همه روزهای زندگی ام

 

امروز موقع ناهار با دوستانم حرف شد از خاطره نویسی و وبلاگ نویسی و ... و من یهو یادم اومد چقدر دور شدم از نوشتن. از نوشتن روزانه هام، که یه روزی سالهای بعد بخونم و یادم بیاد که چقدر دخترک شیرین زبان و دلنشینم زندگی رو برامون زیباتر کرده، که هنر یه جای بزرگ رو توی زندگی ام باز کرده و دارم بلد میشم از چیزی که دوست دارم درآمد هم داشته باشم به شیوه ی خودم، که بهتر یاد گرفته ام همسرم رو درک کنم و دیگران رو قضاوت نکنم ، که هنوز برام دست کم گرفته شدن سخت ترین چیزی هست که ممکنه پیش بیاد ولی دیگه خیلی هم برام مهم نیست که توانایی هام رو به کسی غیر از خودم ثابت کنم...

این روزها، کارم هست خدا رو شکر، ایده های کارآفرینانه ام رو دارم پیش می برم، با دخترک و نگاههای جالبش همراهم و با همسرم سعی می کنیم هر روز بهتر از روز قبل باشیم. خودم برای خودم مهم شده ام، وقتی کسی وسط هفته میخواهد بیاید خانه ما دیگه مثل قبل خودم را نمی کشم از کار و بیخوابی، و مودبانه عذرخواهی می کنم بخاطر مشغله های کارمندی و بچه ی کوچک!  وقتی برنامه ی سفری می ریزند که برای من مفرح نیست و کلافه ترم می کند مثل قبل تظاهر به خوشحالی نمی کنم و چند روز عذاب برای خودم و همسرم نمی خرم! خیلی راحت میگم نه ما ترجیح میدیم جور دیگه ای و زمان دیگه ای سفر بریم. بدون اینکه اعصاب خودم و همسرم رو خرد کنم. زندگی، آسایش و شخصیت خودم و خانواده ام از هر ملاحظه ی بیخودی توی دنیا مهمتره و خوشحالم که از جون و دل به این نکته رسیدم.

جمعه تولد ستیاست. دخترکم چهار ساله میشه. روز تولدش قشم هستیم با خانواده ی همسر. وقتی برگردیم یه تولد کوچولو توی مهد کودک و یه تولد کوچولو توی خونه میگیرم براش. داره خیلی زود بزرگ میشه ماه کوچکم...

+نوشته شده در دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٤ساعت۱۱:۱٢ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()