همه روزهای زندگی ام

بیا دیگه....

محمد دیروز رفت امارات. تنهایی! البته به من گفت بیا، اما من دیدم که صبح تا شب اونجا تنها خواهم بود (چون آقا جلسه دارن!) و اینجا هم کلی کار دارم، برای همین موندم خونه. دیشب از دانشگاه برگشتم خونه ی خودم. مامانم بیچاره چندبار زنگ زد که بیا اونجا و تنها نمون خونه. اما نرفتم. دلم می خواست خونه ی خودم باشم و تازه خیلی هم خسته بودم. دیشب شاید اولین دوشنبه شبی بود که توی خونه ی ما برنامه 90 پخش نشد! من توی تختمون تنهایی خوابیدم و صبح که با صدای محمد بیدار نشدم خیلی دلم گرفت....دلم خیلی برات تنگ شده پسر ! فکر نمی کردم اینهمه بهت وابسته باشم. باز خدا رو شکر که فردا شب میای....

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود....

-------

امشب دیگه میرم خونه مامان. دیشب هم فکر کنم ناراحت شدن که نرفتم. مامان محمد هم زنگ زد حالمو پرسید، خیلی خانوم مهربونیه. دوستش دارم اما نه به اندازه مامانم. مطمئنم اونم دوستم داره اما نه به اندازه دخترش! طبیعیه دیگه.نه؟

امسال تصمیم گرفتم برای اولین بار خودم یه ذره ترشی درست کنم. (تا حالا مامان ها برامون می فرستادن! امسال گفتم مگه خودم چی ام کمتره! )  وسایلشو گرفتم. مامان خودم و مامان محمد توصیه بارونم کردن که چیکار بکن و چیکار نکن!‌منم به دوتاشون گفتم چشم! همونجور که شما گفتین درست می کنم !

 شما هم اگه تجربه ای دارید بگید خوشحال میشم . (البته می دونم که آخرشم به ابتکار خودم ترتیبشو میدم!)چشمک

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧ساعت۱۱:٤٦ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()