقف شده تا یه زندگی دیگه پیش بره. دلم می گیره، خیلی زیاد، نگاهم می افته به کریر ستیا، دو تا چشم سیاه از اون تو داره منو نگاه می کنه و می خنده. با همون دل گرفته میرم سراغش، بحث نیمه تموم می مونه. بچه ها می خوان باهاش عکس بگیرن. ستیا بهشون می خنده، از بس خوابیده موهاش عرق کرده بچه ام. بچه ها بغلش می کنن، یه جوری که انگار بمب دستشون باشه، بلد نیستند ظاهراً، یکیشون میگه بوی عرق گرفته بچه ات! از بغلش می گیرمش ، گل کوچولوم هنوز داره براش لبخند میزنه، دلم می گیره.... خداحافظی می کنن و میرن. قرار بعدی خونه ی یکیشونه برای ناهار. یه چیزی کمه این وسط، به من خوش نمی گذره چرا؟!
شب به محمد میگم حس می کنم عقب افتادم! میگه تقصیر خودته، چقدر میگم توی اوقات بیکاری ات بشین برای تافل بخون؟ دلم بیشتر می گیره، بغض می کنم، همه چیز تقصیر منه...میرم بالای سر ستیا، توی خواب داره دستاشو می خوره، گرسنه است طفلکم....
سلام دوستای خوبم. سال نو مبارک باشه با یه عالمه تاخیر!
ایشالا که امسال خیلی خیلی سال خوبی باشه برای همه مون!
بالاخره دیروز سفرهای ایرانگردی ما تموم شد و برگشتیم سر خونه زندگیمون! الان هم خونه و یه عالمه لباس شسته شده منتظرن تا من برم سراغشون! دید و بازدیدهامون هم مونده تازه
24 اسفند ساعت 5 رفتیم کیش. اولین بار بود که ستیا سوار هواپیما می شد و کلی می ترسیدیم که گوشش درد بگیره و اذیت بشه که شکر خدا از اول تا آخرش خوابید و چیزی متوجه نشد. اونجا هم خیلی خوش گذشت و اصلا بر خلاف چیزی که فکر می کردم با وجود بچه اذیت نشدیم. البته وجود مامان اینا هم غنیمتی بود برامون. از روز اول ماشین کرایه کردیم و اونجاهایی هم که باید پیاده می رفتیم خانوم کوچولو توی کالسکه می خوابید و دو سه ساعتی بهمون اجازه ی گشت زدن میداد. برگشتمون به تهران اما ساعت 12 شب بود و این ساعتیه که ستیا توی خونه هم که باشه دل درد داره و نق میزنه. هیچی خلاصه چشمتون روز بد نبینه! تمام یک ساعت و نیم توی هواپیما گریه کرد و بین مسافرا معروف شد! من که دیگه اشکم داشت در می اومد، به هیچ نحوی هم آروم نمی شد، طفلک دل درد داشت و این وسط گوش درد هم گرفته بود و از گریه می لرزید دیگه. آخرای پرواز بالاخره توی بغلم آروم گرفت و خوابید، اما هممون داغون شدیم! حالا قسمت وحشتناک ماجرا این بود که ما حدود 2 می رسیدیم خونه و ساعت 7 دوباره پرواز داشتیم به سمت شیراز! من که می گفتم نمیام! دیگه محمد کلی گفت تا راضی شدم. ساعت 2 که رسیدیم من از شدت خستگی و فشار عصبی بیهوش شدم تا 5 صبح! قرار بود 5:30 هم ماشین بیاد دنبالمون برای فرودگاه. خلاصه گیج و ویج یه سری از وسایل چمدون ها رو در آوردیم و یه سری دیگه ریختیم توش و چند تا لباس دیگه هم برای ستیا برداشتم و رفتیم . مطمئن هم بودم که با این وضع ساک جمع کردنمون حتماً یه چیزایی جا مونده (که مونده بود!) حدودای 9 رسیدیم شیراز، خوشبختانه توی هواپیما مشکلی نداشتیم و همه مسیر رو سه تایی خوابیدیم
از 10 ماه پیش نرفته بودم شیراز، آخرین بار که رفتم نمی دونستم دو هفته است باردارم و این دفعه با دختر 40 روزه ام اومده بودم، مادر شوهرم با دسته گل اومد استقبالم، به مناسبت اینکه اولین باره که به عنوان یه مادر دارم میام شیراز
. خونه که رسیدیم دیدیم تمام خونه رو هم تزئین کردن و برای ستیا خیر مقدم نوشتند، کار قشنگی بود. توی شیراز هم قومی منتظر دیدن شاهزاده خانوم بودند و اگه شیر هم نمی خواست دیگه بغل کردنش هم به من نمی رسید! ایندفعه از گشت زدن توی شهر و حافظیه و باغ ارم و باغ و اینا خبری نبود، یعنی دیگه نمی شد با بچه هر وقت دلمون خواست بزنیم بیرون یا بریم خرید و رستوران. بجاش یه جور دیگه خوش می گذشت، فرشته ی خوشرومون دل همه رو برده بود. دل دردای شبانه اش هنوز پابرجا بود و یک ساعتی همه رو مشغول خودش می کرد. دم سال تحویل تا بچه رو آماده کردم و فرستادم بالا و خودم آماده شدم و بدو بدو رفتیم سر هفت سین حدود 5 ثانیه مونده بود به سال تحویل! خلاصه سال قدیم رو هول هولکی تحویل دادیم و سال جدید رو مسواک نزده تحویل گرفتیم! خدا رحم کنه! بعدش هم که بساط عید دیدنی و .... . قرار بود هفتم فروردین برگردیم اما بخاطر کار محمد پنجم صبح برگشتیم تهران. دو روزی بودیم و دوباره بار و بندیلمون رو جمع کردیم رفتیم شمال! اینم سومین سفر با بچه و این بار با ماشین! این یکی هم تجربه ی خوبی بود، ستیا توی صندلی خودش عقب ماشین خوابید و هر سه تامون راحت بودیم. (اینم یه کار خوب دیگه ای بود که من از اولی که ستیا دنیا اومد انجام دادم، تا سر کوچه هم اگر بخواهیم بریم جای بچه توی صندلی خودش عقب ماشینه نه توی بغل من و جلوی ماشین!) رامسر هم جای همه خالی هوای خوب و دریای آروم و آفتاب درخشان! دیروز هم دیگه برگشتیم. این بود سفرنامه ی نوروزی ما و ستیا خانوم! خلاصه اگه اهل سفرید و فکر می کنید بچه دست و پاتون رو می بنده در اشتباهید! سفرها سر جاشونه فقط یه کم شکلش عوض میشه و یه جور دیگه کیف می کنید
البته اگه نینی تون مثل ما خوش اخلاق باشه
دختر کوچولوی ما داره دو ماهه میشه و ما هر روز بیشتر عاشقش می شیم. خنده هاش ارادی شده و باهاش که حرف میزنیم ناز و خنده تحویلمون میده. گاهی هم جیک جیک کنان جواب میده. گاهی بهش میگم آخه تو کجا بودی بچه؟ چرا زودتر نیومدی؟ محمد اگه اون دور و برا باشه جواب میده کی بود گریه می کرد بچه نمی خوام؟
اینم عکس فرشته ی ما در آستانه ی دو ماهگی :

باورم نمیشه بیشتر از یکماه گذشته باشه از تولد نینی! از یه طرف هم انگار خیلی بیشتر از یکماه شده از بس کارام زیاد شد یهو! ستیا کوچولو اینقدر عوض شده توی این یه ماه که آدم فکرشم نمی کنه این فینگیلی که الان با چشمای هوشیار نگاه می کنه و از خودش صدا در میاره و جیک جیک می کنه همونه که سخت شیر می خورد و بخاطر گرسنگی اش اشک من در می اومد! کلا اون دو سه هفته ی اول شیر دادن سخت ترین کار دنیا بود برام. یعنی عذاب بود! هم شیر کم داشتم، هم درد داشتم ، هم دقیقه به دقیقه گنجیشکه گرسنه اش بود! دیگه شبها بهش کمکی شیر خشک می دادم. سیر میشد و دیر تر هم گرسنه می شد و لااقل یه چرت می خوابیدیم. (تجربه : از دادن شیر خشک و شیشه و پستونک به نینی ها نترسید! به خدا بیخود میگن که خوب نیست و دیگه شیر مادر نمی خوره و اینا، من از روز اول هم دادم و نه بچه مرد نه اینکه عادت کرد به شیشه و پستونک! همچنان هم شیر خودم رو به همه چیز ترجیح میده! هرچیز جای خودش، وقتی یه چیزایی هست که زندگی رو نسبت به قبل آسونتر می کنه چه اصراریه که به روشها و حرفهای قدیمی پایبند باشیم آخه؟ تازه دکترش هم گفت شبها هیچ اشکالی نداره شیر کمکی بدی! اگه سر شیشه و پستونک استاندارد باشه فرم دهان بچه رو هم تغییر نمیده تازه!)
از چند روز قبل از یکماهگی اش هم دیگه مستقلش کردم و از اتاق خوابمون بیرونش کردم
آخرین وعده ی شیرش رو که حدود 1 شب می خوره میبرمش توی اتاق خودش و دو سه ساعت بعد که گرسنه میشه خودش صداش در میاد و من یا محمد میریم دوباره میاریمش توی اتاق خودمون و شیر می خوره و دوباره برمی گرده توی تخت خودش. دفعه ی آخر دیگه حدود 6:30 - 7 صبحه و دیگه خیلی مهم نیست که پیش من بخوابه یا برش گردونم توی تختش. در نتیجه هر سه تامون شبها بهتر می خوابیم، چون ما با هر تکونی از خواب نمی پریم و اونم هی جابجا نمیشه و بدخواب نمیشه. سختی اش فقط اینه که دوبار باید بلند شیم و از اتاقش بیاریمش شیر بخوره و برش گردونیم. (البته توی 7-8 شبی که این برنامه رو پیاده کردیم یه شب آوردیمش از اول پیش خودمون، چون دلش درد می کرد هی تند تند از خواب پا میشد) توی روز خوب می خوابه و وقتی بیداره همش دلش بغل می خواد! البته خداییش من خودمم دوست دارم وقتی بیداره همش بغلش کنم چون این روزهای کوچولوییش دیگه تکرار نمیشه و اصولا بچه باید بغلی باشه
شبها هم گاهی وقتها توی تختش بیداره و غر میزنه، اینجور وقتها کافیه یکیمون بره سراغش و بغلش کنه، پیشی خانوم فوری جای سرش رو روی شونه یا دستمون پیدا می کنه و دستشو میذاره زیر سرش و سریع خوابش می بره. ما هم کلی قربونش میریم و آروم شوتش می کنیم توی جاش! بعله دیگه! خلاصه اینجوریاست! خونه ما قانون داره
این هفته کلی سرمون شلوغه. خیلی دلم می خواست امسال شیرینی درست کنم، دستورهای شیرینی پزی رو می بینم و دلم آب میشه که اینا رو درست کنم (قابل توجه تستری ها) اما وقتی اصلا توی عید نیستیم واسه چی درست کنم بمونه خشک شه؟ باز میگم شاید وقتی برگشتیم و عید دیدنی های تهران شروع شد یکی دو مدل درست کردم. شااااااید!! آخر هفته داریم میریم سفر و من بجز یه خونه تکونی مختصر (که اونم کارگر انجام داد) هنوز هیچ کاری برای عید نکردم و تا چهارشنبه هم بیشتر وقت ندارم. خدا کنه با وجود ستیا کوچولو سفر بهمون خوش بگذره و نه خودش اذیت بشه نه ما!
خوب، حالا بریم سر قول پست قبلی: والا شما که غریبه نیستید، الان چند روزه که این پست رو نوشتم ولی هی می خوام با عکس منتشر بشه و هی بخاطر سرعت دیزلی اینترنتم ارور میده. فعلا متن رو داشته باشید تا در اولین فرصت عکسهاشو آپلود کنم!!!!!
گاهی فکر می کنم همه چی یه خوابه و من وقتی بیدار میشم داریم مثل قبل زندگی می کنیم، اونوقت به محمد میگم دیشب یه خواب خوب دیدم، خواب دیدم یه دختر داشتیم، بعد اون می خنده و میگه خیر باشه، خواب زن چپه!.... ولی خواب نیستم، این دختر کوچولو که الان روی کاناپه کنار من خوابیده واقعی ترین واقعیت زندگی ماست. زندگی ای که دیگه مثل قبل نیست، متفاوته، شیرینتره، عمیق تره، جدی تره....
محمد چند روزه مسافرته، سفری که سال پیش با هم رفتیم و امسال من نتونستم باهاش باشم. جمعه هم برمی گرده، اما ایندفعه برای هر دومون سخت تر بود، برای اون سخت بود چون من و ستیا نمی رفتیم باهاش، برای من سخت بود چون هم محمد پیشم نیست و چون دست تنها بودم نقل مکان کردم خونه ی مامانم! توی خونه ی مامان کلا من کاری ندارم و خیلی استراحت کردم این چند روزه، تازه دو روز هم ستیا رو چند ساعتی سپردم به مامانم و رفتم دنبال کارای عقب افتاده ام. مامانم هم عاشق این بچه است و من حسابی خیالم از جهت رسیدگی بهش راحته. حالا می فهمم چرا دور و بری هام که بعد از زایمان رفتن خونه ی مامانشون چرا اینقدر سختشون بوده که بعد از یکی دو ماه برگردن خونه ی خودشون! چون آدم واقعا بد عادت میشه و مستقل شدن براش سخت میشه. خدا برام نگهت داره مامان جونم (شده کسی رو اینقدر دوست داشته باشی که از فکر کردن بهش گریه ات بگیره؟ من در مورد مامانم اینجوری هستم، در مورد محمد هم همینطور، جدیدا ستیا هم اضافه شده ولی همچنان مامانم در صدر قرار داره!!!)
این هفته می خوام یه مختصری خونه تکونی کنم! گفتم کارگر هم بیاد ببینم چیکار میشه کرد. دلم میخواست امسال یه هفت سین کوچولو برای ستیا درست کنم ولی از قبل از عید خونه نیستیم. برناممون مثل دو سال پیشه، چند روز قبل از عید با مامان و خواهرام کیش هستیم، بعد 7-8 روز شیرازیم، و هفته ی دوم هم شمال. فکر کنم فقط یکی دو روزش رو خونه باشیم. دید و بازدید هم ایشالا بعد از 13 فروردین (وای که من چقدر از این رسم دید و بازدید عید بیزارم! مخصوصا وقتی دوبرابر میشه و یه سری باید توی شیراز بریم و یه سری توی تهران. چه کاریه خوب؟ همه یه روز یه جا مهمونی بگیرن همدیگه رو ببینن تموم شه دیگه)
برم بخوابم که این خانوم تا یه ساعت دیگه بیدار میشه و گرسنه شه. کلا بچه ی خوبیه، حتی وقتی گرسنه است گریه نمی کنه اولش و یه ربع فقط غر میزنه و انگشتشو می خوره، اما کافیه بعد از اون یه ربع محل نذارم و سراغش نرم، اونوقته که دیگه جد و آبادم رو جلوی چشمم میاره نیم وجبی! آخه آدم بخاطر دو تا قلپ شیر اینجوری اشک می ریزه؟ تازه وقتی هم با چشمای اشکی شروع می کنه قورت قورت شیر خوردن باز داره با نگاهش به آدم بد و بیراه میگه انگار که چرا زودتر نیومدی
آخه چقدر بی پناه و ضعیف و وابسته و عزیزی تو ؟ اون موقع است که دلم می خواد همچین بچلونمش که دوباره با خودم یکی بشه!
دفعه ی دیگه عکس جدید می ذارم!
روی تخت، کنارم خوابیده، منم لپ تاپ روی پامه و دارم از فرصت استفاده می کنم! نیمه بیدار میشه انگار، با چشمای بسته از خودش صدا در میاره و دست و پا تکون میده، امیدوارم بیدار نشه، همینجوری که چشمم به مونیتوره دستم رو میذارم روی دستش که آروم شه. یهو می بینم بالای مچ دستم خیس شده، نگاه می کنم و می بینم با همون چشمای بسته دست منو پیدا کرده و شلپ شلپ داره می خوردش!
