همه روزهای زندگی ام

ببین و بگو!!!

چهارشنبه، ٢۶ اسفند ساعت ١ جلسه دفاع من برگزار میشه. هر کی منو دعا نکنه شب عیدی جوش بزنه این هوا ایشاللللللا!نیشخند

--------------------------------------------------------------

امروز قصد داشتم با یه مطلب دیگه به روز کنم. اما دیدن کله کچل م*سعود رو*شن پژو*ه و لبخند همیشگی اش (یادتون هست مسابقه محله رو؟ یک و یک و یک، دو و دو و دو...) منو  برد به روزهای کودکی و نوجوانی البته این خاطره  تا وقتی بچه بودم جزو خاطرات تلخ محسوب میشد و برای هیچ کس به تفصیل و یا حتی اختصار تعریف نمی شد. اما بزرگ که شدم رفتن من به تلویزیون شد باعث فخر فروشی من و خنده دوستان حالا چی بود ماجرا:

یادتون هست یه مسابقه بود به اسم "ببین و بگو"؟ همین آقای رو*شن پژو*ه هم مجریش بود! یادتون نیومد؟ ای بابا ! یه میز گردون بود که روش ٨٠٠٠ تا چیز چیده بودند و بچه هه ٣٠ ثانیه وقت داشت ببینه و بعد باید میگفت چیا روی میز بوده و جایزه می گرفت! یادتون اومد نه؟ آی باریکلا!

خلاصه من اون موقع فکر کنم اول یا دوم راهنمایی بودم که یکی از دوستای بابام که فکر کنم یکی از معاونتهای شبکه دو بود گفت بگو دخترت بیاد مسابقه ببین و بگو! بابایی هم کلی تعریف از بنده که شاگرد اول مدرسه شونه و چقدر باهوش و این حرفا....

قرار شده بود من روز دوشنبه برم شبکه دو واسه شرکت توی مسابقه ! خیلی روز خوبی بود چون اولا مدرسه نرفتم ! ثانیا وقتی با بابا رسیدیم بسیار مورد استقبال قرار گرفتیم و ما رو یه بازدید چرخوندن توی شبکه دو! از اتاق دوبلاژ (که اون موقع اتفاقاً داشتن یه فیلم رو دوبله می کردن) تا انبار عروسکهای شبکه و استودیوهای ضبط برنامه و .... . بعدش چون ضبط مسابقه ساعت ٢ بود بابا رفت و من رو سپرد دست همون دوستش تا ساعت ۴-۵ بیاد دنبالم. اتفاقاً دختر همون آقا هم برای مسابقه اومده بود و همسن هم بودیم و تا باباش رفت توی جلسه ما اومدیم بیرون و در راستای بقیه بازدیدمون توی سازمان کلی آتیش سوزوندیم و من توی پله ها خوردم زمین و باباش هم که اومد دعواش کرد! 

ساعت شد ٣ که به ما گفتند بریم استودیوی ببین و بگو برای ضبط! البته من صبح اونجا رفته بودم (واسه بازدید) ولی همین آقای مجری چهارچشمی حواسش به من بود که نرم اون پشت ببینم چه خبره!  خیلی ها اومده بودند. بچه ها رو ۴ تا ۴ تا میفرستادن تو. من و اون دوستم با دو نفر دیگه هم توی یه گروه بودیم. یادمه بهترین جایزه اون مسابقه یخچال بود و تلویزیون و دوچرخه!  بقیه اش هم خورده ریز! یه پسره که قبل از ما رفت تو دوچرخه رو برد و با افتخار و دوچرخه بدست اومد بیرون و دل ما رو آب کرد! منم توی دلم همش به اون پسره می گفتم حالا وقتی یخچال رو بردم حالت جا میاد خنگول! !!!

نوبت ما شد! اونجا به ما گفتند که یه نفر یه نفر باید از اینجا برید و اینجوری برید و اونجوری بیاید! من نفر دوم بودم . رفتم بالا و آقای مجری کلی باهام خوش و بش کرد و گفت اینقدر وقت داری اینا رو ببینی و حفظ کنی و هول نشو و استرس نداشته باش (و من از ترس لالمونی گرفته بودم و فقط می گفتم نه، بله،چشم!)

خلاصه پرده کنار رفت و من تازه دیدم: " اِِ اِ اِ ! این میزه خودش که نمی گرده! یه پسر جوون خوش تیپ اون پشت هست که اینو می چرخونه! خجالتپس من چرا تا حالا ندیده بودمش توی تلویزیون؟! چقدر سخته کارش بنده خدا ! این یخچاله به این سنگینی رو گذاشتن روی این میزه واسه چی؟ اون توپه چرا قل نمی خوره بیفته؟ خدا کنه به من دیگ زودپز ندن! خدا کنه اون تلویزیونه رو بدن بهم بذارم توی اتاق خودم ! یعنی از همینها بهمون جایزه میدن؟ اون نفر قبلیه چندتا گفته بود راستی؟١٠ تا؟خاک تو سرش! من همش رو میگم ! همه ی چی رو میگم؟! آهان این وسایل رو ! یخچال، توپ،اون چیه؟ آهان بشقاب قرمزه،...." یهو مجری پرید روی سِن که : وقت تموم شد! حالا ٣٠ ثانیه وقت داری بگی چیا دیدی!

من با اعتماد به نفس کامل : یخچال، توپ، زودپز، بشقاب، دوچرخه.

من بعد از گفتن این ۵ تا:

من در مدت ٢۵ ثانیه بعدی:

آقای مجری و دوست بابام که اومده بود توی استودیو:

بسوزه پدر پارتی بازی مادر جان! من ۵ تا بیشتر نگفتم و بعدش مغزم و زبونم هنگ کرد. البته اصلاً تمرکز نکرده بودم ببینم واقعاً چی به چی هست! اما آقای مجری که به هر حال کارمند دوست بابام بود به من یه رادیو جیبی سفید جایزه داد ! به نفر بعدیم هم که ۶ تا گفته بود یه مقنعه داد!!!!!!

من که خیلی ناراحت بودم و هی توی دلم به خودم بد و بیراه می گفتم و دعا می کردم این برنامه بسوزه و پخش نشه آبروم بره‌! بابا که اومد کلی با دوستش به من خندیدن و گفتن مهم نبوده عیب نداره و ... .

من تا مدتها با یادآوری اون خاطره:

من پس از درج خاطره در وبلاگ:

شما پس از خواندن مطلب من (در دلتان): خنگول! اگه ما بودیم ٢٠ تا رو می گفتیم و یخچاله رو می بردیم! (عصبانینخیرم! شما بودید شاید همون ۵ تا رو هم نمی گفتید و بهتون مداد هم نمی دادن! فکر کردین!)

پی نوشت : رادیوی خوشگلم رو چندین سال توی جعبه نگه داشتم. خواهر کوچولوی خرابکارم که راه افتاد پرتاب کردن و شکستن رادیوی بیچاره رو در دستور کار خودش قرار داد و مامانم برای اینکه بچه رو دعوا نکنم گفت یه بهترش رو برام می خره و بعداً یادش رفت ! اما من یادم نرفت و توی اسباب کشی پارسال مامان اینا یه رادیو جیبی آمریکایی نو با جلد چرمی پیدا کردم که خیلی شیک و کوچیک بود و مال مامان بود و بابا براش از فرنگ آورده بود! منم ورش داشتم واسه خودم و آوردم خونمون!

پی نوشت ٢: بعد از اون روز من تا یکسال هر چهارشنبه با ترس و لرز می نشستم تا مسابقه "ببین و بگو" رو ببینم ! اون برنامه هرگز پخش نشد.Yah

+نوشته شده در دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ساعت٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()