همه روزهای زندگی ام

شما رئیس جمهور من نیستید!

دارد می شود دو هفته که هیچ کس توی شرکت دل و دماغ کار کردن ندارد. اینقدر بچه ها دلزده و افسرده هستند که انگیزه ای برای کار کردن نمی مونه. همش داریم می پرسیم آخه چرا اینجوری شد؟! چقدر تقلب؟ چقدر دروغ؟ چقدر.... چقدر احساس می کنم از همه مون سو استفاده شده، چقدر فریب خوردیم ، چقدر امیدوار بودیم.... هر روز یه شیوه جدید برای نشون دادن اعتراضمون پیدا می کنیم، هر روز در سکوت و بغض راهپیمایی کردیم و می کنیم و همه می دونیم هیچ کس به صدای ما اهمیت نمی ده، به احساس ما به رنجی که می کشیم، چون ما خس و خاشاکی بیش نیستیم... خیلی از دوستانمون رو گرفتند ، دوستان من نه دزدی کردند، نه قاتلند، نه جنایتکارند، نه دروغ گفتند، نه کتک زدند، نه شیشه ای شکستند. دوستان من به جرم اظهار نظر و درخواست حداقل دموکراسی دستگیر شدند، به جرم انتقاد از عملکرد مردی که اگر نبود پشتوانه ی محکم افرادی از جنس خودش هیچوقت اینجایی که الان هست نایستاده بود، مردی که قدش به آرمانهای بلند ایرانیان نمی رسد ، مردی که اگر مرد بود و انصاف و شرف و غیرت داشت..... بگذریم.

این روزها دلم خیلی گرفته، انگار زلزله آمده باشد، یا فاجعه ای دیگر شهرم را زیر و رو کرده باشد. این روزها خیلی بیشتر خجالت می کشم بگویم در ایرانی زندگی می کنم که دولتمرد اولش فردی چون احمدی نژاد است که حتی آداب دیکتاتوری را هم به درستی نمی داند و لحن صحبتش هرگز به یاد شما نمی آورد که الان پای صحبت رئیس جمهور کشوری نشسته اید که همیشه به تمدن ٢۵٠٠ ساله اش بالیده ایم. برای خودم و شما متاسفم آقای رئیس جمهور..... .

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸ساعت۱:۱۳ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()