همه روزهای زندگی ام

یک تور ; یک تجربه ; یک نتیجه!

رفته ایم تور یکروزه ی خارج از شهر، دامنه های دماوند. اکثر اعضا جوانهایی دانشگاهی و معقول و در فاصله سنی ٢۴-٣٠ سال هستند. تعداد زوجها زیاد نیست، بغیر از ما فکر کنم ۴-۵ زوج دیگه توی جمع باشند. جمع یکدستی میشد اگر آن ۶ نفر نبودند! ٣تا دختر که با هم خواهرند و ٣ تا پسر که با دخترها دوستند. دوتا از دخترها و دو تا از پسرها خیلی خیلی کم سن بودند. شاید دبیرستانی،شاید حداکثر ١٨- ١٩ ساله. از نظر جثه که اندازه ی بچه های ١۴-١۵ ساله بودند حتی! همین کوچولوها اما حالم رو به هم زدند!‌ بدون خجالت از ٨٠ نفر دیگه که نگاهشون می کردند براحتی توی دشت و صحرا رسماً س*ک%س می کردند ! من اگر با چشمهای خودم نمی دیدم باورم نمی شد! چندبار خواستم برم بهشون تذکر بدم که همسفرهام نذاشتند.  تازه من کسی هستم که اصلاً کاری به کار کسی ندارم و برای حریم دیگران به شدت اهمیت قائلم. اما اونجا حس می کردم  به من و بقیه آدمهای محترمی که یک روز رو اومدن دور از هیاهوی شهر از طبیعت استفاده کنند،داره توهین میشه ! جالب اینجا بود که  چند بار با دخترها توی همون وضعیت نگاهم گره خورد. یعنی اگه این دیوار خجالت کشید و پاشد نشست اون دختر هم ...! شانس من توی اتوبوس هم اینا پشت سر ما بودند. طفلکی ها فقط یه صندلی هم اشغال کرده بودند، چون دختر خانوم از اول روی پای آقا پسر نشستند و پولی که به عنوان ثبت نام تور داده بودند رو حلال کردند!!!!!!!

مسیر برگشت بخاطر ترافیک جاده بیشتر توی راه بودیم و تقریباً ساعت ١٢ رسیدیم تهران. پدر و مادر های این بچه ها دائم به موبایلهاشون زنگ می زدند که کی می رسید! من همش داشتم فکر می کردم اینا با چه بهانه ها و دروغهایی پا شدن اومدن تور خارج از شهر؟! به مادر و پدرهاشون گفتند با کی میریم؟! مطمئنم خبر نداشتند چون از نزدیکهای تهران دائم دخترها می پرسیدند اگه بابات ما رو دید چی بگیم؟!!!آخرش هم بین راه دخترها پیاده شدند‌.

نتیجه ی اخلاقی خیلی مهم : فرزند آینده ام !‌ خودت رو تکه تکه کنی و حلقت را جر دهی و از گریه نفست بند بیاید هم زهی خیال باطل که فکر کنی من می گذارم با دوستان مدرسه ات بروی اردو و گردش علمی و کتابخانه و کوفت و زهرمار و از آنجا به ریش نداشته ی من و داشته ی پدرت بخندی ! به خیالت که ما قاقیم؟! نه دلبندم! این خبرها نیست ! مامان عزیزت خیلی روی این چیزها حساس است و اصلاً شوخی ندارد و ابداً در این موارد ادعای روشنفکری هم ندارد ! حالا گفته باشم که بعداً نگوئی نمی دانستم ! همین است که هست! دوست نداری همان بالا بمان مامان جان!نیشخند

+نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط ستاره | نظرات ()