همه روزهای زندگی ام

به خانه بر می گردیم (بالاخره)!

آخیش! هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه‌! وقتی بعد از ١۵ روز سفر و گشت و گذار و خرید و تفریح شب روی تختخواب خودت بخوابی و این خواب تا ظهر فرداش طول بکشه، وقتی وسط چمدونهای باز و بهم ریخته یادت بیاد در خونه رو که می بستی بری سفر خیالت راحت بوده که مثل دسته گل شده خونه ام، وقتی ١۵ روزه دست به سیاه و سفید نزدی و دیگه حوصله نداری برای خودت ناهار درست کنی، وقتی به هوای اینکه میای خونه دیگه دو روز آخر یه دوش هم نگرفته باشی و الان همش کله ات بِخاره، وقتی دلت نمی خواد طرف ترازو هم بری که ببینی حداقل ٢-٣ کیلو زیاد شدی، اونوقت یاد الانِ من بیافت!!!!

بعد از همه اینها: سلام دوستای ندیده و دوست داشتنی ام! بخاطر همه دعاها و انرژی های مثبتی که فرستادید متشکرم . من به دعاهای شما باور دارم ! ببخشید که اینقدر بی معرفت بودم و دیر اومدم اما واقعاً توی سفر نمی شد به روز کنم. چون لپ تاب خودم رو نبرده بودم و لپ تاب محمد هم فارسی نداشت و مکافاتی داشتم ! با اینهمه وبلاگ شماها رو مرتب چک می کردم و مطالب قشنگتون رو می خوندم.  و اما آنچه گذشت:

چهارشنبه ٢۶ اسفند ساعت ١ برنامه ی دفاعم بود. آخرین ساعاتِ آخرین روز کاری سال ٨٨ ! مامان جونم کلی زحمت کشیده بودند و ساعت ١٢ با وسائل پذیرایی و میوه و کیک و آبمیوه و آب معدنی و ... اومدن دانشکده. منم یه دور براش اسلایدهام رو ارائه دادم تا استرسم از بین بره. مامان هم کلی راهنمائیم کرد . بعد محمد با یه سبد گل اومد، بعدش خواهرم و نامزدش و آخر هم اون یکی خواهرم رسید و استاد مشاور و داور. استاد راهنمام یه کم دیر اومد اما اومد! خلاصه ارائه ام شروع شد و نیم ساعتی با اقتدار سخنرانی کردم! بدون یه ذره استرس و تپق خدائیش! بعدش هم که استاد داور ایکبیری کلی سین جیم کرد و استاد راهنمای ببو ساکت نگاه می کرد و من یک بند داشتم از خودم و کارم تنهایی دفاع می کردم! خلاصه تموم شد دیگه . در نهایت هم از نمره کامل ٧۵ صدم کمتر شدم! البته نمره مقاله ام مونده که تا دو سه هفته دیگه میدم و خلاص! برنامه ی دفاعم خیلی هول هولکی تصویب شد. یعنی من گذاشته بودم برای بعد از عید دیگه، اما یهو دوشنبه بهم گفتن که ۴ شنبه بیا دفاع کن!!!!! ولی خوب شد که تموم شد و واقعاً عید رو راحت و بی دغدغه بودم!

فرداش که ۵ شنبه بود ساعت ٣ پرواز داشتیم برای کیش. صبحش هم باید می رفتیم ماشینمون رو از نمایندگی تحویل می گرفتیم. خلاصه از اونجایی که هیچ کار ما ایرانی ها منظم و طبق برنامه نیست ما مجبور شدیم تا جاده کرج بریم و ماشین رو  دم کارخونه تحویل بگیریم. ساعت ١:٣٠ رسیدیم خونه در حالی که نه ساک بسته بودیم نه خونه مرتب بود نه نهار خورده بودیم ! دیگه چه جوری کارهامونو کردیم که ٢:٣٠ فرودگاه باشیم بماند!

تا عصر روز شنبه اول فروردین با مامان اینا کیش بودیم، جای همتون خالی! بعد ما از همونجا به سمت شیراز پریدیم و تا ۶ ام هم مشغول دید و بازدید و گشت و گذار و حال و حول ! ۶ ام ساعت ٩ شب تا رسیدیم خونه تصمیم گرفتیم همین امشب بریم شمال پیش مامان اینا. خاله هام هم ویلای ما بودند و دیگه تاخیر جایز نبود! جونم براتون بگه که همون موقع یه ساک جمع و جور کردیم و با دختر خاله ام و همسرش رفتیم رامسر و .... تا الان که در خدمتتون هستم با توصیفات پاراگراف اول!  امسال از همین اولش توی سفر بودیم ! خدا بخیر کنه!

فعلاً برم یه سر و سامانی به خودم و خونه زندگیم بدم خواهر! برمی گردم بقیه سبزیهامون رو پاک کنیم که یه عااااااالمه حرفام مونده!

----------------------------------

راستی، دو روز پیش، دوشنبه نهم فروردین زندگی شیرین ما سه ساله شد. سه سال که هر روزش با روز دیگرش فرق داشت و من و تو چه خوب از پسِ هر روزش بر اومدیم. با هم زندگی رو ساختیم و شیرینی ها و سختیها رو در کنار هم گذروندیم و من هر روز بیشتر به این نتیجه رسیدم که تو همان مردی هستی که می خواستمش. دوستت دارم .....خدایا سپاس!

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()