چیه؟ فکر کردید یه ده روز نبودم حتماً این فسقلی کار دستمون داده، آره؟ نخیرم! جاش خوبه بچم! هر روز هم با اینکه حس می کنم به مرز انفجار نزدیکتر میشم اما باز دعا می کنم سر وقتش بیاد و سورپرایزمون نکنه! هفته ی پیش دکتر بودم و وقت سزارین رو بین 16 تا 20 بهمن تعیین کرد، یعنی از امروز حداکثر 20 روز دیگه مونده. دیگه هرجا میریم به هم میگیم ببین دیگه آخرین باره اینجا دوتایی اومدیم ها! از دفعه ی دیگه جوجه کوچولو هم همراهمونه... .بلند شدن و راه رفتن برام سخت شده تا حدی، باید حتماً موقع بلند شدن از صندلی یا تخت یا زمین محمد بیاد کمکم، راه رفتن هم که با سرعت یواش و حداکثر تا نیم ساعت برام مقدوره، بعدش هم انگار کوه کنده باشم خسته ام. باورم نمیشه، اون هم من که پیاده روی برام یه مُسکن بوده همیشه، بهم آرامش می داده و ساعتهای طولانی حاضر بودم راه برم و فکر کنم... با اینهمه سختی، هنوز وقتی حس می کنم این کوچولو توی وجودمه و با این جای تنگش داره ایروبیک کار می کنه و لنگ و لگد می اندازه خدا رو شکر می کنم که دارم این دوران رو توی بهترین شرایط تجربه می کنم. بالاخره که ما یه دونه نینی می خواستیم، بالاخره که باید این سختی رو می کشیدم،باز خوبه که توی آرامش و شرایط مناسب پیش اومده و ... (هلاک این روحیه دادن به خودم هستم
).
تخت و کمد نینی هم رسید و مامان اینا اومدن وسایلش رو چیدن و ساک بیمارستانش رو بستن، قبلش هم با محمد رفتیم موکت اتاقشو انتخاب کردیم که بیان عوض کنن و لوستر و کارای اینجوریش رو انجام دادیم و خلاصه الان اتاق خانوم خانوما آماده است. ( دعوام نکنید، عکسهاشم گرفتم ولی همش توی آپلودش یه قری میاد! دوباره با سرعت بالاتر تلاش می کنم و شاید توی ادامه مطلب همین پست گذاشتم!) جشن سیسمونی و این لوس بازیا هم ندارم، حقیقتش نه خوشم میاد از این جور برنامه ها نه حال و حوصله اش رو دارم. که چی مثلا؟ هرکی اومد دیدن نینی اونو توی اتاقش می بینه دیگه! حالا حتماً باید یه روز همه بیان جیک و پیک وسایلش رو بریزن بیرون و ببینن؟! ولمون کن! البته یه سری گیفت درست کردم که به عنوان یادبود از طرف نینی بدم به کسانی که دیدنش اومدن، اونم صرفا جنبه ی یادگاری و تشکر داره (چشم، عکس اونم میذارم) خلاصه دیگه الان دو تا فامیل دارن روزشماری می کنن که مسافر کوچولوی ما برسه! خودمم دیگه استرسم بابت نارس بودن و این چیزاش کم شده و خیلی نمی ترسم که بیاد و کارام مونده باشه و خودش کامل نباشه و ... (خدایا حالا اینا رو گفتم امشب به دنیا نیادها! من این هفته هنوز یه کم کار دارم قربونت!) از کارایی که مونده یکی کوتاه کردن موهامه که شاید فردا ترتیبش رو بدم ، یکی دیگه اینکه وقت آتلیه داریم تا از این آخرین روزهای دو نفریمون یادگاری داشته باشیم، یکی هم آخر همین هفته مراسم عروسی دختر خاله ام هست با دوستمون و من که باعث و بانی اش بودم مگه میشه نباشم (نه اینکه خیلی هم می تونم بشینم یا برقصم، از اون لحاظ)! یه چیز دیگه هم هست، اونم اینه که خانواده شوهرم برنامه ریزی کردند و حتماً برای بدنیا اومدن نینی میان اینجا، و این یعنی اینکه نمیرم خونه ی مامانم، با مامان محمد هم خوب رودرواسی دارم، اونم توی اون شرایط و حال و احوال داغون و ... بالاخره آدم هرچی هم حالش خوب نباشه و کسی توقع پذیرایی کردن و مهمونداری از آدم نداشته باشه همین که حس کنه مهمون توی خونه هست راحت نیست، دلم می خواست می تونستم بهشون بگم بذارن یه 10 روزی بعد از تولد دخترک بیان، اما نمی تونم! محمد هم میگه اونا میان که کمک تو باشند و تو نباید کاری کنی و ... ولی نه من می تونم بهشون اینو بگم نه خودشون دلشون میاد دیرتر بیان! بعد هم فکر کنم خیلی بی شعوری باشه که اونا بیان اینجا و من برم خونه ی مامانم بمونم! 
از حال و هوای خاله زنکی بیایم بیرون، منم مثل همه ی شما هفته ی گذشته خیلی خیلی خوشحال شدم از جایزه ی گلدن گلوب فرهادی . و خیلی خیلی به ایرانی بودنم افتخار کردم بعد از مدتها! و حتی تکرارش رو چندین بار دیدم و هربار کیف کردم. در مورد اتفاق بعدی اش هم (عکس گلشیفته) خوب من کلا این دختر رو دوست دارم، بازی اش رو ، شخصیتش رو و جسارت و شجاعت ذاتیش رو. اما شخصاً از این عکسها و کلیپش خوشم نیومد، به نظرم قشنگ نبود این حرکت، اصلاً بحث آزادی و مذهب و اختیار بر بدن خود و اینها نیست، بحث مبارزه و رسوندن یه مفهوم اجتماعی نیست، حتی مهم نیست که بهانه دست یه عده بیاد برای اراجیف گفتن. این عکسها یه جور هنجار شکنی ناخوشایند بود برای من. دوست نداشتم گلشیفته رو اینجوری ببینم، هیچ زن یا مرد آزاده ای رو دوست ندارم اینجوری ببینم، آدمها توی این عکسها صرفاً "بدن" هستند انگار، اول نگاهها عمدتاً به جسم معطوف میشه، بعد برای اینکه یه ژست روشنفکری هم بگیرند میگن نه مفهوم این برهنگی این نیست و آن هست و ... . شاید هم درست بگن اما من اینجور نمایش اعتراض رو دوست ندارم.......
هفته ی 36 هم از فردا شروع میشه. دیگه واقعاً خسته شدم
دلم فرزی و چابکی قبلم رو می خواد. نفسم تنگ میشه گاهی، احساس بیقراری، سنگینی، بدخوابی... چرا واقعاً همه ی سختی های دنیا به عهده ی خانوم هاست؟ بعد جالبش میدونی کجاست؟ این که چقدر حق زنها نسبت به زندگی کمه! البته در مملکت و متاسفانه در دین مبین ما! همیشه حرص می خورم که مثلاً چرا باید دیه ی زن نصف مرد باشه وقتی از نظر ذهنی و فعالیت اجتماعی چیزی کمتر از مرد نداره؟ یا چرا زن نصف ارث میبره ؟ یا چرا با اینهمه سختی که توی دوران بارداری میکشه بچه در نهایت مال پدرشه؟! یا چرا باید سختی حجاب رو زن تحمل کنه تا مرد به گناه نیفته و جامعه سالم بمونه؟! یا چرا توی دادگاه شهادت یه خانوم تحصیلکرده ارزشش نصف شهادت یه پسربچه ی 17 ساله ی کم سواد آشغال جمع کنه؟ یا چرا....یه عالمه از این چراها هست که من هیچ جوابی براش ندارم. مطالعه هم زیاد کردم راجع بهشون، بحث هم زیاد کردم با کسایی که ادعاشون میشه اما هنوز یه دلیل قانع کننده و منطقی برای هیچ کدوم پیدا نکردم، خدایا ببخشید اما واقعاً این انصافه؟ اونم فقط واسه مسلمونا آخه؟ ... بگذریم، این حرفها رو بخوام ادامه بدم مثنوی هفتاد منه از بس دلم پره... .
خلاصه این روزها اینقدر خسته شدم که فعلاً تصمیم گرفتم به محض تموم شدن 38 هفته برم این دختره رو بیارم بیرون! دیگه بقیه ی مشت و لگداش رو بیرون بزنه، من دیگه اون تو جا ندارم واسه این قرتی بازیا
البته اگه خودش شیطونی نکنه زودتر بیاد! فردا تخت و کمدش میاد و فکر کنم تا آخر هفته اتاقش حاضره (یعنی خدا بخواد هفته ی دیگه عکساشو براتون آپلود می کنم
) اوووووم، چی بگم دیگه؟
دیشب شام خونه ی مامان بودیم، تا حدود 11:30. وقتی اومدیم بیرون دیدیم داره ریز ریز برف میاد. سرد بود، خیلی سرد. توی ماشین که نشستیم تصمیم گرفتیم بریم توی برفها یه دوری بزنیم. از برف شدیدی که می خورد توی شیشه ی ماشین کیف می کردیم و فیلم می گرفتیم و تا به خودمون اومدیم دیدیم بام تهران هستیم. اونجا برف شدیدتر بود و باد تند تر و هوا سرد تر. ساعت 12 شب شده بود، چند تا از دوستامون رو دیدیم، با موبایل من فیلم می گرفتیم، من از محمد، محمد از من، محمد از نینی، ما از آسمون، ما از شهر،.... شب قشنگی بود، خیلی قشنگ. با اینکه لباسم برای اون هوا کم بود و خیلی لرزیدم اما ته دلم گرم بود، از عشق ، و دستهام گرم بود از لیوان کاغذی چای... . خدایا ممنونم، بخاطر زیبایی برف، بخاطر مرد خیلی عزیز توی قلبم و فرشته ی خیلی کوچیک توی دلم .
دیشب بیخوابی زده بود به سرمون و دو ساعت توی تاریکی با هم حرف می زدیم. از حدودای 11 شب نی نی از بس تکون خورده بود و لگد زده بود حال من بد شده بود و نفسم بالا نمی اومد، بعدش هم یه درد خفیف داشتم که حسابی ترسوندم و بلافاصله با اون حالم نشستم راجع بهش سرچ کردم و دو سه تا مقاله خوندم و استرسم بیشتر شد و ...خلاصه یه وضعی! امروز باید با دکترم راجع بهش حرف بزنم. محمد هم بیچاره نمی دونست الان باید چیکار کنه، کم کم که نینی خانوم آروم گرفت حالم بهتر شد، اما دیگه هر دومون بی خواب شده بودیم و نصفه شبی صحبتهامون رسید به مسافر کوچولومون، تربیتش، اسمش، چند هفته ی دیگه که بدنیا میاد، آینده اش...خودمون رو تصور کردیم سال دیگه این موقع، و یادمون اومد پارسال این وقتها اصلا توی خیالاتمون هم نبود که امسالمون اینطوری باشه. بعد اتفاقاتی که توی این یکسال (میلادی) برامون افتاد رو مرور کردیم، همش خوب بود خدا رو شکر، همش یه طوری بود که بدون اینکه خودمون بخواهیم یا فکرش رو هم کرده باشیم بهترین حالتی که میشده برامون پیش اومده. نمی گم استرس نداشتیم، اختلاف نداشتیم، استیصال و ناراحتی نداشتیم، نه، اتفاقاً همه اش هم بوده و شاید بیشتر از سالهای قبل، اما آخر قصه خوب تموم شده. بعد به پیشنهاد محمد تصمیم گرفتیم یه جمعبندی از سال 2011 رو توی وبلاگم بنویسیم تا یادمون نره چه سال پر ماجرایی داشتیم امسال:
1- باعث و بانی یه امر خیر شدیم الکی الکی! دوست محمد و دختر خاله ام رو به هم معرفی کردیم و بعد از کلی آمد و رفت داماد بین ابران و کانادا بالاخره کاراشون ردیف شد و الان هم درگیر کارای مراسم عروسیشون هستند که تا یک ماه دیگه برگزار میشه 
2- یه سفر 10- 12 روزه ی خیلی خوب داشتیم، چند روز ایتالیا، یک هفته اسپانیا و چند روز هم فرانسه. مثل همه ی سفرهای دیگه کلی تجربه ی جدید بهمون اضافه کرد و خیلی خوش گذشت (نمی دونم با بچه هم اینقدر به آدم خوش می گذره یا نه!
)
3- 25 بهمن توی سفر بودیم (فکر کنم بارسلونا)، اما اخبار ایران رو با نگرانی دنبال می کردیم. یادم نمیره با چه بدبختی تونستم یه خبری از خانواده ام بگیرم (آخرش از طریق فیس بوک و دوستای مشترک و ...) و مطمئن شم سلامتند و در امنیت. توی دستگیر شده ها اسمهای آشنا می دیدم و با چه سختی آمارشون رو می گرفتم از بس جو امنیتی شده بود و همه ی ابزارهای ارتباطی تحت کنترل بود . خدا لعنتشون کنه....
4- توی اسفند بهمون خبر دادند که با یه وام گنده موافقت شده و ما می تونیم خونه رو عوض کنیم. البته زمانش مشخص نشد، ولی کلی خوشحالمون کرد!
5- برای اولین بار بعد از عروسیمون امسال موقع تحویل سال همه با هم بودیم. ما، خانواده ی من و خانواده ی محمد. خیلی تحویل سال به یاد موندنی شد و همه مطمئن بودیم سال خوبی در پیش داریم.
6- اواخر فروردین بود که با یکی از استادهام صحبت کردیم و قرار شد برای ادامه تحصیل بریم یه دانشگاهی توی فرانسه. استارت کار رو زدیم و کلاسهای فرانسه رو دوباره شروع کردیم و درگیر نوشتن پروپوزال دکترا شدیم، قرار بود توی تیر ماه دو تا مصاحبه برای پذیرش و ثبت نام داشته باشیم و از اواخر شهریور هم دیگه رسماً دانشجوی دکترا باشیم و ... اما غافل از اینکه روزگار خواب دیگه ای برامون دیده بود!
7- اردیبهشت تصمیم گرفتیم سرویسهای بهداشتی خونه رو عوض کنیم. ما که توی این چند سال زندگی مشترکمون تجربه ی بنایی نداشتیم چنان گرفتار شدیم که اشکمون در اومد! یعنی کار از عوض کردن سرامیکهای حمام و دستشویی رسید به تعمیر و عوض کردن لوله کشی ساختمون و دو بار خیس و گِل شدن کل زندگیمون و ....
8- تعطیلات خرداد شیراز بودیم و معده دردهای من دوباره شروع شده بود. وقتی برگشتیم سرخوش یه تست دادم و مهمترین شوک زندگیم بهم وارد شد : فهمیدم که باردارم...
9- همون روزها بهمون اطلاع دادند که واممون آماده است و به قدم نینی حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم تصویب شد و افتادیم توی پروسه ی سپردن خونه برای فروش! که در عرض یکی دو هفته هم انجام شد.
10- تیر ماه ، با اون حال جسمی خراب، از یه طرف دنبال خونه بودیم برای خرید، از طرف دیگه یه پروژه ی خارج از شرکت دستم بود و از یه طرف هم اوضاع شرکت زیاد بر وفق مرادم نبود و هر روز یه قصه ی جدید داشتیم! آخرش هم دیدم دیگه جونم به همه ی اینها با هم نمی رسه تصمیم گرفتم بخاطر سلامتی نینی و خودم کار تمام وقتم رو با همه ی مزایاش رها کنم و از آخر مرداد استعفا بدم.
11- شهریور ماه استرس بود برامون! خونه ای که خریده بودیم رو باید تحویل می گرفتیم ولی خریدار خونه ی قبلی پولش آماده نبود . چه روزهای پر اضطرابی بود. قراردادمون هر لحظه به فسخ نزدیکتر میشد و کاری از دستمون بر نمی اومد. آخرش هم خودمون مشتری پیدا کردیم واسه رهن و یه نفس راحت کشیدیم!
12- نیمه ی اول سال با اسباب کشی تموم شد و نیمه ی دوم سال با سفر به چین آغاز شد! همین دو تا اتفاق هم دست به دست هم دادن و مهر تموم نشده بود که مجبور شدم برای حفظ سلامتی خانوم کوچولو تن به یه عمل اضطراری بدم و استراحتهای مطلق و نسبی ام شروع شد....
الان هم که کماکان در انتظاریم
. بعله دوستان! این بود انشای ما در باب اتفاقاتی که سال 2011 بر سرمون گذشت. امیدوارم سال 2012 برای همه ی ما سال خیلی خیلی بهتری باشه
پاییز هم تموم شد! به همین سرعت! و من و خانوم کوچولو داریم هفته ی 33 رو هم تموم می کنیم. چقدر مونده؟! 5 تا 7 هفته ی دیگه! باورتون میشه اصلا؟ انگار دیروز بود که فهمیدم نی نی دارم و کلی کولی بازی درآوردم! حالا همون فسقلی که تا هفته ی 8 قلبش پیدا نمی شد واسه خودش نزدیک دو کیلو وزن و 43-44 سانتی متر قد داره و پادشاهی می کنه توی شکم من! اکثر وقتها هم سر جا در حال دعوا کردن با دل و روده ی منه و خوب زور ایشون بیشتره و با مشت و لگد جای خودش رو باز می کنه
پریروز که برای چکاپ و سلامت جنین رفته بودم سونوگرافی دیدیم که بعله، خانوم برای خودشون سر و ته هم شدن و به قول دکتر دیگه کم کم داره خودشو آماده می کنه که بپره بیرون! البته هنوز نمی دونه که مامانش چه دل شیری داره و با این کاراش گول نمی خوره و زیر بار زایمان طبیعی نمیره! (فقط دلیلش ترس من نیست، سابقه ی سختی زایمان مامانم و عدم تحرک خودم توی این ماههای اخیر بخاطر شرایطم باعث شده روحیه ی لازم رو نداشته باشم و...) نگرانیم از زایمان زودرس کمتر شده، هرچند هنوز باید خیلی رعایت کنم، دو هفته پیش آمپولهای بتامتازون رو برای تکمیل ریه ی نی نی زدم و حداقل خیالم راحته که اگرم زود بیاد می تونه خارج از دستگاه نفس بکشه.
آخر هفته ی پیش همش یا مهمونی بودم یا مهمون داشتم. شب یلدا خونه خاله ی بزرگم بودیم، پنجشنبه تا ظهر درگیر سونوگرافی بودم و شبش هم خونه ی دوستم دعوت داشتیم و هم خونه ی مامانم رفتیم، جمعه خودمون ناهار مهمون داشتیم و عصر هم یکی دیگه از دوستامون اومدن خونمون و دیگه شب غششششش کردیم از خستگی. البته همه حواسشون هست که من کاری نکنم و بشینم و دست به چیزی نزنم و ....اما بالاخره نمیشه که! (گاهی فکر می کنم این دوران بارداری که تموم بشه اینقدر لوس شدم که اگر بهم بگن کاری بکن هم بهم بر می خوره
) این مهمونی ها خیلی خسته ام میکنه اما روحیه ام خیلی بهتر میشه و خودم راضیم! جوجه هم تمام مدت مهمونی ها جمب نمی خوره ولی بجاش شب که می خوام بخوابم پوستم رو می کنه از بس تکون می خوره و می چرخه و لگد میزنه! حرکاتش اینقدر قویه که گاهی حالم بد میشه و نفسم می گیره، توی همین آخر هفته ی پیش دو شب رو نتونستم بخوابم و تا 4-5 صبح بیدار بودم. بیخوابی منو می کشه! همش میگم خدا کنه لااقل بعدا این خانوم خانوما خوشخواب باشه و شبا بذاره بخوابیم، هرچند خیلی خودمو امیدوار نمی کنم....
تا الان حدود 5 کیلو وزنم زیاد شده، در مجموع بد نیست، حداقل میدونم که زود به وزن قبل از بارداریم برمی گردم. احتمالا تا آخر بارداری کلاً 7-8 کیلو زیاد میشم ، بعدش هم از حالا دنبال رژیم مناسب و باشگاه نزدیک خونه هستم تا زودتر اندازه ی لباسهام بشم! (خوشبختانه اصلا احتیاج به لباس بارداری نداشتم تا حالا، بجز یه شلوار جین که خیلی لازم بود هیچی نخریدم دیگه. از لباسای بارداری خوشم نمیاد، بلوزها و تیشرتها و بعضی از مانتوها و کاپشن هام که گشادتر بودن به دادم رسیدن فعلاً. کلاً بجز شکم سایزهای دیگه ام تغییر نکرده ، اون هم چون زیاد بزرگ نشده برعکس تصورم از تَرَک و آثار کشیدگی پوست هنوز خبری نیست و خدا کنه این چند هفته ی بعدی هم همین روند باشه) یه اعترافی بکنم بهم نخندید: خودم خیلی با این شکم گرد که داد میزنه توش نی نیه حال می کنم! حتی بعضی وقتها میشینم نگاهش می کنم که چه جوری با حرکتهای این وروجک بالا و پایین میره و نامتقارن میشه و تعجب می کنم و لذت می برم! دیگه بدون اینکه لازم باشه دستم رو روش بذارم می تونم سکسکه های جوجه رو بشمرم
خیلی پروسه ی شگفت انگیزیه! (خُل شدم رفت!
)
این هم از وضع و اوضاع این روزهام. همه چی آرومه، فقط یه چیزی هست که گاهی نگرانم می کنه. دلم برای همسرم تنگ شده، با اینکه پیش هم هستیم اما وضعیت من و مشغولیت زیاد اون توی این روزها بینمون فاصله انداخته، فاصله که نه، هنوز با هم بیرون میریم و گردش و خرید و مهمونیمون به راهه ...اما...ولش کن شایدم من زیادی حساس شدم و این چیزا طبیعیه و همه چیز دوباره مثل اول میشه و ...
دوباره دارم روی منحنی انرژیم رو به پایین میرم. حالم که روبراه نباشه و خوابم که مرتب نباشه حتی حوصله ندارم یه شونه به موهام بزنم. خسته میشم، کسل میشم، افسرده میشم....گرفتاری های زیاد محمد هم میشه مزید بر علت که توی روز بشم یه آدمی که یا پای تلویزیونه یا توی نت یا خوابه یا بغض کرده... خسته ام، دلم میخواد راه بیفتم برم برای خودم خرید کنم بدون اینکه زود خسته شم، برم پیاده روی، برم سر کار. امروز صبح عجیب دلم برای اون روزهام تنگ شد، برای صبحهای " پاشو پاشو دیرمون شد!" برای ترافیک های صبحگاهی که چه فرصت خوبی بود برای حرف زدن و حرف زدن و کل کل کردن های دوستانه (و گاهی چرت زدن!)، برای صبحانه های مختصر توی ماشین و ترس ریختن شیر کاکائو روی پیراهن و مقنعه، برای رسیدن سر کار و یک روز پر ماجرای دیگه، برای نق زدنهای عصرها که " همش منو منتظر میذاری"، برای خسته و خرد خونه رسیدنها، برای لذت پنجشنبه های تعطیل....دلم خیلی تنگه خیلی. شاید قدر اون روزها رو باید الان می فهمیدم که گاهی دو روز پشت هم از خونه بیرون نمیام و بجز یکی دو تا تماس تلفنی کوتاه با کسی حرف نمی زنم. حالم روبراه نیست این روزها، حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، این کسی نیست که من می خواستم باشم. خسته ام از این وضعیت، لعنتی. خسته ام از این نفسی که تنگ میشه و اسیرم می کنه، گاهی فکر می کنم اگه زندگیم همین جا تموم بشه هیچ طلبی از خدا ندارم، هیچ آرزویی ندارم. زندگی بیرون این خونه جریان داره و من این تو دارم خفه میشم......
- دکتر من مشکل رفلاکس شدید دارم موقع خواب!
- خوب باید وقتی می خوای بخوابی سرت بالاتر از بدنت باشه، دو تا بالش بذار زیر سرت
-صبح هم که بیدار میشم رگ کنار پام خیلی درد داره، فلج میشم!!!
- اون مال عصب سیاتیکه! باید پات رو بالاتر بذاری که خون راحت توش جریان داشته باشه! دو تا بالش بذار زیر پاهات!
-
دکتر می خواید برم توی کاسه بخوابم اصن؟
- نه راستی! باید به پهلو هم بخوابی حتماً! 
-
دکتر پاشو خودت یه دقیقه اینجوری که به من گفتی بخواب من یاد بگیرم!
***
دارم میرسم به جاهای سختش. دو ماه و نیم آخر رو همه گفته بودند سخت میشه، و شد! خواب آدم میریزه به هم، توی بیداری یه موقع حس می کنی نفست تنگه، یه موقع فکر می کنی الان دلت پاره میشه! تازه من هنوز خیلی سنگین نشدم، کل افزایش وزنم توی این هفت ماه و خرده ای 4 کیلو بوده با اینکه تحرکم هم اجباراً کمه! فکر و خیال تکون نخوردن جوجه رو هم اضافه کن! ولی با همه اینها تجربه ی جالبیه! فکر کن برای خودت نشسته باشی و یکی توی دلت برای خودش بچرخه و بتونی ببینی که شکمت بالا و پایین میشه، و بدونی که این جوجه قراره بیاد توی بغلت و بشه زندگیت. به قول محمد بشه ثمره ی شیرین عشقمون.....
نه اشتباه نکن! این جوجو هنوز همه ی ذهنم رو اشغال نکرده! درسته اینجا راجع بهش می نویسم اما هنوز زندگی فردی ام زنده است (و بیزارم از اینکه یه روزی یادم رفته باشه چیا دوست داشتم و کی بودم و هدفم چی بوده)! هنوز اخبار جامعه ام رو دنبال می کنم و تحلیل می کنم و حرص می خورم از اینهمه بی سیاستی و نادونی و حماقت که داره کشور رو به باد فنا میده، هنوز توی جریان تازه های رشته ی خودم هستم و می دونم کدوم فیلد امسال بیشتر تحقیق و یافته داشته، هنوز هر دومون سعی می کنیم از آخرین ماههای زندگی دو نفره مون لذت ببریم و برنامه های دوتایی بچینیم، هنوز با دوستام و همکارام بیرون میرم ، کتاب و مقاله می خونم و ....خلاصه دارم سعی می کنم از خودم فاصله نگیرم. برعکس سه ماه اول که بیشتر مشکلات آدم روحی هست، انگار سه ماه آخر بیشتر دغدغه ها جسمیه و روح آدم آرومتره. بارداری دوره ی سخت و عجیبیه، اما باعث میشه آدم بیشتر به خودش و برنامه هاش و اهدافش فکر کنه، باعث میشه آدم کامل تر بشه حتی قبل از اینکه نی نی به دنیا بیاد،نگاه آدم، دید آدم وسیعتر میشه انگار، فرصتها با ارزش تر میشن ،آدم مجبوره بزرگ بشه...چقدر حرف زدم!
این روزها محمد خیلی گرفتار کارهاشه. تقریبا میشه گفت هر روز از صبح زود تا 9 شب شرکته، بعضی روزهاش مامان میاد دنبالم و میرم خونه ی اونا تا شب که محمد بیاد و شام بخوریم و برگردیم خونمون. بعضی روزها هم می مونم خونه و از تنهایی ام استفاده می کنم و به کارای خودم و خونه میرسم، شب هم محمد شام خورده نخورده بیهوشه و من دوباره تا نیمه شب واسه خودم بیدارم و می چرخم! واقعا تا یه روز تعطیلی پیش نیاد درست همدیگه رو نمی بینیم . اینم یه جورشه دیگه! هرکی ما رو می بینه راجع به اسم فرشته کوچولومون می پرسه. هر روز هم پیشنهادهای جدید می رسه! البته حرف آخر رو خودم می زنم اما فعلا اسمهایی که به فینال رسیدن و دوتامون دوست داشتیم اینا هستن : سِتیا Setya (به معنی هستی، پاکدامن و بلند مرتبه)، سُها (اسم یک ستاره ی راهنما)، هلیا (خورشید). شما هم نظر بدید
اگه حساب و کتابهام درست باشه، از امروز 100 روز مونده تا عضو جدید خانواده مون به دنیا بیاد. این مدت رو نمی گم زود و راحت گذشته، چون هر روزش برای من یه تجربه جدید بوده، اما خوب گذشته خدا رو شکر. بعضی وقتها فکر می کنم توی همه ی اتفاقاتی که برامون افتاد این مدت یه مصلحتی بوده. مثلاً اگر اونجوری که من می خواستم مسایل شغلی ام پیش میرفت، یا اون عمل لازم نمی شد،ممکن بود تا الان حال خودم و جوجه به این خوبی نباشه یا هر چیز دیگه. بعد از سه ماه دیگه عادت کردم که توی خونه هم میشه از زندگی لذت برد؛ موسیقی گوش داد، فیلم دید، کتاب خوند، آشپزی کرد، حتی میشه روی یه مقاله بشینی کار کنی واسه یه کنفرانس...کارایی که اگه آدم از صبح تا شب سر کار باشه عمراً نمی رسه همش رو انجام بده. مخصوصا فعلا با این وضعیت جسمی من که 3-4 ساعت بیرون باشم خیلی خیلی خسته میشم و بیحال... اما هنوز این دوران برام یه فصل گذرا است. می دونم که آدمی نیستم که برای طولانی مدت بخوام این روند رو ادامه بدم، بگذریم.....
هفته ی پیش ، 30 ام آبان تولدم بود. آخرین تولدی که رقم دهگان شمعهاش میتونست 2 باشه! 29 ساله شدم! آخرین تولدی بود که خانواده ی کوچیکمون هنوز دو نفری حساب میشه، آخرین تولدی که کیکش تا آخر سالم مونده و جای انگشت روش نیست، و شاید آخرین تولدی که برای فوت کردن شمعهام شریک نداشتم! از چند روز قبل با محمد رفته بودم با سلیقه ی خودم هدیه ام رو خریده بود، یه ساعت مچی خوشگل. روز تولدم هم از صبح با تبریک و بوسه شروع شد و با یه دسته گل بزرگ و یه کارت تبریک به یاد موندنی تموم شد. مهمونی اش هم افتاد برای فردا که مبلهامون هم رسیده باشه. البته خیلی مهمونی بزرگی هم نیست، خانواده ی خودم هستند و احتمالا چند تا از فامیلهای محمد. خیلی توانش رو ندارم راستش که بخوام زیاد مهمون دعوت کنم، با اینکه بیشتر خودشون کمک می کنن اما نمی دونم چرا من جونم تموم میشه!
کم کم از این هفته میریم سراغ تخت و کمد و لوستر اتاق نینی خانومی. ببینم میشه توی این ماه اتاقش رو کامل کنیم و سر و سامون بدیم یا نه. فعلا که همه چیز یا توی جعبه است و یا توی ساک و چمدون! دیگه داره یادم میره چیا خریده بودیم واسش! امیدوارم از خرده ریزاش چیزی جا نیفتاده باشه...
چند روزه اینجا رو گردگیری نکردم؟! نه اینکه تنبلی کرده باشم ها! عمراً!!!!!!!!! من و تنبلی؟!
این دو هفته ی گذشته خیلی سرم شلوغ بود. قبلاً که گفته بودم با چه عجله ای اسباب کشی کردیم و بعدش هم سفر و بعدش هم عمل و استراحت و اینا، برای همین بعد از دو ماه خونه مون هنوز خونه نشده بود! پرده های خوشگلی که گرفته بودیم روی مبلا بود، مبلا روی اعصاب من بود (چون میخواستم عوضشون کنم)، اتاقها رو نرسیده بودیم رنگ کنیم و صاحبخونه ی قبلی هم یه اتاق رو آبی کرده بود و یکی رو صورتی و خیلی زشت بود، یکی از اتاقها کلی کمد داشت و فضای اتاق رو خیلی گرفته بود و باید حتما یکیش رو بر می داشتیم که اونم مستلزم بنایی بود، چیدمان اتاقها موقتی بود و همه چیز بی نظم بود، ماشین ظرفشوییم هنوز وصل نبود ، برق یکی از اتاقها رو آقای مهندس ترکونده بود و رسما اون اتاق شده بود یه انباری تاریک که جعبه های وسایل نی نی توش بود و خلاصه کلی خرده کاری دیگه که کلی وقت لازم داشت تا اونجوری که من می خوام بشه. مشالا وقت محمد هم برای این کارا بسیاااااار محدود! یعنی فقط یه جمعه رو وقت داشت که اونم تا ظهر ول می چرخیدیم و بعدش هم می رفتیم بیرون تا شب و دیگه شب هم که جایی باز نبود و می موند واسه هفته بعد ایشالا! دیگه واسه همین خودم دست بکار شدم و برنامه ریزی کار رو انجام دادم و در نتیجه :
1- اینقدر از نصاب بدقول نصب پرده ها رو پیگیری کردم تا بالاخره پرده ها نصب شد! اونم بعد از سه روز که من دایم زنگ زدم و آخرش هم اون نیومد و محمد خودش از سرکار که اومد دست بکار شد و پنل ها و پرده ها رو نصب کرد (فکر می کردیم حتماً نصاب باید بیاد اینا رو وصل کنه!!!!!)
2- با فروشنده ی لوسترها صحبت کردم و یه شب رفتیم که هم کریستالهای صورتی لوسترمون رو با دودی عوض کنه و هم یکی جفت خودش برامون بسازه !
3- در یک اقدام ضربتی تصمیم گرفتم روکش های مبل ها رو عوض کنیم و صبحش با مامان رفتیم پارچه خریدیم و فرداش هم مبل ها رو فرستادیم رفتن تا خوشگل بشن و برگردن! (این مبلهای ما هم بیچاره ها خیلی هم خوشگل بودن و نو، اما خوب به دکوراسیون جدید نمی خوردن، مثل لوستر که باید خودش رو با دکور جدید منطبق می کرد
)
4- همون هفته ی پیش فوری با یه آقایی که کارهای ساختمونی مامان اینا رو انجام میده قرار گذاشتم اومد اتاق ها رو دید و قرار شد آخر هفته بیاد هم اون کمد دیواری گنده رو برداره، هم یکی برام روی تراس بسازه، هم رنگ کنه اتاقها رو. همون روز هم زنگ زدیم بابابرقی اومد 2-3 ساعت وقت گذاشت و سیم کشی اتاقها رو عوض کرد .
5- فرداش تصمیم گرفتیم اتاق ها رو رنگ نکنیم و بجاش کاغذ دیواری کنیم و دردسر بوی رنگ و کثیف کاری اش رو نداشته باشیم! عصر رفتیم بعد از کلی مدل دیدن، بالاخره برای اتاق خودمون و نی نی خانوم کاغذ دیواری انتخاب کردیم و قرار شد جمعه بفرستن خونه و نصب کنند.
6- همون شب نظرم راجع به رنگای اتاق نی نی عوض شد و به نظرم اومد اتاقش بیروح میشه و تصمیم گرفتم رنگ کاغذ دو تا از دیوارها رو عوض کنیم. فرداش دوباره راهی سهروردی شدیم، ایندفعه با مامان جونی! و بعد از یکساعت مقایسه و شنیدن نق نق های فروشنده مدل یه سری از کاغذها رو عوض کردیم و برگشتیم!
7- پنجشنبه آقای ساختمونی از صبح اومد و تا 3:30 یه کمد رو تخریب کرد و یه کمد برامون ساخت و قرار شد جمعه هم از صبح بیاد بقیه ی خرده کاریهاش رو انجام بده. ناگفته نمونه که همسر محترم کلی تنهایی کار کرد و وسایل اتاقها رو منتقل کرد توی هال و کمدها رو تخلیه کرد و ....خلاصه یه نیمچه اسباب کشی کرد بنده خدا! منم که فقط می تونستم روحیه بدم
!
8- دیروز (جمعه) هم از اول صبح آقای ساختمونی و آقای کاغذ دیواری اومدن و تا ساعت 4 خرده کارهای خونه (از رنگ سقف اتاقها تا وصل کردن ظرفشویی و لوله کشی و ...) و کاغذ دیواری اتاقها هم تموم شد (اتاق خودمون کِرِم طلایی شد و اتاق خانوم کوچولو ترکیب سفید و صورتی) . البته من ناهار رو که آماده کردم دیگه رفتم خونه ی مامان اینا و محمد موند پیش کارگرا و بعدش هم تا 9 خونه رو یه کم سر و سامون داد و اومد دنبال من و برگشتیم خونه!
آخیش! چقدر کارا کردیم! حالا خونه مون یه کم خونه شد! ولی بااااااااور کن اگه برنامه ریزی و پیگیریهای خودم نبود به نظر محمد همه چی اوکی بود و تازه مگه چه عیب داشت و ....!! البته خداییش خیلی همکاری کرد و هروقت گفتم چیزی باید عوض شه یا خریده شه یا کاری انجام شه بدون غر غرسریع باهام اومده و وقت گذاشته و انجام داده .برای من خیلی مهمه که توی خونه چیزی لنگه به لنگه نباشه! مثلا ما قبلاً تم خونه مون صورتی و زرشکی بود، توی این خونه سفید و قهوه ای شد، حالا مبلها اگه عوض نشن مثل میخ توی چشم من هستن، یا مثلا همین کریستالهای فسقلی لوستر. اما کلاً معتقدم نباید حتماً خیلی هزینه کرد تا خونه مرتب و شیک به نظر برسه، با یه تغییر کوچولو هم میشه کلی ظاهر رو عوض کرد، مثل گلدونهای شیشه ای روی کانتر آشپزخونه که توی هرکدوم یه شاخه ی سبز و یه ماهی فایتر رنگیه یا یه تابلوی ساده ولی هماهنگ با فضای خونه یا حتی عوض رنگ کاغذ دیواری یه دیوار 1 و نیم متری! از اولش هم عاشق اینجور کارا بودم و حتماً حتماً حتماً یه روزی دکوراسیون داخلی می خونم و دکوراتور میشم! 
نی نی نوشت: هفته ی بیست و هشت هم داره تموم میشه ها ! ببین چه زود می گذره، دو هفته دیگه وارد ماه 8 میشیم! نینی خانوم ما شب که میشه حسابی شیطون میشه و دست و پا زدن هاش شروع میشه ! یعنی تا 3 نیمه شب من نمی دونم چه جوری بخوابم که ایشون اذیت نشن یوقت! بعدش با من می خوابه تا 10 صبح! البته روزهای تعطیل که محمد خونه است همون 7 صبح که باباش بیدار میشه بیداره! و دوتایی منو از 8 می کشن بیرون از تختخواب! با اینهمه اگه یه نصفه روز تکون نخوره کلافه میشم، می ترسم یه بلایی سرش اومده باشه، ترجیح میدم با این دست و پای کوچولوش بیخوابم کنه تا تکون نخوره و فکر و خیال بیاد سراغم... دارم برای خودم و خودش شال و کلاه می بافم، با کاموای مخملی سفید و قرمز....
بوی برنجی که برای ناهارم روی گازه خونه رو برداشته، بوی برنج با صدای چاوشی :" دوست داشتنت خوبه، خیلی دوسِت دارم..."، هنوز دارم از پنجره برف رو نگاه می کنم که وسط پاییز با چه پشتکاری از صبح داره می باره، نینی که تا نیم ساعت پیش داشت برای خودش بازی می کرد بالاخره خسته شده و آروم گرفته، یک هفته ی دیگه هم گذشت (برای من هفته ها از سه شنبه شروع میشن، امروز هفته ی 27 شروع میشه)، همه چیز آرومه و من این آرامش رو دوست دارم....
هفته ی پیش ، توی همون فاصله ی دو روزه ای که محمد نبود، با مامان رفتیم خرید کالسکه و .... . در واقع خرید رفتن ما اینطوریه که مامان چند روز قبلش میره فروشگاههای مختلف و تلفنی دائم با من چک می کنه که مارکش چی باشه و چیا داشته باشه و ....بعد کارت مغازه رو می گیره و یه روز با آژانس میریم دم همون مغازه و من رنگ و مدل رو انتخاب می کنم و همه چیزاش رو چک می کنم و خرید می کنیم و مستقیم برمی گردیم خونه که مبادا من یه کم راه برم! خدا برام حفظش کنه واقعاً! اینقدر که اون به فکر اینه که من استراحت کنم و راه نرم و زیاد نشینم تا این 6 هفته بگذره، خودم نیستم. بیچاره مامانم جور منم می کشه، فداش بشم.... (سِت کالسکه و کریر و ...خیلی خوشگله، الان توی کارتونه، چیدم عکساشو میذارم حتما! من کلن از اینکه برای دخترا صورتی می گیرن و برای پسرا آبی خوشم نمیاد! از اولش هم تصمیم داشتم این دو رنگ رو نگیرم، اینی که خریدیم ترکیب زرد و مشکی و طوسیه، خیلی شاده!)
دلم برای جمع شدنهای دوستانه تنگ شده، برای پیاده روی های شبانه، برای خرید کردن و چرخیدن توی مراکز خرید، برای محیط کار....این چند هفته باید به خیر بگذره، باید تحمل کنم تا یه وقت این خانوم هوس نکنه زودتر بیاد، باید بمونه و کامل شه و وزن بگیره، هرچی بی خیال بودم توی شش ماه گذشته بجاش این سه ماه آخر تلافی اش داره در میاد! اینم یه پروژه است، که خودم هم مدیرشم و هم مجری اش! کارفرما هم دارم تا دلتون بخواد! باید درست تمومش کنم، باید دقیق کنترلش کنم تا خطا پیش نیاد، باید سالم و درست تحویلش بدم.....البته تمومی نداره این پروژه، پاداش پروژه و تشویق و ایناش هم خبری نیست! به قول همکارای مدیریت پروژه ای آخرش یه تُف هم کف دستمون نمی اندازن!
هنوز داره برف میاد شدییییییییییید! چه خبره امسال خدا؟! پاییز رو جا انداختی یا زمستون رو بسط دادی؟!

