همه روزهای زندگی ام

ادامه یک داستان واقعی!

ماجرای صدف و حمید رو یادتونه؟ بعد از عید حکمشون ابلاغ شد و هنوز هم درگیر دادگاه مهریه هستند . اونوقت....

همسرم حمید رو اتفاقی دیده بود. از حال و احوالش که پرسیده بود گفت :" دو ماه بعد از طلاقمون ازدواج کردم! با یه خانومی که دوستم معرفی کرده بود . به مادرم گفتم من نمی تونم بدون زن!!!!!!! زندگی کنم! یه عقد ساده گرفتیم و سریع رفتیم خونمون! الان هم خانمم دو ماهه بارداره!!!!!!! خیلی راضیم. اونوقت این صدف و خانواده اش میگن مهریه ! وکیل گرفتند حتی!!!!!!!..."

خیلی شوکه شدم ! خیلی عصبانی شدم ! اصل و نسبی که میگن اینقدر مهمه اینجا خودش رو نشون میده. به نظر من کسی که اصیل باشه دروغ نمیگه. کسی که نون حلال خورده باشه تهمت نمیزنه و اینقدر راحت همه ی خوبیهای طرف مقابلش رو هیچ نمی شمره و اینقدر بی شرمانه پشت سرش حرف نمی زنه. می دونم که اینها رو عمداً به محمد گفته که از طریق من به گوش صدف برسه و ناراحتش کنه. اما اشتباه کرده، من به صدف و خانواده اش هرگز نخواهم گفت......خوشحالم برای صدف و خدا رو شکر می کنم که زود چشمش رو باز کرد. و ته دلم خالی می شود وقتی یادم می آید پسری که عاشقی اش زبانزد فامیل بود هنوز دو ماه از جدائیش نگذشته زنی را آورده توی خانه و زندگی صدف!  بعد هم طلبکاره که چرا صدف بجز عمر و جوونیش که توی خونه ی اون تباه کرده الان مهریه اش رو هم می خواد و نمی فهمه که چه جواهری رو از دست داده و باید بره بمیره و صداش هم درنیاد تا آقا با خیال راحت به زن و زندگیش برسه! حالم بهم خورد... تف به این عاشقی‌!........

+نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()