همه روزهای زندگی ام

کوچک اما....

دیرمان شده مثل همیشه. دارم آماده می شوم. او حاضر شده و روبروی تلویزیون ایستاده. برای خودش شیر می ریزد. برای من نه ! حواسش نیست....می رسیم سر خیابان شرکتش. بغض دارم هنوز و رویم نمی شود بگویم... پشت میزم که می نشینم اس ام اس می زنم:

" خیلی دلم می گیرد وقتی حس می کنم آنقدر که تو برایم مهمی، برایت مهم نیستم! گاهی حتی با یک چیز کوچک مثل یک لیوان شیر....."

جواب می دهد:

" نه به خدا عزیزم. معلومه که برام خیلی مهمی. این چه فکریه که می کنی؟!من عجله داشتم حواسم نبود. ببخشید....."

می بخشم، هنوز اما دلم گرفته. پس چرا من همیشه حواسم هست؟! چیز کوچکی است اما برای من معنای عمیقی دارد. مراقبتهای کوچک ، احوالپرسیهای گاه به گاه، اینکه یادم باشد که تو سرت درد می کرد یا نهار نخوردی یا با همکارت مشکل داشتی یا...اینها کوچکند اما برای من مهمند چون تو برایم مهمی. شاید مشکل اینجاست که می خواهم با معیارهای خودم برایت اهمیت داشته باشم ! شاید دلم که تنگ می شود بهانه می گیرم، شاید هم این روزها،هورمونها که حکم می رانند اشکهایم منتظر بهانه اند برای خودنمائی.....

 در هر حال ، امروز از آن روزهاست.....

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت٩:۳۸ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()