همه روزهای زندگی ام

اربعین 94

مردن خیلی آسونه، خیلی! به قول بابا مثل شمعی که فوتش کنی! من این جمله رو داشتم با تمام وجود حس می کردم ... سه شنبه شب که برگشتیم خونه شروع شد، تب و لرز. و هی زیاد شد، هی زیاد شد ، هی...من بودم و دخترک ! و همش می ترسیدم اگر قبل از آمدن همسرم طوریم بشه دختر کوچولوم نترسه...دیگه ساعت نه که شده بود بیحال کف خونه دراز کشیده بودم و می سوختم و حتی نمی تونستم پاشم آب بخورم. فسقلی هم یکم غر غر کرد و اومد کنار من دراز کشید و خوابید! محمد که رسید دیگه حرف هم نمی تونستم بزنم، فقط می شنیدم که به مامانم زنگ زد که بیاد پیش دخترک تا منو ببره بیمارستان. بارون میومد...

27 ساعت تب، 27 ساعت بی خبری از همه چیز، 27 ساعت هذیانهای واقعی، واقعا میدیدم که یک شعله ی لرزان کوچک شده ام و خاموش شدنم خیلی خیلی خیلی راحت تر از چیزی است که فکر می کردم! و خوشحال بودم انگار، چرا؟ چون اربعین بود؟ چون از خودم راضی ام؟ چون به بخشش اون بالایی خیلی امید دارم؟ چون بابا رو می بینم؟ چون خسته ام؟...بعد یهو چقدر همه چیز مسخره میشه، انگار داری به بازی بچه ها نگاه می کنی، دعواها، قهرها، دنبال پول دویدنها، دلخوشیها، آرزوها...همه را می بخشی، همه را. و دعا میکنی آنها هم تو را ببخشند، دعا می کنی برای مادرت، برای خواهرانت، برای همسرت ، برای دخترت که زیاد غصه نخورند،  از تصور غم همین ها اشک از گوشه ی چشمهای بسته ام روی صورت تبدارم جاری میشه و انگار آتشی رو خاموش میکنه... معلق بودن 27 ساعته ام، تاب خوردن بی دلیلم روی بند تب (که با هیچ دارویی پایین نمی آمد) تمام شد و سر خوردم توی تنم، روی تخت، همسرم خوشحال بود که : بالاخره داره تبت قطع میشه، و دخترک بازویم را بغل می کند می خوابد.... .

الان بهترم، سه روز وحشتناک داشتم و الان دارم زندگی می کنم... .

+نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٤ساعت۱۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()