همه روزهای زندگی ام

سفر به آخر دنیا (6) : روز چهارم

آفریقای جنوبی که میگن اول از همه آدم یاد نلسون ماندلا میفته. این آدم قهرمان سیاه هاست، قهرمان به معنای واقعی. و با تمام حاشیه ها هنوز این مردم دوستش دارند، دوست داشتنی همراه با احترام. بزرگترین میدون شهر میدون نلسون ماندلا است با یه تندیس غول پیکر از قهرمان! وقتی آدم فکر می کنه که چجوری توی مملکت خودشون اینها به بردگی گرفته می شدند برای خارجیها قلبش فشرده میشه، فقط چون سیاه آفریده شده ای دیگران حق دارند با تو مثل حیوان برخورد کنند. اصلا منطق نژادپرستی برای من جا نمی افته هیچ جوره. چه چیزی این حق رو به کسی میده که خودش رو برتر بدونه از دیگری؟ اونم با معیار مسخره ای مثل رنگ پوست!!!! نمی دونم چرا حس می کردم آثار رنج و ترس و غم هنوز ته چشمان این مردم هست، انگار این حس ها اون سالها اینقدر شدید بوده که قاطی خمیره شون شده و حالا حالاها میشه ته رنگش رو توی نگاهشون دید...

اون روز میخواستم به دیدن خانه ی نلسون ماندلا برم، با یه تور کوچیک همراه شدم که می دونستم قراره حتما از موزه آپارتاید و خانه نلسون ماندلا دیدن کنند. قبل از اون به درخواست همراهان لیدر ما رو برد به یه مرکز خرید صنایع دستی آفریقایی که خدائیش از همه جا قیمتهاش بهتر بود و از الماس و جواهرات قیمتی داااااشت تا مداد و گلسینه های آفریقایی! منم اونجا کلی سوغاتی خریدم برای همه، در نهایت هم حدود 3000 راند دادم و با یه ساک سنگین اومدم بیرون! بعد از اون به سمت محله ی نلسون ماندلا رفتیم. بین راه لیدر در مورد فرهنگ مردم محله های مختلف، قیمت خرید و اجاره خانه ها و ویلاها و ...حرف زد. خانه های کارگری دولتی هستند و به تناسب اینکه کارگران مجرد یا متاهل باشند بهشون تعلق می گیره. خونه های مجردها خیلی داغون ترند، اما به محض اینکه ازدواج کنند به خونه ی متاهلین که بهتره منتقل میشن. لیدر می گفت توی این بخش کارگران مجرد، ایدز، اعتیاد، همجنس بازی و جنایت خیلی زیاده ... . 

وقتی رسیدیم به محله نلسون ماندلا نزدیک یک بعد از ظهر بود و اکثرا گرسنه بودند. ماشین رو پایین یک خیابون سربالایی پارک کردند و پیاده راه افتادیم تا توی یکی از رستورانها غذا بخوریم. توی آفریقا همه جا صنایع دستی هست، این مردم خیلی خوب بلدند با دستهاشون از همه چیز زیبایی بیافرینند و رنگ... رنگ ... رنگ... اون منطقه پر بود از توریستهای سفید پوست. یه گروه جوون نیمه برهنه می خواندند و می رقصیدند، پا می کوبیدند و فریاد می زدند، و از توریستهای سفید پول می گرفتند، چند خانه پائینتر از خانه ی ماندلا... .

رستوران بوفه بود، با غذاهای غیر آشنا، با ذرت و ادویه، برنج های له شده، و مرغ و گوشت و سبزیجات... سوپش رو دوست داشتم، و خوراک سبزیجاتش رو هم، اما طعم مرغ رو دوست نداشتم و برنج هم جالب نبود؛ اما بستنی اش خوشمزه بود. بعد از ناهار رفتیم به سمت بالای خیابان، بین راه تمام دکه ها ما رو دعوت می کردند که چیزی بخریم و البته من چیزی نخریدم! خونه ی ماندلا (که حالا موزه است) یه خونه ی خیلی کوچیکه، وارد که میشی دست راست اتاق کار ماندلا است که حالا عکسها و تقدیر نامه ها و نامه ها رو به دیوارهاش زده اند. وسط یه هال خیلی کوچک شاید حدود شش متر که یک گوشه اش  هم آشپزخونه است و هم اهالی خانه اونجا حمام می کنند. اتاق کناری هم اتاق خوابشونه، به یه تخت و یه دراور کوچک چوبی. همه چیز ساده و محقر. و در دل این خانه ی ساده باید مردی زندگی کند که دغدغه اش آزادی انسان باشه... .

از اونجا که اومدیم بیرون ساعت حدود سه بود و باید ساعت چهار در هتل می بودم تا چک آوت کنیم و بریم فرودگاه. برای همین دیگه به موزه نرسیدیم و برگشتیم هتل. صبح چمدانها را کم و بیش جمع کرده بودم، اما باز خرده ریزهامون زیاد بود و جا کم آورده بودیم. به هر زوری بود اتاق رو مرتب کردم و همه چیز رو جا دادم و زنگ زدم بیان چمدونا رو ببرن. محمد قرار بود ساعت پنج برسه هتل و ساعت 7:30 پرواز داشتیم به سمت بهشت زمین : "کیپ تاون"... .

+نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت٩:٥٥ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()