همه روزهای زندگی ام

همه جوره!

١- امروز ٢٢ خرداده. وقتی پارسال یادم میاد قلبم فشرده میشه . روزهای بعد مثل کابوس بود. سیاه. ظلم چه رنگیه؟ سیاه؟ سرخ؟....من, منِ خوشبین، انگار وقتی توی خواب عمیق بودم یه سطل آب یخ ریخت روم ! همونقدر شوکه شدم ! همونقدر بیدار شدم. هنوزم  باورم نمیشه اینطور میشه دروغ گفت و ریا کرد و کتک زد و ظلم کرد. ما اکثریت بودیم. هنوز هم به این اعتقاد دارم. حالا که یکسال گذشته فقط یک چیز آرومم می کنه: اون جوانه ی سبزی که توی دل ما کاشته شد هر روز قد می کشه. شاید عمر ما به میوه هاش قد نده اما مطمئنم که نسلهای بعد از من میوه های شیرین آزادی رو با شادی می چینند و ....و همین برام کافیه....

٢- این هفته درگیر اسباب کشی مامان اینا هستیم. خورده خورده وسایل رو می بریم خونه ی جدید. اسباب کشی قبلیشون پارسال بود و چقدر توی این خونه اذیت شدند. با تمام سختی اسباب کشی ، الان با شوق وسایل رو جمع می کنیم و به خونه ی جدید می بریم. ایشالا که خونه ی نو پر از شادی و سلامتی باشه برای مامان و خواهرک هام. می دونی فقط یک چیز آزارم میده : جای خالی بابا. که نیست تا خریدهای خانه ی جدید رو با مامان انجام بده. که نیست تا با خنده و شوخی و درایت اسباب کشی رو مدیریت کنه و ما بی خیال بخندیم و دلمان گرم باشد که بابا هیچ کاری رو بی فکر و دلیل انجام نمی ده. چقدر سخته نبودنت مرد. پس کجاست اون آسایش بعد از سختی ات؟ چرا دلمان آرام نمی گیرد بعد از ۴ سال؟! 

پنج شنبه و جمعه یه مقدار از وسایل رو جمع کردیم و با سه تا ماشین بردیم خانه ی جدید. این هفته کلاً کم کم خرده وسایل رو می بریم می چینیم تا روز جمعه که وسایل بزرگ رو با کامیون ببریم . بعدش دیگه یه استراحت حسابی !خمیازه

٣- دیدم نمی تونم یه قسمت خاله زنکی هم نذارم‌!چشمک ما یه فامیل نزدیکی داریم که از بچگی از دست زبونش در امان نبودیم و ماشالا اینقدر هم پرروئه که هیچ موضوعی رو از قلم نمی اندازه ! این خانوم خیلی هم مذهبیه و بعضی از خرده گیری هاش هم به اعتقاداتش بر می گرده! یادمه ما مثلاً بچه بودیم و شاید اول دوم راهنمائی. یهو می دیدی وسط مهمونی برمی گشت می گفت : خوشگل خانوم ! این شلوار لی رو پوشیدی پاهای خوشگلت رو همه ببینند؟تعجب یا مثلاً : این روسریتو یه کم بکش جلو دل پسرای منو آب نکن !تعجب در حالی که اصلاً توی فکر ما هم همچین چیزی نبود و تازه پسرهاش از ما کوچکتر بودند! فکر کنم از وقتی پسرهاش راهنمایی رفتن دیگه توی جمع ما نیاوردشون !‌ از یه جا شنیدم که گفته بود اینا رعایت نمی کنن بچه هام به گناه می افتند!!!!!!!!! حالا خدا پیغمبری مامان من خودش از همه بیشتر حواسش به لباس پوشیدن ما بود و بابا هم که به حد کافی سخت گیر بود! خیلی دل ما از حرفاش زخم می شد! عروسی که کردیم هر کدوممون ، روز پاتختی بلافاصله میومد می پرسید عروس شدی؟! تعجبما هم که خجالتی خجالت!!!! می موندیم الان چی بگیم ! و اصلاً مامان هامون هم نمی اومدن بپرسن ! ولی این خانوم که اصلاً ربطی هم بهش نداشت نمی تونست خودشو نگه داره !

چند شب پیش یه جا بودیم که اونها هم بودند. محمد داشت با نی نی دختر خاله ام بازی می کرد. یهو ایشون برگشت گفت آخی بمیرم واسه محمد آقا !‌ببین چقدر بچه دوست داره! گفتم  واسه چی براش بمیرید حالا؟ خودش هم الان دوست نداره بچه دار بشیم ! بلافاصله (یعنی به محض تموم شدن جمله من) گفت: خوب پس حتماً مریضی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من و دختر خاله ام و مامان و خاله ام و بقیه کسایی که اونجا بودن:تعجبتعجبتعجبعصبانیخیلی بدم اومد. گفتم نه خیلی هم سالمه ! اون مال زمان شما بود که توی اولین سالگرد عروسی بچه توی بغل خانوم بود ! و بلند شدم رفتم! ولی آی لجم گرفت از فضولی این خانوم! آی لجم گرفت ! چرا اینجورین بعضی ها؟! ناراحت

۴- بهترین خبری که صبح دیدم مادر شدن ماری عزیز بود. ماری جان خیلی خیلی مبارک باشه. امیدوارم خودت و جوجه ات و نی نی ات همیشه سلامت باشید. 

+نوشته شده در شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٤٩ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()