همه روزهای زندگی ام

چهار سال پیش در چنین روزی...

قهربا هم روی یه پروژه مشترک کار می کردیم . مدت زیادی نبود که همدیگه رو می شناختیم، یک ماه و چند روز فقط ! اون شب هم سر همون پروژه بودیم، داخل دانشگاه ، توی یکی از دفاتر ! یادمه سال ٨٣ این موقع ماه رمضان بود . من یه جلسه توی دانشگاه داشتم و افطار هم کرده بودم . جلسه ام که تموم شده بود حدود ٧ بود. بهش زنگ زدم که آقای .... تشریف بیارید، من وقتم آزاد شد! اون شب ٢ ساعتی کار کردیم، من خیلی خیلی خسته بودم، از صبح کلاس داشتم... .

رسیدم خونه دیگه ساعت ٩ شده بود. اون شبها یه حس عجیبی داشتم . راستش من توی دانشگاه خواستگار و کشته مرده زیاد داشتم. همیشه تعجب می کردم که چه جوریه که نمی تونم یکی رو که اینقدر بهم ابراز علاقه می کنه دوست داشته باشم. می ترسیدم مثل شاهزاده ی قصه ای باشم که طلسم شده بود و عاشق نمی شد،اما.... .

وقتی رسیدم خونه دیگه از خستگی رو پاهام نبودم. شام نخورده رفتم بخوابم . دراز کشیده بودم و توی تاریکی فکر می کردم که با صدای اس ام اس موبایلم پریدم :

- امشب چشمای نازتون خیلی خسته بودند خانوم...خیال باطل

-....(یادم نیست چی جواب دادم و چی شد که بحث رسید به:

- ستاره بیا دیگه از نقطه چین استفاده نکنیم، حرفمون رو بزنیم ( ما از اولین بار که همدیگه رو دیدیم دلبسته شدیم، یه حس مشترک که برای هر دوی ما جدید بود. اعتراف می کنم که دوستش داشتم و مطمئن بودم که دوستم داره ، چون کاراش و حرفاش خیلی تابلو بود، به هر بهانه ای دم دفتر یا کلاس من بود، تلفن های ١ ساعته هر روزه که جای خود داشت!چشمک)

- من نمی تونم. نمی دونم چی بگم...خجالت

- چرا! هر دوی ما می دونیم چی می خوایم بگیم. من دیگه نمی تونم نگم...شجاع باش خواهش می کنم....۵ دقیقه دیگه سر ساعت ١٠:٣٠ بهم اس ام اس بزنیم. فقط قول بده بدون خوندن اس ام اس من حرفتو بگی! خوب؟

- ok!

ده بار متن اس ام اس رو نوشتم و پاک کردم. ویبره موبایلم اعلام کرد که اس ام اس محمد رسیده. منم که آخر صبر و شکیبایی ! زدم زیر قولم و پیامشو باز کردم اول ببینم اون چی نوشتهشیطان

- خیلی دوستت دارم ستاره.

- ... دوستت دارم محمد.قلب

- نمی دونم چه کار خوبی انجام دادم که خدا تو رو سر راه من قرار داد.

- (قسمتهای مربوط به خودم زیاد توی ذهنم نمونده ! چون اس ام اس های خودم ذخیره نمی شد! اما حتماً منم به احساساتش جواب می دادمخجالت)

.

- ما باید درباره ی خیلی چیزها حرف بزنیم عزیز دلم. (بچه ام خیلی زود صمیمی شد دیگهچشمک)

- باشه فردا محمد جان!..........

اینو بگم که ما مطمئن بودیم از عشق همدیگه. آدما بعضی وقتها نیاز به حرف زدن ندارند. انرژی که برای هم می فرستند خود به خود همه چیزو میگه. محمد قبل از اینکه با من مطرح کنه از دوستای مشترکمون پرس و جو کرده بود ببینه آیا امیدی هست به جواب مثبت یا نه ! دوستان نامردی نکرده بودن و گفته بودن نه! احتمالش خیلی کمه ! فکر نمی کنیم بتونی ازش دوستت دارم بشنوی ! تو رو هم مثل اونای دیگه دک می کنه ! عصبانی اینا رو اولین باری که مستقیماْ ازم اعتراف گرفت گفت ! سر همین شرط هم بسته بودند !!!! میبینید تو رو خدا ! آدم با وجود این دوستان دشمن می خواد چیکار !!!!قهر

حالا گاهی توی دلم خدا رو شکر می کنم که محمد از حرف اونا جا نزد وگرنه من که عمراْ چیزی بروز می دادم و در نتیجه ما هیچوقت بهم نمی رسیدیم. دل شکستههرچند من معتقدم قسمت آدما رو نمیشه تغییر داد.....

----------------------------------

اون شب ، پنجم آبان 83 یکی از بهترین شبهای زندگی من بود . نمی تونم احساسم رو کامل بگم ، یه شادمانی غریب، یه آرامش دلنشین. هنوز یاد اون شب که می افتم ناخودآگاه لبخند می زنم. از اون شب ولنتاین ما شد 5 آبان ! بعدشم که دیگه میتونید حدس بزنید ! وقتی باهم صحبت کردیم دیدیم از نظر خودمون حله! محمد رفت با پدرم صحبت کرد و ما 6 ماهی با اطلاع  و رضایت خانواده ها با هم دوست بودیم تا اردیبهشت 84 که دیگه رسماً نامزد کردیم! خوشبختانه خانواده ها با هم جور بودن و تفاوت فرهنگی و ... قابل ملاحظه ای وجود نداشت ، برای همین اختلاف و این حرفها پیش نیومد ! ما هم البته خیلی بچه های خوب و حرف گوش کنی بودیم ها !مژه

چقدر نوشتم امشب !  این پست رو می خواستم صبح بنویسم که از اونجا که تازه از یزد اومده بودیم و خیلی خسته بودم کشید به الان که دیگه شده 6 آبان !راستی حتماً برید یزد رو ببینید . شهر قشنگیه.

شب بخیر !

پ.ن : از خوندن نظراتتون خوشحال می شم و دلگرم به نوشتن بیشتر !

+نوشته شده در دوشنبه ٦ آبان ۱۳۸٧ساعت۱:٤٠ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()