همه روزهای زندگی ام

بانوی فانوس به دست !

چقدر این هفته ، هفته بدی بود. محمد مریض شده بود. خیلی سخت و هر دو مون ۴ روز نه سر کار رفتیم نه دانشگاه نه هیچ جای دیگه. من که داشتم روحیه ام رو از دست می دادم. دائم مشغول پرستاری و رسیدگی به محمد بودم اما حالش بهتر نمی شد، نه عفونتش کم می شد، نه تب و درد وحشتناکش.... جراحش به ما شماره موبایل داده بود که وضعیت محمد رو بهش خبر بدیم. اما من هرچی زنگ می زدم divert کرده بود روی تلفن منشی اش و من 2 روز هر چی زنگ زدم منشی وارفته اش می گفت کارتون رو به من بگید بهشون بگم‌!!!!! منم هرچی فحش زشت بلد بودم توی دلم بهش دادم و قطع کردم. بعدش هم خودم با مشورت دکتر داروخانه دارو رو عوض کردم و در عرض یک روز حال محمد خوب شد‌! (البته کلی دعواش کردم تا راضی شد داروهای تجویزی منو مصرف کنه !مشغول تلفن ) اما وقتی نتیجه رو دیدم خودمم باورم شد که پزشکی توی خونمه !!!مژه

خیلی سخته که شریک زندگیت اینطور مریض باشه و تو هیچ کاری از دستت بر نیاد. من که کلی افسرده بودم، حس هیچ کاری رو نداشتم. تازه بیماری محمد چیز خاصی نبود و من می دونستم خوب میشه اما همش فکر مامان بودم که ۵ سال بابا ذره ذره جلوی چشمش آب میشد و درد می کشید و مامان مثل پروانه دورش می گشت تا.... . (پدر من ماه تیر سال ٨٠ دچار سرطان ریه شد و ماه تیر سال ٨۵ هم تنهامون گذاشت...)

امروز حال محمد خیلی بهتر بود و هر دو مون رفتیم شرکتهامون. خدایا شکرت بخاطر سلامتی که به خانواده من عطا کردی. دوستت دارم.....

+نوشته شده در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧ساعت۱۱:٠٧ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()