همه روزهای زندگی ام

آخرین روزهای امتحان....

یه لیوان نسکافه داغ درست کردم و همینطور که بهم می زنم دارم فکر می کنم که فردا آخرین امتحان دوره فوق لیسانس هم تموم میشه و احتمالن تا خرداد هم دفاع می کنم و... اینجا که می رسم از خودم می پرسم خوب، بعدش چی؟! آهان، بعدش،بعدش، بعدش بقیه  زندگی....مثلن شاید کارم رو عوض کنم(شاید) یا شاید هم برای رفتن و دکترا اقدام کنم (این احتمالش بیشتره) شایدم یه بچه بیارم (این یکی احتمالش در حد صفره!) شایدم هیچ کاری نکنم و ترجیح بدم همینجوری که هست فعلا زندگیمو بکنم تا بعد!  ....نسکافه ام نصف شد....

توی این هفته خانواده محمد میان تهران، خونه ما ! با اینکه بسیار مهربون و با فرهنگ و دوست داشتنی هستند برام، اما من نابود میشم از خستگی ! تازه چون تا شنبه امتحان دارم درست حسابی هم سر کار نرفتم و هفته ی آینده خیلی خیلی فشار کارم زیاده ! هنوز نه خرید کردم، نه گردگیری و نظافت، نه یه برنامه ریزی، هیچی هیچی. گاهی فکر می کنم خیلی تنبل شدم. یه روز یه دوست عزیزی ازم با دلخوری پرسید : تو چرا توی این موضوع عمیق نمی شی؟ اون روز خیلی بهم برخورد، اما الان هرجا رو که دارم سرسری رد می کنم حرفش میاد توی ذهنم و روی کاری که دارم می کنم بیشتر تامل می کنم. ...نسکافه ام سرد شد....

یه پیشرفتهای کوچیکی دارم توی زندگی شخصی، درسی و حرفه ای می کنم. اما اینا خیلی کم اند. می دونم انتظارت از من بیشتر از اینهاست بابا، خیلی بیشتر از اینها. گاهی فکر می کنم پدرم چه شیوه تربیتی جالبی داشت توی زندگی. هر وقت مهمون داشتیم بابا پیش اون مهمون از هنر هر کدوم از ما تعریف می کرد و از ما می خواست به مهمانمان نشان بدیم که مثلا چقدر خوب نقاشی می کشیم، شعر می گیم، خوشنویسی می کنیم، ساز می زنیم و یا حتی چقدر شعر حفظ هستیم. کاری که ما از هیچ پدر دیگه ای نمی دیدیم. کوچکتر که بودیم خجالت می کشیدیم و قبل از اومدن مهمونها ( مخصوصا اونایی که رودربایستی بیشتری باهاشون داشتیم) میگفتیم بابا نگی نقاشیات رو بیارها ! نگی شعر بخون ها ! نگی .... . الان می بینم که اگه هر کدوم از ما توی یه کاری ماهر و خلاق شدیم همه از تاثیر اون روزها بوده ! تاثیر این که بابا کارهای کوچیک ما رو برای همه بزرگ می کرده و ما همون کارهای کوچیک رو برای دیگران بخوبی ارائه می کردیم . بزرگ هم که شده بودیم این روند بود، شکلش متفاوت شده بود . این کار بابا ، ما رو و کار و هنرمون رو برای خودمون و بقیه ارزشمند می کرد و باعث رشد می شد . همینه که اینقدر حسرت می خورم برای نبودنش و هنوز بعد از دو سال گاهی با خدا قهر می کنم بخاطر بردنش.....نسکافه ام یخ کرد...خداحافظ!

+نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت٩:۱٧ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()