همه روزهای زندگی ام

همینه دیگه!
هنوز 2-3 ساعت از نوشتن پست قبلی نگذشته بود که زنگ و اس ام اس هاش شروع شدکه عزیزم داری اشتباه می کنی و من که اینهمه دوستت دارم و من که کمکت هستم و من که.... . و من دوباره یادم اومد که عاشقش هستم و عاشقم هست و نباید اینقدر زود کم میاوردم. گفت که این دو هفته خیلی سرش شلوغ بود و گرفتار بود و حق با من هست و بوس بوس ودوست دوست! راست هم می گفت،من کم طاقت شدم! و خلاصه ناراحتی من به سه ساعت هم نکشید و مثل هربار محمد دلش نیومد من ناراحت بمونم و با هزار ترفند از دلم درآورد. از همه دوستای خوبم که توی پیامهای خصوصی و عمومی باهام همدلی کردید ممنونم. راهنماییهای خوبی بود. یادم نمیره! الان یه ذره عذاب وجدان دارم. منم خیلی انصاف به خرج ندادم و نخواستم یادم بیاد که همسر من آنقدر خوش خلق و دست و دل باز و مهربون هست که از اشکالات کوچیکی مثل این چیزا بشه چشمپوشی کرد و نق نزد....زندگی با همین فراز و نشیب هاشه که قشنگه و من زندگی رو همین شکلی دوست دارم....
+نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧ساعت۱٢:۳٦ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()