همه روزهای زندگی ام

جنگل ابر

از دو سه هفته قبل تصمیم گرفته بودیم بریم ببینیم این جنگل ابر شاهرود که اینهمه تعریفش رو می کنند چه جوریه. سه تا زوج بودیم و دو تا ماشین و دو تا چادر و چند تا پتو و تجهیزات و... .قرار بود شب توی جنگل بمونیم. با یکی از دوستانم که شاهرودی بود هم هماهنگ کردم که از باغشون هیزم ببریم برای آتش. ۵شنبه ۵ صبح راه افتادیم. سالها بود که من این جاده رو نیومده بودم. خشک و خاکی و محل رفت و آمد ماشینهای سنگین. راه خسته کننده تر از چیزی بود که فکر می کردیم. ناهار ماندیم "چشمه علی" نزدیک سمنان. مشغول استراحت بودیم که یهو چنان باد و طوفانی شد که ۶ تائی می دویدیم که وسایلمون توی رودخونه نیفته ! بعد هم بارانی که ظرف ٢-٣ ثانیه خیس خیسمان کرد. خلاصه رفتیم طرف شاهرود. من خودم هیچ فکر نمی کردم که شاهرود اینقدر قشنگ باشه. شهر خیلی تمیز و مرتب بود. فضای سبز زیاد،خلوت، امکانات مناسب، هتل شیک ۴ ستاره...راستش همیشه فکر می کردم شهرهای کوچیکی مثل شاهرود نباید برای زندگی زیاد جالب باشند. اما نظرم عوض شد. ظاهر مردم و خانه ها و شهر هم نشون می داد که مردم با فرهنگ و مرفهی داره این شهر کویری-کوهستانی. دو سه تا دانشگاه خوب هم داشت و بافت دانشجویی شهر هم قابل مشاهده بود. تا رسیدیم شاهرود دیگه نزدیک غروب بود. بهمون گفتند الان نرید جنگل و شب بمونید توی شهر. ما هم رای گرفتیم که بریم هتل یا کمپینگی شب رو سر کنیم. ٣ به ٣ شدیم و در نهایت ما ٣ تا اون ٣ تا رو راضی کردیم که امشب رو متفاوت سر کنیم و چادر بزنیم. هیچ کدوممون تا حالا شب توی چادر نخوابیده بودیم. من که تا اونجا که یادمه هرجا که می خواستیم بریم سفر (اعم از داخلی و خارجی) تا از امکانات هتل مطمئن نمی شدیم راه نمی افتادیم. الان که زندگیم مستقل شده هم هنوز همینطوریم. به هر حال شب موندیم توی کمپینگ آبشار شاهرود (که الحق جای زیبایی بود) اما دیگه بار آخرمون شد! ما اصلاً نمی تونیم اینجوری سفر بریم. من که درست هم نتونستم بخوابم از بس خوابم سبکه و به هر صدائی می پریدم! ترس از جک و جونور هم مزید بر علت! مصیبت دستشوئی عمومی هم هکذا! خلاصه آقا ما اعتراف می کنیم که سوسول تشریف داریم  و دیگه جائی که هتل داشته باشه از این هوس ها به سرمون نمی زنه! اصرار هم نکنید لطفاً! جمعه بعد از صبحانه راه افتادیم به سمت جنگل ابر و دیدیم بععععله! تعریفهایی که می کردند برای این طبیعت بکر و زیبا کم بوده! اینقدر زیبا بود که آدم روحش پرواز می کرد. بهتر از همه خلوت بود. یعنی در واقع فقط ما بودیم و جنگل و ابر و زیبایی! دیدنش واقعاً به اون همه راهی که اومده بودیم می ارزید . ناهار توی جنگل بودیم و حدود ٣ راه افتادیم به سمت تهران و دیگه ساعت ٩ خونه ی مامان جونم بودیم . تجربه ی خوبی بود . همسفرهای خوبی داشتیم و بهمون خوش گذشت. یه شهر جدید رو دیدیم و یه شب متفاوت رو تجربه کردیم. فقط دلم می خواست یکی از دوستانم رو بعد از سالها اونجا ببینم که قسمت نشد. کلی عکس و فیلم و پسته و قیصی(قیسی؟!) و ....هم سوغات آوردیم واسه خودمون!

از فردا کارم توی شرکت جدید شروع میشه.زنگ زدن که برم برای تکمیل پرونده، بعدش هم مدیر بخش زنگید که فردا بعد از اینکه مدارکت رو دادی بیا که کارت شروع شده! هرچی هم گفتم که بابا من به این زودی نمی تونم مدارک دانشگاه و سابقه کاریم رو برسونم. گفت عیب نداره. ما هماهنگ کردیم. شما فقط بیا! بعداً پرونده ات رو تکمیل می کنی! خلاصه دوران مرخصی و عیش و عشرت و وبگردی من به سر رسید!

راستش یه کم دلشوره دارم. همزمان با محل کار، فیلد کارم هم داره عوض میشه. محیط این شرکت خیلی با قبلی فرق داره. اونجا همه دوستانم بودند، اینجا نه! توقعشون هم از من خیلی بالاست نمی دونم چرا! دعا کنید بتونم با شرایط جدید زود خودم رو وفق بدم و نه اونها توی ذوقشون بخوره و نه من! یه تجربه راستی: توی مصاحبه ی طولانی که اینجا انجام دادند از من در مورد نقاط ضعفم پرسیدند. من یه اشتباهی کردم و صادقانه گفتم که برام سخته صبح زود بیدار بشم و ٨ شرکت باشم! همین! حالا همین دیگه از ذهنشون پاک نمیشه. به شوخی و خنده هی تاکید می کنند که خانوم صبح ما ٨ منتظرتون هستیم ها!!!!!! به نظر خودم سوتی دادم، بیخود حساسشون کردم. از من بعید بود !!!!!!!!!!

پی نوشت: رژمیم افتان و خیزان داره جلو میره. هرچند این دو هفته اصلاً از خودم راضی نبودم اما توی دو هفته ی پیش رو جبران خواهم کرد! قول زنونه!

پی نوشت ٢: امروز ٢ خرداد هست ها!!!!!!!!!!!!!!!!ای روزگار!!!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()