همه روزهای زندگی ام

راز...

سالهای اولی که ازدواج کرده بودیم یکی از کابوسهام بچه دار شدن بود. در این حد که مثلاً سال اول اگر خواب می دیدم دارم بچه دار می شم از توی خواب گریه می کردم تا وقتی بیدار می شدم. حس می کردم زندگیم تموم میشه با این اتفاق! هر دو مون همینطور بودیم. کلاً همه برنامه های آینده مون هم دو نفری بود نه بیشتر! بعضی وقتها که یه کم تاریخ عقب و جلو می شد وحشت می کردیم که نکنه....؟! بیبی چک می گرفتیم و با استرس بهش خیره می شدیم و وقتی می دیدیم یه خط بیشتر قرمز نشد یه نفس راحت می کشیدیم. به نظر من هر چیزی یه زمانی داره و شدیداً معتقدم که آدم جوری آفریده شده که ساعت درونی ناخودآگاهش بهترین زمان هر کاری رو بهش میگه. بهترین زمان راه افتادن، بهترین زمان حرف زدن، بهترین زمان یادگیری، بهترین زمان اجتماعی شدن، ازدواج،و .... .

دیروز یهو به ذهنم رسید که من چرا الان یک ماهه که دارم روزه می گیرم بلا انقطاع؟!! توی گوشی ام تاریخ رو چک کردم و دیدم بعله ! یه ١۵ روزی تاخیر دارم!!!! موقع برگشتن از داروخانه ی سر کوچه بیبی چک خریدم و سریع رفتم خونه! بعد می دونی چی شد؟

همون موقعی که خیره شده بودم به این کیت کوچولو، یهو متوجه شدم منتظرم! مشتاقانه منتظرم که خط صورتی دوم هم مشخص بشه..... . اول شوکه شدم از کشف این حس جدید اما بعد لبخند زدم : این صدای دینگ دینگ ساعت درونم بود! یعنی آماده شو برای یک مرحله ی جدید......

توضیح : خط صورتی دوم مشخص نشد و البته من تقریباً مطمئن بودم که نمیشه!

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت٩:٠٥ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()