همه روزهای زندگی ام

نمایشگاه گل+ برنامه های ما!

دیروز بعد از چند ماه با دو تا دوست قدیمی  قرار گذاشتیم بریم بیرون. به پیشنهاد یکی شون رفتیم جشنواره گل و گیاه توی پارک گفتگو. با اینکه خیلی شلوغ بود ولی واقعاً زیبا بود . دیدن اونهمه انواع گل در یک مکان با طراحی های زیبا حال آدم رو جا می آورد. مخصوصاً اینکه بیرون سالن هم بارون می بارید و هوا خیلی لطیف بود. اگه نرفتید یه سر بزنید. البته فکر کنم جمعه (فردا) روز آخرش باشه و حتماً غلغله میشه. ما که اونجا خودمون رو کشتیم از بس عکس انداختیم! Photographer بعدش رفتیم کافی شاپ همونجا و کیک و چای خوردیم و اینقدر حرف زدیم که دیدیم نمایشگاه تعطیل شده و دارند درهای سالن و کافی شاپ رو می بندند و الانه که ما حبس بشیم! بعد از اونجا که کلی از حرفهامون مونده بود و بارون هم شدید بود رفتیم توی ماشین من و باز 1 ساعت حرف زدیم تا ساعت 9 که آقا محمد خان احضار فرمودند که "بیا بریم رستوران" و از دوستام خداحافظی کردم و رفتم پیش محمد.  از اونجا رفتیم یک رستوران خفن ایتالیایی و کلی عذاب وجدان!!!! دارم الان! تا حالا این رستوران رو نرفته بودیم، رستوران BLVD (همون بلوار خودمون) سر خیابان ناهید .پیش غذاهاش فوق العاده خوشمزه بود و به نظرم میشد دیگه غذا هم سفارش نداد. اما  غذای اصلیش رو خیلی دوست نداشتم و به ذائقه ام نمی ساخت و مهمتر از همه اینکه از نظر کمیت و کیفیت اصلاً‌ با قیمتش متناسب نبود و بیشتر پول کلاسش رو پرداخت کردیم تا غذاش رو! (تقریباً نفری 40 هزار تومان پیاده شدیم واسه یه شام ناقابل!!!!!)

قرار گذاشتیم صبح بریم کوه، ساعت 5 و تا 10 هم برگردیم که محمد به جلسه اش برسه. صبح قبل از اینکه ساعت زنگ بزنه بیدار بودم ، خواب عجیبی دیده بودم و از صدای حرف زدن ها و ناله های خودم از خواب پریدم. دیگه خوابم نمی برد اما حوصله ی کوه هم نداشتم دیگه. محمد تنها رفت و منم نشستم پای سریالهای FARSI 1 تا حدود 9 که خوابم برد. شاید تنها کار مفیدی هم که از صبح انجام دادم تماس و اعلام آمادگی برای همکاری توی همون شرکتی که هفته پیش برای مصاحبه اش رفته بودم،بود! از هفته دیگه یا حداکثر اول خرداد میرم شرکت جدید. توی این چند روز که وقت دارم باید برم با شرکت فبلی تسویه حساب کنم، توی صندوق قرض الحسنه شرکت عضو بودم و فکر کنم یه تومنی اونجا پس انداز دارم، پاداش پروژه هام هم هست. کلی پولدار میشم!! خوبیِ شرکت جدید اینه که فقط 3 تا خیابان بالاتر از شرکت محمد هست و باهم هم مسیر میشیم و در نتیجه صبح ها دیگه مجبورم زود از خواب بیدار بشم و به موقع برسم سر کار! خوش به حال شرکت جدید!

برای امسال دو تا برنامه ی جدی دارم که اگه خدا بخواد یکیش حتماً‌ عملی میشه. توضیح اینکه اگه یکیش عملی بشه حتماً‌دیگری به تعویق می افته! حالا چی هستند این دو برنامه :

1- ما از همون سال اول آشنائیمون برنامه مون این بود که ایران نمونیم و برای تحصیل و زندگی بریم یه کشور دیگه. اما بعد از عروسی بخاطر فوق لیسانس من و سربازی و کار محمد عملاً از دستور کار خارج شد و این سه سال ما درگیر درس و کار و ...بودیم. اما امسال که دیگه تقریباً از اینجور مشغله ها نداریم و زندگیمون روی دور افتاده بیشتر راجع بهش فکر می کنیم. یه گزینه هم اضافه شده و اون گرفتن اقامته به جای پذیرش تحصیلی. تحقیقاتی هم کردیم و کم کم باید تصمیم بگیریم که کی و برای کجا اقدام کنیم. تکلیف این موضوع باید امسال معلوم بشه چون هم آینده ی کاریمون و هم برنامه ی دوممون خیلی بهش بستگی داره !

2- برنامه ی دوم که تازگی فکرم رو مشغول کرده اینه که فکر می کنم وقتشه کم کم زندگی دو نفره مون سه نفره بشه! Baby Girlیعنی راستش یه کم ترسیدم که اگه بذارم برای بعد از 30 سالگی بارداری و... سختی داشته باشم. البته این فعلاً فقط در حد حرفه و اگر رفتنمون قطعی بشه حتماً یکی دو سال عقب می افته (همونطور که اگر امسال نریم و نی نی بیاد حتماً یکی دو سال ایران می مونیم!) محمد هم که با وجود علاقه اش به بچه با این قضیه مخالف بود و دلش می خواست همش خودمون دوتایی باشیم حالا بدش نمیاد یه نی نی کوچولو واسه خودمون بیاریم!

من شخصاً ترجیح میدم که برنامه هام به ترتیب بالا اتفاق بیافته (یعنی اول 1 و بعد 2) همونجوری که اول زندگیمون برنامه ریزی کردیم. اما از خدا می خواهم که اون چیزی که واقعاً به صلاحمون هست و خودش می دونه پیش بیاد. هم برای من و هم برای همه ی دوستان عزیزم....

چه پست طولانی شد! حالا خوبه حرف خاصی نداشتم ها!

پی نوشت: راستی بچه ها یه سایت خوب برای آپلود عکس بهم معرفی کنید که با اینترنت dial up خونه به درد بخوره ! شاید از این به بعد پستهام عکس دار هم شد!

+نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت۱۱:٥٤ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()