همه روزهای زندگی ام

اول سلام

تا دو ساعت دیگه سحر میشه و من بی خواب شدم...

نیم ساعتی وول خوردم، اما مگه خوابم برد. خودمو لوس کردم : محمد پاشو، خوابم نمیاد!

دستشو دور تنم حلقه می کنه، گیج خوابه : ا! چرا ؟ بخواب، دیره....و من گیج گرمای تنش میشم که با وجود گذشت یک سال و نیم از ازدواج و ٣-۴ سال از آشناییمون هنوز مستم می کنه ، اما خوابم نمی کنه!!!

آروم می بوسمش و میام لپ تاپو روشن می کنم : "تا دو ساعت دیگه سحر میشه و من بی خواب شدم..."

می دونی، به نظر من قشنگی زندگی به همین لحظه های معمولیشه. و همین لحظه ها هستند که باید ثبت بشن. این وبلاگ رو خیلی وقته درست کردم اما هی آپ کردنش به تعویق می افتاد. تا امشب که رسماً افتتاح شد. اینجا می خوام لحظه های زندگیم، حتی اتفاقات عادی رو بنویسم تا همیشه یادم بمونه خدا دوستم داره...

موندم با بیخوابی امشب فردا چه جوری برم سر کار! دو تا جلسه هم دارم که هیچ جوری نمیشه دودرش کرد . راستی خودمو معرفی نکردم! شاید توی پستهای بعدی این کار رو انجام بدم . برعکس وبلاگ دیگه ام اینجا رو زود به زود به روز می کنم.

 

این روزهای خوب منو از دعای خیرتون محروم نکنید. سحر بخیر!

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ساعت٢:٥٠ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()