همه روزهای زندگی ام

 

باورم نمیشه اینهمه مدت گذشته و من اینجا ننوشتم ! چقدر اتفاقها افتاده و ثبت نکردم :( تقریبا شش ماه از وقتی که دیگه شرکت نرفتم گذشته، و چقدر خوشحالم از این اتفاق! برای من که نزدیک 10 سال کار می کردم، اصلا هیچوقت قابل تصور نبود که صبح بیدار بشم و قرار نباشه برم سرکار، قرار نباشه کارت نزنم و تا عصر بمونم شرکت. اصلا انگار روزهام ساخته شده بودند برای اینکه سر کارم حاضر بشم، جلسه برم و بیام، کارا رو مرتب کنم، عصرها خسته برگردم، ترافیک یک جزء طبیعی زندگی ام باشه و کلا هویتم بسته به سازمان باشه. اما اشتباه بود! تمام سالهایی که سر کار رفتم یک طرف و این سه سال آخر که بچه هم داشتم یک طرف! صبح های با حرص و جوش و بچه ی خواب و دیر رسیدن سر کار و عصرهای یک ساعت توی ترافیک و خسته رسیدن به یه بچه پر انرژی و حال هیچ کس رو نداشتن و ...دوباره تا روز بعد. و همش ناراضی بودم که تمام ساعتهای پرانرژی و اخلاق خوشم برای بیرون خانه میشد و سهم عزیزترین آدمهای زندگی ام یک آدم خسته و کلافه بود! 

وقتی اومدم بیرون تا یک ماه هنوز توی هوا بودم، گیج بودم، دلم تنگ میشد برای سازمان، برای دوستان و همکارام، برای جلسات کاری... من سمت مدیریتی خوبی داشتم، کارم تا حد خوبی نیازهای اجتماعی منو برآورده می کرد، حقوق خوبی می گرفتم و از شان اجتماعی ام و رشدی که داشتم راضی بودم، اما این همه چیز نبود. من باید کاری می کردم که شجاعت می خواست. من باید کار خودم رو راه می انداختم.

 راستی گفتم که آزمون دکترا شرکت کردم امسال؟ خیلی شیک با معلومات خودم رفتم سر جلسه و هیچ امیدی هم نداشتم! ولی خوب ظاهرا زبان و درسهای تخصصی به دادم رسیدندو چند تا دانشگاه دعوت به مصاحبه شدم و رفتم. این وسط شرکت ثبت کردم، طراح گرفتم برای سایت شرکت و لوگو ، جلسات بازاریابی ام رو شروع کردم، کلاسهای تارم رو منظم رفتم (و میرم) و کارهایی که خیلی وقت بود فرصتش رو نداشتم انجام دادم. دنبال ستیا می روم و باهم پارک و تئاتر می رویم. خسته نیستم عصرها و شب از داشتن خونه ی مرتب و غذای گرم و تازه در کنار هم لذت می بریم. جواب دکترا هم اومد و سه تا رشته قبول شده بودم که یکی رو انتخاب کردم و اون هم به برنامه هام اضافه شد رسما ! الان هم دنبال یه آفیس برای گسترش کار هستیم.  کار سخته، انرژی می خواد، خیلی باید آدم روحیه اش رو حفظ کنه و یاد بگیره بیزنس واقعی رو. من اعتراف می کنم که گاهی خسته میشم و کم میارم، اما به خودم میگم من وظیفه دارم موفق بشم. بخاطر خودم، بخاطر دخترم و بخاطر تمام زنهای سرزمینم که یاد بگیرند باید خودشون رو باور کنند و شجاعانه بزنن وسط کار.

برای هم دعا کنیم... 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
بعد مدتها...

چقدر وقته نیومدم اینجا؟ چقدر اتفاق افتاده این مدت برای من که اینجا ننوشتمشون، حتی هزارتا پست نخوانده دارم توی فیدلی! من که همه دوستانم رو داغ داغ می خوندم...

از آخر بهمن، درواقع از اول اسفند دیگه شرکت نرفتم. یه تجدید ساختاری توی شرکت اتفاق افتاد که در نتیجه ی اون کلاهمون توی هم رفت و دیگه نه من و نه سازمان حاضر به قبول شرایط هم نشدیم و خداحافظ! روزای اول خیلی سخت بود، من اونجا رو، و همکارانم رو دوست داشتم، کلا هم آدم احساسی هستم و یهو احساس تنهایی کردم. هرچند که یه کار شخصی رو از چند ماه قبلش استارت زده بودم و الان وقتش بود که بچسبم بهش و به یه جا برسونمش. کنکور دکترا هم بود، و یک عالمه کار نکرده و نیمه کاره. همسرم خیلی استقبال کرد و این شد که من حتی پیشنهاد شرکت خارجی رو برای کار رد کردم و موندم تا یکم خودم باشم!

از همون هفته ی اول افتادم دنبال سایت بیزنس شخصی ام و راهکارهای مختلفش، مذاکره با کارخونه ها و شرکتها و ترخیص کار و ... . در کنارش دوره پیشرفته موزاییک رو هم شروع کردم، ورزش رو که مدتها کنار گذاشته بودم ثبت نام کردم، کنکور دکترا دادم و مرحله اولش قبول شدم و حالا مصاحبه دارم، سفر رفتم با خیال راحت و بدون ترس از مرخصی نداشتن و موندن کارها، با دوستام قرار گذاشتم، رفتم شهر کتاب و شیش هفت تا رمان خوب خریدم، تارم رو دوباره دست گرفتم، سینما رفتم... . و یک لحظه هم افسوس روزهای کار در شرکت رو نخوردم، و تمام تلاشم رو می کنم تا کار خودم راه بیفته.

مهمتر از همه چیز بعد از سه سال خودم میرم دنبال ستیا، از مهد میارمش خونه و بازی و کارتون و شام و قصه و گاهی پارک و تئاتر . دخترکم خوشحاله، همسرم خوشحاله، خونه مرتبه، من همش خسته نیستم و شادم و آروم. می دونم اونی که اون بالاست یه چیز خوب برام خواسته. شک ندارم.

این روزها مدارک تحصیلی و مقاله ها و سوابقم رو جمع و جور می کنم، دانشگاهها رو رصد می کنم و خودم رو آماده می کنم برای مصاحبه و آزمون. مشق تار می کنم و تابلوی موزاییکم رو کم کم تکمیل می کنم. دارم بعد سه سال روی دور تند بودن، با دقت زندگی رو پایش می کنم، و لذت می برم از لحظه هام...

+نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()
 

امروز موقع ناهار با دوستانم حرف شد از خاطره نویسی و وبلاگ نویسی و ... و من یهو یادم اومد چقدر دور شدم از نوشتن. از نوشتن روزانه هام، که یه روزی سالهای بعد بخونم و یادم بیاد که چقدر دخترک شیرین زبان و دلنشینم زندگی رو برامون زیباتر کرده، که هنر یه جای بزرگ رو توی زندگی ام باز کرده و دارم بلد میشم از چیزی که دوست دارم درآمد هم داشته باشم به شیوه ی خودم، که بهتر یاد گرفته ام همسرم رو درک کنم و دیگران رو قضاوت نکنم ، که هنوز برام دست کم گرفته شدن سخت ترین چیزی هست که ممکنه پیش بیاد ولی دیگه خیلی هم برام مهم نیست که توانایی هام رو به کسی غیر از خودم ثابت کنم...

این روزها، کارم هست خدا رو شکر، ایده های کارآفرینانه ام رو دارم پیش می برم، با دخترک و نگاههای جالبش همراهم و با همسرم سعی می کنیم هر روز بهتر از روز قبل باشیم. خودم برای خودم مهم شده ام، وقتی کسی وسط هفته میخواهد بیاید خانه ما دیگه مثل قبل خودم را نمی کشم از کار و بیخوابی، و مودبانه عذرخواهی می کنم بخاطر مشغله های کارمندی و بچه ی کوچک!  وقتی برنامه ی سفری می ریزند که برای من مفرح نیست و کلافه ترم می کند مثل قبل تظاهر به خوشحالی نمی کنم و چند روز عذاب برای خودم و همسرم نمی خرم! خیلی راحت میگم نه ما ترجیح میدیم جور دیگه ای و زمان دیگه ای سفر بریم. بدون اینکه اعصاب خودم و همسرم رو خرد کنم. زندگی، آسایش و شخصیت خودم و خانواده ام از هر ملاحظه ی بیخودی توی دنیا مهمتره و خوشحالم که از جون و دل به این نکته رسیدم.

جمعه تولد ستیاست. دخترکم چهار ساله میشه. روز تولدش قشم هستیم با خانواده ی همسر. وقتی برگردیم یه تولد کوچولو توی مهد کودک و یه تولد کوچولو توی خونه میگیرم براش. داره خیلی زود بزرگ میشه ماه کوچکم...

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤ساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
اربعین 94

مردن خیلی آسونه، خیلی! به قول بابا مثل شمعی که فوتش کنی! من این جمله رو داشتم با تمام وجود حس می کردم ... سه شنبه شب که برگشتیم خونه شروع شد، تب و لرز. و هی زیاد شد، هی زیاد شد ، هی...من بودم و دخترک ! و همش می ترسیدم اگر قبل از آمدن همسرم طوریم بشه دختر کوچولوم نترسه...دیگه ساعت نه که شده بود بیحال کف خونه دراز کشیده بودم و می سوختم و حتی نمی تونستم پاشم آب بخورم. فسقلی هم یکم غر غر کرد و اومد کنار من دراز کشید و خوابید! محمد که رسید دیگه حرف هم نمی تونستم بزنم، فقط می شنیدم که به مامانم زنگ زد که بیاد پیش دخترک تا منو ببره بیمارستان. بارون میومد...

27 ساعت تب، 27 ساعت بی خبری از همه چیز، 27 ساعت هذیانهای واقعی، واقعا میدیدم که یک شعله ی لرزان کوچک شده ام و خاموش شدنم خیلی خیلی خیلی راحت تر از چیزی است که فکر می کردم! و خوشحال بودم انگار، چرا؟ چون اربعین بود؟ چون از خودم راضی ام؟ چون به بخشش اون بالایی خیلی امید دارم؟ چون بابا رو می بینم؟ چون خسته ام؟...بعد یهو چقدر همه چیز مسخره میشه، انگار داری به بازی بچه ها نگاه می کنی، دعواها، قهرها، دنبال پول دویدنها، دلخوشیها، آرزوها...همه را می بخشی، همه را. و دعا میکنی آنها هم تو را ببخشند، دعا می کنی برای مادرت، برای خواهرانت، برای همسرت ، برای دخترت که زیاد غصه نخورند،  از تصور غم همین ها اشک از گوشه ی چشمهای بسته ام روی صورت تبدارم جاری میشه و انگار آتشی رو خاموش میکنه... معلق بودن 27 ساعته ام، تاب خوردن بی دلیلم روی بند تب (که با هیچ دارویی پایین نمی آمد) تمام شد و سر خوردم توی تنم، روی تخت، همسرم خوشحال بود که : بالاخره داره تبت قطع میشه، و دخترک بازویم را بغل می کند می خوابد.... .

الان بهترم، سه روز وحشتناک داشتم و الان دارم زندگی می کنم... .

+نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ساعت۱۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
امروز: اولین روز از 34 امین سال!

33 ساله شدم !‌سی و سه سااااال!‌خیلیه، خیلی! 10 سال اخیر چقدر عجیب و غریب بود. در واقع به نظر من مهمترین دوره ی زندگی آدم 20 تا 30 سالگیه ، دوره ی کاشتن همه چیز برای آینده !‌همیشه فکر می کردم 33 سالگی سن غریبی است، یه جایی است مثل نوجوانی !‌که هنوز بین کودکی و بزرگسالی تاب می خوری، الان، این دوره ی 30 تا 40 هم یجورایی همون طور است، بین خامی 20 سالگی و پختگی 40 سالگی معلقی ! باید هی کاشته های 20 سالگی رو درو کنی و در عین حال جدی تر بکاری برای 40 سالگی ات. مسئول تر می شوی و صبور تر و تازه شاید می فهمی که کارت درست است و اعتراضت بجاست و شیوه ات برای زندگی خودت مناسب است! (یا نیست، به هرحال همین که می فهمی خیلی خوب است). خویشتن پذیری ات زیاد می شود و خودت و خانواده ات را همینطوری که هستند دوست داری و ... . و وقتی به آینده فکر می کنی، قبل از خودت به کودکت فکر می کنی، و اونوقت دیگه چه اهمیت داره که سالها دارند زود می گذرند...

تولد امسال با کیک سورپرایز جالب انگیزم، با هدیه ی فوق العاده زیبایی که گرفتم، با دوستانم در شرکت و هدیه ی قشنگشون، با پیامهای تلفنی و تلگرامی و فیس بوکی عزیزانی که ازشون دورم، با خانواده ام، با سلامتی و امنیت و آرامش گذشت. خدایا ممنونم بخاطر همه چیز... .

+نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳٩٤ساعت۱۱:۱۳ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
هنر پناه

دنیای شلوغی برای خودم ساخته ام، شاید هم تمامش را من نساخته ام، اما هست. کار هست، دخترک هست، همسرک هست، مامان و خواهرکها و دغدغه های هرکدوم، تلاش برای بهتر شدن، برای بهتر بودن، برای گیج نزدن، دغدغه های اجتماعی ام ، حس وحشتناک مسئولیت نسبت به کسانی که می شناسم...دنیای من شلوغه، منظم و شلوغ، همونطور که دوست دارم باشه. اما، یک چیزیش کمه، و اون منم! خود خود من!‌علایقم، آرامشم، لذتم...همون چیزی که باید یه وقتهایی توی سکوت بهش فکر کنم و همه چیز رو کنار بذارم تا بتونم محکم نگه دارم خودم رو توی این شلوغی و سرعت.

من آدم شعر بودم، آدم کتاب، آدم فکر کردن های زیاد، آدم گریه های با دلیل، آدم خنده های بی دلیل، آدم خیال و رویا... من اینها بودم، اما عوض شدم، بخشی از اون آدم آگاهانه و بخشی ناخودآگاه عوض شد، برونگراتر شدم، سطح دغدغه ام عوض شد، یه چیزهای اساسی اون ته های وجودم ثابت موند، ولی از یک لایه ای به بعد هی هر روز تغییر کرد، منعطف شدم، صبور شدم، پذیرا شدم، بزرگ شدم...

بعد از مدتها برگشتم به سمت پناهگاه خوب خودم، شعر، هنر، داستان... بعد از سالها دوباره تا 3 صبح بیدار می مونم و معرق کاشی کار می کنم و سبک آماتوری خودم رو اصلاح می کنم، فکر می کنم به بهتر ساختن، به روح دادن و ارزشمند کردن  یک جسم بی رنگ و ساده و بی ارزش، شعر می خونم، خیال می بافم و حالم خوب میشه، و صبح محکم و آماده می پرم وسط هیاهو...

انگار دارم یاد می گیرم به تعادل برسم، بین خودم و دیگران...

+نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ساعت۱۱:٤٢ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
سفر به آخر دنیا (8) : کیپ تاون- روزهای آخر

نوشتن این سفرنامه خیلی طولانی شد! امروز سعی می کنم تمومش کنم دیگه. بعد پست عکسها رو میذارم:

روز بعد، حدود ساعت 10 چنتل اومده بود دنبال ما. برنامه ی اون روز باغ پروانه ها بود و بازدید از شامپانزه ها و مزرعه شراب. قرار بود اگر رسیدیم به یه کارخانه ی جواهر سازی هم بریم و خرید کنیم. که اون رو نرفتیم و بجاش رفتیم یه مرکز خرید و باقیمونده ی سوغاتی ها و خریدها رو انجام دادیم و یه چمدان هم خریدیم و برگشتیم هتل. (از باغ پروانه ها، شامپانزه ها و مزرعه شراب عکس میذارم و روی عکس توضیح خواهم داد)

یکشنبه بود و روز آخر . قرار بود ساعت 7 عصر فرودگاه باشیم . پس تا عصر وقت داشتیم بگردیم. اول رفتیم کنار اسکله، روز تعطیل بود و کلی گروههای موسیقی و رقص داشتند برنامه اجرا می کردند. یه چرخ و فلک بزرگ کنار اسکله هست که از بالای اون شهر معلومه. رفتیم سوار شدیم. بعدش هم رفتیم ایستگاه اتوبوسهای دو طبقه ی گردشگری و تا ظهر شهر و جاهای دیدنی اش رو گشتیم. کنار اسکله یه بازار محلی سرپوشیده بسیار دیدنی بود که رفتیم اونجا و بعد هم برگشتیم هتل و چک آوت کردیم و رفتیم فرودگاه....

من سفر زیاد رفتم، چند کشور اروپایی، کشورهای همسایه، چین و هنگ کنگ... ولی اگر کسی ازم بپرسه بهتره کجا برم برای سفر بدون معطلی میگم آفریقای جنوبی ! و به خودم هم قول دادم حتما حتما سال بعد این موقع دوباره برم، این بار با دخترک... 

+نوشته شده در چهارشنبه ۸ مهر ۱۳٩٤ساعت۱٢:٥۳ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()
سفر به آخر دنیا (7) : کیپ تاون

ساعت 7 بعد از ظهر از فرودگاه ژوهانسبورگ با یه ایرلاین داخلی به سمت کیپ تاون پرواز کردیم.  حدود ساعت 10 رسیدیم کیپ تاون. راننده ی هتل یه جوان دو رگه خوشتیپ و بسیار اجتماعی و خوش سر زبان بود و به نظر من باید هنرپیشه یا شومن میشد ! از بس که با آب و تاب راجع به شهرش و جاهایی که میشد رفت حرف زد و تعریف کرد و ما رو تهییج کرد! هتل ما Table Bay بود، یکی از زیباترین و بهترین هتلهایی که من تا حالا رفتم. کنار اقیانوس و اسکله و کوه، در محله ای به نام water front. استایل هتلهای 50 سال پیش، با خدمه ی بسیار مودب و غذا و فضای عالی. از همه بهتر با پله برقی به فروشگاه بزرگ کنار هتل راه اختصاصی داشت.

اون شب یه کمی توی محوطه ی جلوی هتل پیاده روی کردیم، هوا خنک بود و نشاط آور. برای اتاق انتخاب ما رو به اقیانوس بود و جالب بود که می گفتند اتاقهای رو به کوه طرفدارهای بیشتری دارند! اتاق (سوئیت در واقع) خیلی شیک و راحت و مرتب بود و نکته ی مهم اینکه دستشوئیهاش شیلنگ داشت! خخخخخ.... صبح زود رفتیم برای صبحانه و بعدش همسر یه کنفرانس تلفنی کاری داشت و برگشت اتاق و من رفتم کنار اسکله. هوا آفتابی و خنک و تمیز و زیبا بود. ساعت 10 از یه آژانس ماشین و لیدر گرفته بودیم برای گشت و گذار.  حدود یک ساعت وقت داشتم و شروع کردم به پیاده روی و گشت و گذار در همان محدوده ی اسکله. هتلها، توریستها، فروشگاهها، دریا...همه چیز عالی بود و هر لحظه به خودم یادآوری می کردم که من الان در بهشت زمین هستم... .

لیدرمون رو که دیدم اول جا خوردم !‌یه خانمی شاید هفتاد ساله، سرحال و خوش مشرب، اسمش "چنتل" بود. خیلی سریع و فرز و خوش رو! و اصرار عجیبی داشت که حتماً در ماشین رو برای من باز کنه و ببنده و بعد خودش بشینه پشت فرمون! قرار بود اون روز بریم جزیره ی شیرهای دریایی، دماغه امید نیک، ساحل پنگوئنها و یه بازار سنتی. "چنتل" یه نروژی الاصل بود که سالها بود در آفریقای جنوبی زندگی می کرد و عاشق کیپ تاون بود و بچه هاش هم همین کشور بودند و فامیلهاش بعضی اینجا و بعضی نروژ بودند. خیلی خوب حرف میزدو با دقت زنانه اش و تجربه ی زیادش در هر موردی به ما اطلاعات میداد. از قیمتها، از بازار کار، مسافرهای قبلی اش، قوانین، فرهنگ، و ... . اول رفتیم به اسکله ای که از اونجا باید با کشتی می رفتیم به جزیره شیرهای دریایی. یه بازار در محوطه باز هم اونجا بود که به گفته ی چنتل قیمتهاش از همه جا مناسب تر بود. اما از اونجایی که باید سریع سوار کشتی می شدیم بازار گردی رو گذاشتیم برای بعد! کشتی روی اقیانوس راه افتاد، تک و توک توی آب میشد شیرهای دریایی رو دید. مناظر بسیاااار زیبا بود و موجها بسیار سهمگین! بطوریکه اصلا نمیشد روی عرشه ایستاد و اگر غافل میشدی پرت میشدی توی آب. محمد که بیچاره حالش بد شد و رفت توی کابین. بعد از حدود 20 دقیقه رسیدیم به جزیره ی تپه مانندی که یک عالمه شیر دریایی روش افتاده بودند! یعنی اگر نمی دونستی فکر می کردی این یک تپه ی سیاه بزرگ هست ولی دقیق که نگاه می کردی انبوه شیرهای دریایی رو روش می دیدی که خواب بودند، یا حر کت می کردند یا توی آب می پریدند. کشتی تا فاصله ی چند متری جزیره رفت و بعد ایستاد که شیرهای دریایی رو ببینیم و عکس بگیریم. بعد هم برگشت سمت اسکله. تنها نکته ی بدش این sea sick شدنمون بود! بعد برای اینکه حالمون بهتر بشه گشتی توی بازار زدیم و نتیجه اش شد خریدن یه کرگدن بزرگ  10 کیلویی چوبی !

بعد به سمت Good Hope رفتیم. آخرین نقطه ی خشکی جنوب غربی قاره آفریقا، جایی که اقیانوس های هند و اطلس به هم می رسند! عکسهای خیلی خوبی گرفتیم اونجا. باد شدیدی از سمت اقیانوس می وزید و ما چند دقیقه ای نشستیم و به موجهای بلند نگاه کردیم. از بالای دماغه زاویه دید بهتری داشت که شانس ما اون روز تله کابین تعطیل بود و نرفتیم بالا.

مقصد بعدیمون پارک پنگوئنها بود که قرار بود ناهار هم همونجا باشیم. چنتل اکیدا توصیه کرد که به پنگوئنها دست نزنیم چون گاز می گیرند! از یه مسیر زیبا به پارک رسیدیم. پارک درواقع قسمتی از ساحل محل زندگی پنگوئنها بود. صدای پنگوئن شنیدید تا حالا؟ صداش مث عر عر خره واقعا!‌ نزدیک ساحل رو حصار کشیدن و مسیر درست کردند و میشه تا چند متری پنگوئنها جلو رفت و دیدشون !‌بچه پنگوئنها واقعا با مزه هستند. ناهار رو هم رستوران همون پارک خوردیم. کنار ساحل! من ماهی سرخ شده با برنج و محمد میگو و ماهی کبابی با سیب زمینی. نوشیدنی هم معمولا کوکتل میوه های آفریقایی بود که طعم غالبش انبه و گواوا است. بعد از ناهار به سمت کیپ تاون برگشتیم. حدود 7 عصر رسیدیم هتل و بعد از یه استراحت رفتیم مرکز خرید کنار هتل. شام رو هم توی هتل خوردیم و برگشتیم اتاق تاااااا فردا!

 

+نوشته شده در شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت٧:۱٤ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
سفر به آخر دنیا (6) : روز چهارم

آفریقای جنوبی که میگن اول از همه آدم یاد نلسون ماندلا میفته. این آدم قهرمان سیاه هاست، قهرمان به معنای واقعی. و با تمام حاشیه ها هنوز این مردم دوستش دارند، دوست داشتنی همراه با احترام. بزرگترین میدون شهر میدون نلسون ماندلا است با یه تندیس غول پیکر از قهرمان! وقتی آدم فکر می کنه که چجوری توی مملکت خودشون اینها به بردگی گرفته می شدند برای خارجیها قلبش فشرده میشه، فقط چون سیاه آفریده شده ای دیگران حق دارند با تو مثل حیوان برخورد کنند. اصلا منطق نژادپرستی برای من جا نمی افته هیچ جوره. چه چیزی این حق رو به کسی میده که خودش رو برتر بدونه از دیگری؟ اونم با معیار مسخره ای مثل رنگ پوست!!!! نمی دونم چرا حس می کردم آثار رنج و ترس و غم هنوز ته چشمان این مردم هست، انگار این حس ها اون سالها اینقدر شدید بوده که قاطی خمیره شون شده و حالا حالاها میشه ته رنگش رو توی نگاهشون دید...

اون روز میخواستم به دیدن خانه ی نلسون ماندلا برم، با یه تور کوچیک همراه شدم که می دونستم قراره حتما از موزه آپارتاید و خانه نلسون ماندلا دیدن کنند. قبل از اون به درخواست همراهان لیدر ما رو برد به یه مرکز خرید صنایع دستی آفریقایی که خدائیش از همه جا قیمتهاش بهتر بود و از الماس و جواهرات قیمتی داااااشت تا مداد و گلسینه های آفریقایی! منم اونجا کلی سوغاتی خریدم برای همه، در نهایت هم حدود 3000 راند دادم و با یه ساک سنگین اومدم بیرون! بعد از اون به سمت محله ی نلسون ماندلا رفتیم. بین راه لیدر در مورد فرهنگ مردم محله های مختلف، قیمت خرید و اجاره خانه ها و ویلاها و ...حرف زد. خانه های کارگری دولتی هستند و به تناسب اینکه کارگران مجرد یا متاهل باشند بهشون تعلق می گیره. خونه های مجردها خیلی داغون ترند، اما به محض اینکه ازدواج کنند به خونه ی متاهلین که بهتره منتقل میشن. لیدر می گفت توی این بخش کارگران مجرد، ایدز، اعتیاد، همجنس بازی و جنایت خیلی زیاده ... . 

وقتی رسیدیم به محله نلسون ماندلا نزدیک یک بعد از ظهر بود و اکثرا گرسنه بودند. ماشین رو پایین یک خیابون سربالایی پارک کردند و پیاده راه افتادیم تا توی یکی از رستورانها غذا بخوریم. توی آفریقا همه جا صنایع دستی هست، این مردم خیلی خوب بلدند با دستهاشون از همه چیز زیبایی بیافرینند و رنگ... رنگ ... رنگ... اون منطقه پر بود از توریستهای سفید پوست. یه گروه جوون نیمه برهنه می خواندند و می رقصیدند، پا می کوبیدند و فریاد می زدند، و از توریستهای سفید پول می گرفتند، چند خانه پائینتر از خانه ی ماندلا... .

رستوران بوفه بود، با غذاهای غیر آشنا، با ذرت و ادویه، برنج های له شده، و مرغ و گوشت و سبزیجات... سوپش رو دوست داشتم، و خوراک سبزیجاتش رو هم، اما طعم مرغ رو دوست نداشتم و برنج هم جالب نبود؛ اما بستنی اش خوشمزه بود. بعد از ناهار رفتیم به سمت بالای خیابان، بین راه تمام دکه ها ما رو دعوت می کردند که چیزی بخریم و البته من چیزی نخریدم! خونه ی ماندلا (که حالا موزه است) یه خونه ی خیلی کوچیکه، وارد که میشی دست راست اتاق کار ماندلا است که حالا عکسها و تقدیر نامه ها و نامه ها رو به دیوارهاش زده اند. وسط یه هال خیلی کوچک شاید حدود شش متر که یک گوشه اش  هم آشپزخونه است و هم اهالی خانه اونجا حمام می کنند. اتاق کناری هم اتاق خوابشونه، به یه تخت و یه دراور کوچک چوبی. همه چیز ساده و محقر. و در دل این خانه ی ساده باید مردی زندگی کند که دغدغه اش آزادی انسان باشه... .

از اونجا که اومدیم بیرون ساعت حدود سه بود و باید ساعت چهار در هتل می بودم تا چک آوت کنیم و بریم فرودگاه. برای همین دیگه به موزه نرسیدیم و برگشتیم هتل. صبح چمدانها را کم و بیش جمع کرده بودم، اما باز خرده ریزهامون زیاد بود و جا کم آورده بودیم. به هر زوری بود اتاق رو مرتب کردم و همه چیز رو جا دادم و زنگ زدم بیان چمدونا رو ببرن. محمد قرار بود ساعت پنج برسه هتل و ساعت 7:30 پرواز داشتیم به سمت بهشت زمین : "کیپ تاون"... .

+نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت٩:٥٥ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()
سفر به آخر دنیا (5) : روز سوم- خرید و دیگر هیچ!

این چند روز اینقدر اینقدر سرم شلوغ بوده که حتی نرسیدم ایمیلهام رو چک کنم، بریم سراغ بقیه سفر (عکسها رو دارم آماده می کنم که ایشالا پست بعد همش رو اضافه کنم)

 

روز سوم دوست داشتم برم خرید. محمد بعد از صبحانه رفت به جلسه ی کاری اش برسه و من منتظر وینی بودم. وینی گفت بهترین و جامع ترین مرکز خرید ژوهانسبورگ Sandton City هست که اتفاقا خیلی نزدیک بود به هتل ما. تا رفتم اونجا ساعت 10 شده بود، اینجا رو با خانم و دختر کوچولوی یکی از دوستان همسر رفتیم. اولین کاری که کردم تبدیل پول بود. بعد دیگه با خیال راحت شروع به گشتن کردیم. مرکز خرید خیلی خیلی بزرگی بود و همه چیز هم داشت. از نظر قیمت هم همه جور قیمتی میشد پیدا کرد. شانس جالبی که داشتیم این بود که اونجا زمستون داشت تموم میشد و ما به حراج زمستانه برندها خورده بودیم! نیشخند عالی بود (خانمها الان درک می کنن چی میگمنیشخند). خلاصه تا عصر اونجا گشتیم و خرید کردیم. این فسقلی خانومی هم که با ما بود هرچند خیلی مامانش رو خسته کرد و منم بالطبع باید پا به پای اون می رفتم، اما یه خوبی داشت که من برای اولین بار احساس کردم نیاوردن ستیا به این سفر خیلی تصمیم درستی بودهخنده

طرفهای عصر همسرانمون به ما ملحق شدند و یه شام تند و خوشمزه توی یه رستوران هندی حلال خوردیم و سوختیم و سیر شدیم! و روز سوم هم تموم شد، پربااااار تموم شد...

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت۱:۳٥ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()