همه روزهای زندگی ام

هنر پناه

دنیای شلوغی برای خودم ساخته ام، شاید هم تمامش را من نساخته ام، اما هست. کار هست، دخترک هست، همسرک هست، مامان و خواهرکها و دغدغه های هرکدوم، تلاش برای بهتر شدن، برای بهتر بودن، برای گیج نزدن، دغدغه های اجتماعی ام ، حس وحشتناک مسئولیت نسبت به کسانی که می شناسم...دنیای من شلوغه، منظم و شلوغ، همونطور که دوست دارم باشه. اما، یک چیزیش کمه، و اون منم! خود خود من!‌علایقم، آرامشم، لذتم...همون چیزی که باید یه وقتهایی توی سکوت بهش فکر کنم و همه چیز رو کنار بذارم تا بتونم محکم نگه دارم خودم رو توی این شلوغی و سرعت.

من آدم شعر بودم، آدم کتاب، آدم فکر کردن های زیاد، آدم گریه های با دلیل، آدم خنده های بی دلیل، آدم خیال و رویا... من اینها بودم، اما عوض شدم، بخشی از اون آدم آگاهانه و بخشی ناخودآگاه عوض شد، برونگراتر شدم، سطح دغدغه ام عوض شد، یه چیزهای اساسی اون ته های وجودم ثابت موند، ولی از یک لایه ای به بعد هی هر روز تغییر کرد، منعطف شدم، صبور شدم، پذیرا شدم، بزرگ شدم...

بعد از مدتها برگشتم به سمت پناهگاه خوب خودم، شعر، هنر، داستان... بعد از سالها دوباره تا 3 صبح بیدار می مونم و معرق کاشی کار می کنم و سبک آماتوری خودم رو اصلاح می کنم، فکر می کنم به بهتر ساختن، به روح دادن و ارزشمند کردن  یک جسم بی رنگ و ساده و بی ارزش، شعر می خونم، خیال می بافم و حالم خوب میشه، و صبح محکم و آماده می پرم وسط هیاهو...

انگار دارم یاد می گیرم به تعادل برسم، بین خودم و دیگران...

+نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤ساعت۱۱:٤٢ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()