همه روزهای زندگی ام

اندر احوالات شرمندگی !

الان که اینا رو می نویسم دو روزه که فرشته بده از فرط خجالت خودشو با دمش دار زده و من و فرشته خوبه رومون رو از اینوری کردیم که وجدان درد نگیریم !!! لبخند

راستش چهارشنبه هیچی به محمد نگفتم. گفتم حالا بذار مامانت اینا برن بعد  خودم می کشمت ! برای ۵شنبه مادر شوهر جان از من قول گرفته بود که دیگه باهاشون برم خرید ! می خواست پرده سفارش بده و رومیزی ست کنه و ... . قرار شد اول بریم هفت تیر و بعدش ولیعصر و بعدش خونه ی دختر دائی محمد که ناهار دعوتمون کرده بود.به غیر از ما یکی دیگه از فامیل های محمد اینا هم که تهران بودند رو دعوت کرده بود . محمد هم که طبق معمول جلسه داشت ! ساعت ٩ صبح رفتیم هفت تیر و ولیعصر و کلی خرید کردیم و ساعت ١:٣٠ خسته و مرده رفتیم مهمونی . حدود ۴ گفتم مامان بریم؟ خمیازهگفت نه حالا ! خاله اینا هم میان !!!!!تعجب ۵ گفتم خاله بریم کم کم ؟ گفتن اِ خوب گلی جون اینا (دختر دائی جان) هم میان آخه !!!!!!! هیپنوتیزم۵:٣٠ نشسته بودیم که مامان محمد به اون فامیلشون هم گفت پاشید بریم خونه ی محمد اینا ! حالا من : آخ!!!!!!!! و اونا هم گفتن نه خوب، آخه زحمت میشه ! و من : نه بابا چه زحمتی ؟! خوشحال میشیم !ابله توی دلم : کلافهفوری sms زدم که محمد بدو برو خونه یه عالمه مهمون داریم ! وای من چقدر دارم از خستگی می میرم !!!!!!! شام از بیرون می گیریم‌! فقط بدو برو جمع و جور کن ! ما داریم میایییییم ! خنثی

خلاصه چشمتون روز بد نبینه‌! فکر کن من داشتم از خواب می مردم و شونصد تا مهمون هم داشتن باهام شام میومدن خونه ! و تازه مامان خودم هم شب قبلش گفته بود ما بعد از شام میایم اونجا که از خانواده ی محمد دعوت کنیم جمعه ناهار بیان خونه ی ما ! دیگه داشتم فکر می کردم برم خونه زنگ میزنم مامان اینا نیان دیگه ....

داشتیم می رسیدیم به محمد زنگ زدم که ما تا 5 دقیقه دیگه می رسیم . چای درست کن تا ما میایم. گفت به من چه !!! خودتون بیاین درست کنید !!!!! عصبانیدیگه خونش    حلال شد !!!! اما در خونه که باز شد :هورا     سورپرایز !!!!!   

خونه تاریک بود و مامانم اینا و پدربزرگ و مادر بزرگم و محمد فشفشه بدست : "تولدت مبااااارک!"  و پشت سرم همه با لبخند : "تولدت مباااارک" !تعجبتشویق این اولین بار بود که واقعاً غافلگیر شدم ! همیشه خودم حدس می زدم ولی ایندفعه.... خلاصه اون شب یک جشن تولد توووپ برای من گرفتند و کیک و کادو و کف و سوت و عکس و فیلم و غیره‌! جالب این بود که همه از خیلی قبل تر خبر داشتند و فقط من بی خبر بودم ! حتی خاله ی محمد که عصرش زنگ زده بود و حالم رو پرسیده بود هم بعداً گفت می دونسته جریان چیه و برای اینکه نقشه لو نره چیزی به من نگفته. مامانش هم گفت که از قبل از اینکه بیاد تهران محمد بهش گفته بوده و 5 شنبه هم قرار بوده منو بیرون نگه دارند تا محمد همه چیز رو آماده کنه و بعد بیایم خونه ! عاشقتم محمد ! ممنونم بخاطر اینکه توی اینهمه گرفتاری و مشغله به فکر غافلگیر کردن من بودی عزیزم ! همسر عجول و بی انصافت رو ببخش و بدون همیشه این شب رو توی خاطراتش ثبت می کنه و قول میدم دیگه زود محاکمه ات نکنم !‌قلبماچ

چون می دونم الان توی کامنتها می پرسید کادوهایی که گرفتم رو می گم : مادر شوهر جان سکه داد، محمد یه ادوکلن خیلی خوشبو و دو تا صد دلاری ، مامان یه آینه ی بزرگ و خیلی شیک که الان روی دیوار خونه مونه ، و بقیه هم چک پول و بلوز و شال و انگشتر و گلدان و حافظ .

پی نوشت : راضی نیستم پست پائینی رو بخونید و به من بد و بیراه بگید ها‌! گفته باشم‌!  خجالتنیشخند

پی نوشت ٢ : الان حساب کردم دیدم تقریباً از هر ٢٠ نفری که بازدید کرده اند یک نفرشون کامنت گذاشته ! حالا که اینجوری شد آقا کوفتتون شه رازهای زندگی منو بخونید و نظر نذارید ! چاق شید ایشالا !‌ببرنتون کهریزک اگه نظر نذارید !‌

+نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()