همه روزهای زندگی ام

روزهای پرکار‌!

این هفته بعد از یکی دو ماه مرخصی و استراحت به دنیای کار و فعالیت برگشتم. دنیایی که با تمام دشواری و زود بیداری اش دوستش دارم و واقعاً ترجیحش می دهم به خانه ماندن و خانم خانه شدن‌!‌ بیشتر دوستش دارم تا اینکه از صبح که بیدار شوی کاری نداری جز جمع آوری و آشپزی و دیدن تلویزیون و خواندن وبلاگ ! هرچند اینها همه را دوست دارم ، کارهای زنانه را دوست دارم، کدبانوگری جزئی از زنانگی ام است و می دانم که وجه زنانه ام بسیار لذت می برد از تمیز کردن خانه ی کوچکم و درست کردن غذاهای جور واجور و رفتن به مهمانی و آرایشگاه و ایروبیک و خرید!( و این امتیاز من است به همسرم !) اما حس می کنم برای خانه ماندن ساخته نشده ام، بیرون از خانه مفیدترم و کمتر حس می کنم حدود 20 سال درس خواندنم بیهوده بوده است!

ساعت ٧ بیدار می شویم و با هم به سمت محل کار راه می افتیم. صبحانه مان سیبی است و لقمه های مربا یا پنیر که می برم توی ماشین و لابلای ترافیک صبحگاهی تهران با هم می خوریم. رادیو پیام می گوید که تقاطع نیایش و ولیعصر تراکم ماشینها زیاد است و ما می فهمیم که یعنی مسیر ١۵ دقیقه ای مان ۴۵ دقیقه بیشتر طول می کشد. محمد سر خیابان یک طرفه ای که شرکتش آنجاست پیاده می شود و من بدون اینکه از ماشین پیاده بشم می روم جای راننده می نشینم. شرکت ما سه خیابان بالاتر است، و باز هم یکطرفه ! جای پارک نزدیک شرکت پیدا نمی کنم و دورتر پارک می کنم. ساعتهای کار تا ٣:٣٠ زود می گذرد. اما ٣:٣٠ که می شود بدنم یادش می آید که در دو ماه گذشته این ساعت می خوابیده و فکر می کند من یادم رفته!!!!به روی خودم نمی آورم و با چای و قهوه دو ساعت بعدی را هم می گذرانم. ۵:٣٠ اس ام اس به محمد: بریم؟! و جواب او یا این است: "تا بیای کار منم تموم شده"، و یا این‌:" نه عزیزم من جلسه دارم، تو برو ..." جوابش اولی اگر باشد خوشحالترم، هرچند می دانم باید حداقل ٢٠ دقیقه منتظر شوم تا بیاید پائین . بیشترین گپ و گفتمان توی ماشین است. تا برسیم خانه نزدیک ٧ است، باتری من کاملاً تمام شده و خرد و خسته تا 8 فقط tv می بینم و چیزی می خورم. بعد کم کم شام آماده می کنم و دیگر ساعت 11:30 خوابیم. راستش حتی انرژی ندارم آشپزخانه را جمع و جور کنم یا خانه را. می ماند برای 5 شنبه های عزیز!

5شنبه ها تعطیلیم هر دو ! و چه می چسبد تعطیلی در زندگی کارمندی ! 5 شنبه عصر که می شود دیگر لباسهایمان شسته شده و خانه مرتب و خوشبو شده و ظرفها برق می زنند و همه چی آرومه و تمیز و دلنشین! خرید می رویم و مایحتاج هفته را می خریم و برای من هم که باید حتماً جایزه بخریم چون خیلی خانوم بودم و صبح ها زود بیدار شدم!

دوباره شنبه که می شود تمام صفحه را از اول بخوان! بعله! این است زندگی این روزهای من!

+نوشته شده در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()