همه روزهای زندگی ام

mp3 سفر!

چهرشنبه شب رفتیم و چمعه شب برگشتیم. هفته ی گذشته خیلی هفته ی سختی برای خانواده همسرم بود. سکته ی مادر بزرگ، آسیب دیدن پسر خاله و درد قلب مادر شوهرم و البته دل نازک و مهربون عروس گلشونمژههمه دست به دست هم داد تا ما آخر هفته بی خبر بریم شیراز! و واقعاً هم خوب شد که رفتیم. حال مادر بزرگ بد بود و درست مثل چراغی که نفتش داره تموم میشه روشنائیش هی کم و زیاد میشه تا... . امیدوارم تا عید حداقل دووم بیاره.....دو روزه فقط از خدا می خوام به من اینقدر عمر نده، هرچند با عزت باشه، اما از پیری متنفرم....

رفتنمون به شیراز خیلی بی خبر بود . تا پشت در خونه شون هم نمی دونستن داریم میایم. چون گفته بودیم که تا عید نمی رسیم بریم امیدی هم نداشتند. اما همه اینقدر خوشحال و ذوق زده شدندکه خدا می دونه. چقدر خانواده خوبه.خدا رو شکر....

کارای پایان نامه هفته پیش اونجور که دلم می خواست پیش نرفت ، ببینم این هفته چه کار می کنم....

+نوشته شده در شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ساعت۱٢:۳٠ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()