همه روزهای زندگی ام

روز پدر... روز مرد

١- تیر ماه که می شود دوباره تمام خاطرات تیر ٨۵ جلوی چشمم می آید. اون سال از اولهای تیر با محمد دنبال خانه بودیم. یا خریدهای عروسیمان را انجام می دادیم یا با مامان می رفتیم و خرده ریزهای جهیزیه را می خریدیم. همه چیز خوب بود. خیلی خوب. خانواده محمد که همه شیراز بودند و بابا با ما برای دیدن خانه می آمد، برای رزرو سالن عروسی می آمد، وسایل و خریدهایم را می دید و نظر می داد و مواظب بود چیزی کم و کسر نباشد. حتی وقتی دید برای خانه پول محمد با سلیقه مان جور نیست خودش گفت که شما بپسندید و نگران نباشید. بقیه اش با من! (کاری که معمولاً با پدر داماد است و پدر من چه بزرگوارانه می خواست داماد جوانش سربلند باشد....) آتلیه و آرایشگاه هم رزرو شد و من می رفتم تا خوشبخت ترین و شادترین عروس شهریوری باشم. عروس بیستم شهریور ٨۵....از آن طرف هم برنامه های عروسی شیراز ردیف می شد،همه چیز آماده بود . همه چیز بجز تقدیر! تقریباً از بیستم تیر حال بابا بد شد. با اینهمه نگران کارهای ما بود. نگران بود که هنوز خانه نگرفتیم... هیجدهم تیر بستری شد و بیست و دومِ لعنتی، سرطان پدر پنجاه ساله ام را با خودش برد و حتی مهلت نداد عروسی اولین ثمره زندگیش را ببیند ....همه برنامه ها کنسل شد و این کم اهمیت ترین موضوعِ آن تابستان سیاه بود. هرچی از تلخی اون روزها و روزهای بعدش بگم کم است. هنوز تیر که می آید تمام آن روزها برایم تداعی می شود و دلم آنقدر تنگ می شود که جایی برای هیچ چیز نمی گذارد. چه تقارن غریبی بود وقتی سال ٨۵ اولین عید بابا افتاد روز پدر، روز تولد حضرت علی. چه سنگین بود اون روز.... روزت مبارک بهترین پدر دنیا !‌مطمئنم که آنجا هم حواست به ما هست ! مطمئنم تو هم دلتنگی که می دانم چقدر وابسته ی خانوده مان بودی. روزت مبارک بابائی......

٢- محمدم، مردِ مهربانم! من خوشبختم ، چون نزدیک ۵ سال است که بهترین مرد دنیا را کنارم دارم. مردی که فقط همسرم نیست، همراه و همدل و همسفرم است و بهترین دوستم . روزت مبارک عزیزترین.....

٣- چهارشنبه رفتیم شمال. خیلی وقت بود که به باغ و ویلا سر نزده بودیم. پنج شنبه خاله ام هم آمد و تا شنبه آخر شب رامسر ماندیم. کادوی محمد رو از هفته پیش خریده بودم و قایم کرده بودم (که اتفاقی پیداش کرد!). براش کفش خریدم ، از "چرم میش" و با اینکه  بیشتر از چیزی که فکر می کردم هزینه کردم اما از نتیجه اش راضی بودم . بخصوص که گارانتی هم داره و همکارم می گفت دوامش وحشتناک زیاده !  دیشب قبل از شام بهش دادم و خیلی خوشش اومد و خیلی هم اندازه اش بود! راستش از شما پنهون نباشه شماره پای آقای خوشتیپ ما ۴۵ است و پیدا کردن کفشی که هم شیک باشه و هم اندازه اش باشه خیلی سخته! این مورد برای آستین بلوز و پولیور هم صدق می کنه البته !چشمک و همچنین برای حلقه و رینگ ! نیشخند و صد البته که من در کمال اعتماد به نفس همه ی اینها رو تا حالا براش کادو گرفتم و هر دفعه هم اندازه اش بوده!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٥۳ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()