همه روزهای زندگی ام

 

باورم نمیشه اینهمه مدت گذشته و من اینجا ننوشتم ! چقدر اتفاقها افتاده و ثبت نکردم :( تقریبا شش ماه از وقتی که دیگه شرکت نرفتم گذشته، و چقدر خوشحالم از این اتفاق! برای من که نزدیک 10 سال کار می کردم، اصلا هیچوقت قابل تصور نبود که صبح بیدار بشم و قرار نباشه برم سرکار، قرار نباشه کارت نزنم و تا عصر بمونم شرکت. اصلا انگار روزهام ساخته شده بودند برای اینکه سر کارم حاضر بشم، جلسه برم و بیام، کارا رو مرتب کنم، عصرها خسته برگردم، ترافیک یک جزء طبیعی زندگی ام باشه و کلا هویتم بسته به سازمان باشه. اما اشتباه بود! تمام سالهایی که سر کار رفتم یک طرف و این سه سال آخر که بچه هم داشتم یک طرف! صبح های با حرص و جوش و بچه ی خواب و دیر رسیدن سر کار و عصرهای یک ساعت توی ترافیک و خسته رسیدن به یه بچه پر انرژی و حال هیچ کس رو نداشتن و ...دوباره تا روز بعد. و همش ناراضی بودم که تمام ساعتهای پرانرژی و اخلاق خوشم برای بیرون خانه میشد و سهم عزیزترین آدمهای زندگی ام یک آدم خسته و کلافه بود! 

وقتی اومدم بیرون تا یک ماه هنوز توی هوا بودم، گیج بودم، دلم تنگ میشد برای سازمان، برای دوستان و همکارام، برای جلسات کاری... من سمت مدیریتی خوبی داشتم، کارم تا حد خوبی نیازهای اجتماعی منو برآورده می کرد، حقوق خوبی می گرفتم و از شان اجتماعی ام و رشدی که داشتم راضی بودم، اما این همه چیز نبود. من باید کاری می کردم که شجاعت می خواست. من باید کار خودم رو راه می انداختم.

 راستی گفتم که آزمون دکترا شرکت کردم امسال؟ خیلی شیک با معلومات خودم رفتم سر جلسه و هیچ امیدی هم نداشتم! ولی خوب ظاهرا زبان و درسهای تخصصی به دادم رسیدندو چند تا دانشگاه دعوت به مصاحبه شدم و رفتم. این وسط شرکت ثبت کردم، طراح گرفتم برای سایت شرکت و لوگو ، جلسات بازاریابی ام رو شروع کردم، کلاسهای تارم رو منظم رفتم (و میرم) و کارهایی که خیلی وقت بود فرصتش رو نداشتم انجام دادم. دنبال ستیا می روم و باهم پارک و تئاتر می رویم. خسته نیستم عصرها و شب از داشتن خونه ی مرتب و غذای گرم و تازه در کنار هم لذت می بریم. جواب دکترا هم اومد و سه تا رشته قبول شده بودم که یکی رو انتخاب کردم و اون هم به برنامه هام اضافه شد رسما ! الان هم دنبال یه آفیس برای گسترش کار هستیم.  کار سخته، انرژی می خواد، خیلی باید آدم روحیه اش رو حفظ کنه و یاد بگیره بیزنس واقعی رو. من اعتراف می کنم که گاهی خسته میشم و کم میارم، اما به خودم میگم من وظیفه دارم موفق بشم. بخاطر خودم، بخاطر دخترم و بخاطر تمام زنهای سرزمینم که یاد بگیرند باید خودشون رو باور کنند و شجاعانه بزنن وسط کار.

برای هم دعا کنیم... 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت۱:۱٥ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()