همه روزهای زندگی ام

تقدیر

گاهی فکر می کنم سرنوشت چه بازی هایی داره. اینکه الان اینجا هستم بر اثر خیلی اتفاقاتی هست که توی اکثرش شاید من نقشی نداشتم و گاهی حتی دوست داشتم برعکسش اتفاق بیفته. اما ناخودآگاه توی مسیر دیگه ای افتادم و جاهائی رسیدم که توی خواب هم نمی دیدم و اتفاقاتی برام افتاد که فکرش هم نمی کردم! سال سوم دبیرستان که بودم تصمیمم برای انتخاب رشته دانشگاهی قطعی شد. می خواستم معماری بخونم. چون هم با روحیه ی هنری ام و هم با علایق ریاضی ام جور در می اومد. حتی راجع به دانشگاه هم تحقیق کرده بودم و هدفم دانشگاه شهید بهشتی بود. نتایج کنکور که اومد رتبه ام خیلی خوب شده بود. هرچی می زدم انتخاب اول قبول می شدم.توی فامیل و دوست و آشنا و مدرسه همه منتظر بودند ببینند انتخابم چیه. نمی دونم با خودم چی فکر کردم که معماری شهید بهشتی رو گذاشتم انتخاب دوم. شاید چون فکر می کردم انتخاب اولم تعداد افراد کمی می خواد و من قبول نمی شم! شاید عنوان و دانشگاهش وسوسه ام کرد ! شاید به دل پدرم راه اومدم ! شایدم همه ی اینها. (اینم بگم که با اینکه می دونستم همون انتخاب اول یا دوم قبول میشم اما ١٠٠ تا رشته انتخاب کردم و فرمم رو کامل تحویل دادم!!!!!! ) روزی که نتایج توی روزنامه ها اعلام شد رو فراموش نمی کنم. ساعت ٧ صبح بود. (اول تابستان اون سال ما یک سری بازسازی توی خونمون داشتیم. برای همین یه آپارتمان موقتاً اجاره کرده بودیم و دو سه ماهی با یکسری از وسایلمون اونجا بودیم. ) با صدای پای مامانم از خواب پریدم. دیدم داره با بابام میرن بیرون. گفتم مامان کجا؟ گفت روزنامه ! تا به خودم بیام رفته بودند و من که مثل توی فیلمها خودم رو همیشه تصور می کردم که توی صف روزنامه وایسادم و اسمم رو خودم پیدا می کنم و جیغ می کشم و بالا و پائین می پرم ، دوباره گرفتم خوابیدم! تا برگشتند ساعت ٩ بود و ما بیدار و منتظر نشسته بودیم. مامان روزنامه رو داد دستم و گفت همون انتخاب اولت قبول شدی. چشمای بابام برق میزد از خوشحالی. خوب این رشته اصلاً پیشنهاد بابا بود و خیلی اسم و رسم دار تر از معماری بود و دانشگاهش هم که خوب تراز اول بود و .... . شاید من تنها کنکوری بودم که از دیدن رشته قبولیم خوشحال که نشدم هیچ، گریه ام هم گرفت. هنوز هم راستش فکر می کنم اگر معماری می خوندم شاید موفق تر بودم و خوشحال تر...

دانشگاهم رو اما دوست داشتم. دوستانم ، استادام، حتی گربه های دانشگاهم رو دوست داشتم. طوری که بعد از یک ماه پیگیری از سازمان سنجش وقتی بهم گفتند چون امتیاز همه رشته ها رو آوردی می تونی رشته ات رو عوض کنی و هر رشته ی دیگه ای رو انتخاب کنی و حتی می تونی بری معماری شهید بهشتی دیگه نرفتم. توی سالهای دوره ی لیسانس اونقدر اتفاقات تلخ و شیرین برام افتاد و اونقدر تجربه هام زیاد شد که فکر می کنم اگر هر جای دیگه ای بودم اینی نبودم که الان هستم. فکر کن توی تقدیر من نوشته بود که باید توی سال مشخصی در همین دانشگاه با محمد آشنا می شدم و ازدواج می کردیم و تمام تلاش من برای اینکه توی اون سال جای دیگه ای باشم بیهوده بود! من کلاً به تقدیر اعتقاد دارم. به روح هم همینطور!

حالا چی شد که سر صبحی یاد این جریان ها افتادم: دلیل اول رو که حتماً همتون حدس زدید، نتایج کنکور رو اعلام کردن و من حال یه عالمه دانش آموز رو این روزها درک می کنم و همش یاد انتخاب رشته ی خودم می افتم.

دلیل دوم اما مهمتره : تکه های خیلی خیلی نامربوط  پازل این چند سال رو که کنار هم میذارم در کمال تعجب به یه تصویر قشنگ دیگه میرسم. این بار البته برای خواهر کوچکم.....

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۱٧ ‎ق.ظتوسط ستاره | نظرات ()