همه روزهای زندگی ام

بعد مدتها...

چقدر وقته نیومدم اینجا؟ چقدر اتفاق افتاده این مدت برای من که اینجا ننوشتمشون، حتی هزارتا پست نخوانده دارم توی فیدلی! من که همه دوستانم رو داغ داغ می خوندم...

از آخر بهمن، درواقع از اول اسفند دیگه شرکت نرفتم. یه تجدید ساختاری توی شرکت اتفاق افتاد که در نتیجه ی اون کلاهمون توی هم رفت و دیگه نه من و نه سازمان حاضر به قبول شرایط هم نشدیم و خداحافظ! روزای اول خیلی سخت بود، من اونجا رو، و همکارانم رو دوست داشتم، کلا هم آدم احساسی هستم و یهو احساس تنهایی کردم. هرچند که یه کار شخصی رو از چند ماه قبلش استارت زده بودم و الان وقتش بود که بچسبم بهش و به یه جا برسونمش. کنکور دکترا هم بود، و یک عالمه کار نکرده و نیمه کاره. همسرم خیلی استقبال کرد و این شد که من حتی پیشنهاد شرکت خارجی رو برای کار رد کردم و موندم تا یکم خودم باشم!

از همون هفته ی اول افتادم دنبال سایت بیزنس شخصی ام و راهکارهای مختلفش، مذاکره با کارخونه ها و شرکتها و ترخیص کار و ... . در کنارش دوره پیشرفته موزاییک رو هم شروع کردم، ورزش رو که مدتها کنار گذاشته بودم ثبت نام کردم، کنکور دکترا دادم و مرحله اولش قبول شدم و حالا مصاحبه دارم، سفر رفتم با خیال راحت و بدون ترس از مرخصی نداشتن و موندن کارها، با دوستام قرار گذاشتم، رفتم شهر کتاب و شیش هفت تا رمان خوب خریدم، تارم رو دوباره دست گرفتم، سینما رفتم... . و یک لحظه هم افسوس روزهای کار در شرکت رو نخوردم، و تمام تلاشم رو می کنم تا کار خودم راه بیفته.

مهمتر از همه چیز بعد از سه سال خودم میرم دنبال ستیا، از مهد میارمش خونه و بازی و کارتون و شام و قصه و گاهی پارک و تئاتر . دخترکم خوشحاله، همسرم خوشحاله، خونه مرتبه، من همش خسته نیستم و شادم و آروم. می دونم اونی که اون بالاست یه چیز خوب برام خواسته. شک ندارم.

این روزها مدارک تحصیلی و مقاله ها و سوابقم رو جمع و جور می کنم، دانشگاهها رو رصد می کنم و خودم رو آماده می کنم برای مصاحبه و آزمون. مشق تار می کنم و تابلوی موزاییکم رو کم کم تکمیل می کنم. دارم بعد سه سال روی دور تند بودن، با دقت زندگی رو پایش می کنم، و لذت می برم از لحظه هام...

+نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()