همه روزهای زندگی ام

 

همیشه هرچی گرفتاریه باهم پیش میاد چرا؟ ۵شنبه افطار خونه ی خاله بودیم. صبح جمعه گفتند همان دیشب پدر بزرگ سالم و سرحال و مهربونم سکته کرده و بیمارستانه.... تا رفتیم ملاقات نصفه عمر شدیم. چقدر دیروز روز بدی بود، چقدر طولانی و تلخ بود.... باز خدا رو شکر که خطر رفع شده بود، وگرنه...

توی همین گیر و ویر کار معامله ای که کردیم هم به اشکال خورده و اینهمه زحمت بخاطر نرسیدن طلبی که داریم به باد میره. دعا کنید برامون....

+نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸ساعت۱٠:٢٠ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()