همه روزهای زندگی ام

یادم آید شوق روزگار کودکی....

کلاً همیشه هفته های اول مهر رو دوست داشتم. حتی الان که سالهاست مدرسه نمی رم بازم  هفته ی اول مهر یاد دوران مدرسه می افتم. دلم می خواد روپوش بپوشم، کیف و دفترهای نو ام رو بردارم،کتابهامو جلد کنم،.... و برم مدرسه! یه دلهره ی شیرین داشته باشم که امسال کدوم کلاس می افتم، کدوم دوستام هستند و ... . هنوز دلم می خواد ازم شفاهی درس بپرسند و دیکته ی پای تخته ای بنویسم و مثل تمام دوران مدرسه ام معلم ها چندتا از شاگردهای ضعیف کلاس رو به من بسپرند و من تمام تلاشم رو بکنم که اونا نمره شون بهتر بشه و وقتی ازشون درس می پرسند نفس توی سینه ام حبس بشه. دلم تنگ شده که زنگ تفریح تمام بشه و با جیغ ناظم بیچاره بالاخره از روی سکوهای کنار حیاط بلند بشیم و لخ لخ بریم سمت کلاس و بقیه ی حرفا رو سر کلاس بزنیم (راستی چرا نشستن روی میز نیمکتها بیشتر از صندلیشون کیف میده؟) دلم واسه ی چرت و پرت نوشتن روی تخته سیاه و کشیدن کاریکاتور معلمهام تنگ شده، واسه ی سرویس مدرسه که من همیشه سرویسی بودم و با یه عالمه بچه توی مینی بوس های قدیمی چقدر راه برگشت رو کوتاه می کردیم از بس مشغول خنده و حرف های بلند و یواشکی (گاهی هم دعوا البته! الان میگم بیچاره راننده سرویسها از دست ما چی می کشیدن!)می شدیم،گاهی هم بچه مثبت بازیمون گل می کرد و می نشستیم توی سرویس مشقهامون رو می نوشتیم که البته کلی بدخط می شد ولی تموم می شد....آخ که چه روزهای خوبی بود. چقدر آدم وقتی که بچه هست قدرش رو نمی دونه و غر می زنه که بزرگ شه، وقتی هم که بزرگ می شیم دلمون می خواد برگردیم به دوران بی خیالی بچگی... احتمالاً یه روزی هم میاد که دلمون لک بزنه برای روزهایی که دو نفری بودیم و مسئولیتمون کمتر بود و صبح به صبح پا می شدیم می رفتیم سر کار و عصر با هم برمی گشتیم خونه و هر روزمون یه جور خاص خودش بود! اگه اینطوره زنده باد امروز من !

پ.ن : چرا خوابم میاد الان؟ واقعاً پائیز هم مثل بهار آدمو خواب می کنه یا من کلاً خوابالو شدم؟!

+نوشته شده در شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸ساعت۱۱:٥۱ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()