سفر به آخر دنیا (4) : روز دوم- ژوهانسبورگ- پارک شیرها

روز دوم محمد باید می رفت برای جلسات کاری اش و من قرار بود خودم با یه لیدر خانم برم گردش. سیمکارت آفریقا رو هم گرفتیم و توی گوشی ها انداختیم که در تماس باشیم. شبش خواب دیده بودم که رفته ام سر کار و یهو یادم افتاده ستیا را نبرده ام مهد و دخترک توی خانه جا مونده، توی خواب زنگ زدم به خونه و ستیا تلفن رو جواب داد، بهش گفتم برو دستشویی تا من الان بیام. و تند تند جمع کردم که برم خونه.... بیدار که شدم حالم خیلی بد بود از شدت دلتنگی. زنگ زدم به مامان و صحبت کردیم و صدای خوشحال فسقلک رو شنیدم که داشت بازی می کرد و خیالم راحت شد.

 لیدر من یه دختر خانم چینی بود که از بچگی آفریقا زندگی کرده بود، لیسانس حسابداری داشت و همسن خودم بود. گفت وینی صداش کنم، البته اسم چینی اش یه چیز دیگه بود که بهم گفت ولی خوب من یادم نموند! وقتی پرسید کجا دوست داری بریم بهش گفتم هرجا غیر از خرید، تو پیشنهاد بده!  اونم چند تا گزینه گفت: معدن طلا، شهر بازی، نمایش قایقها، پارک پرندگان ، پارک شیرها، موزه آپارتاید و ... . من حیوانات رو خیلی دوست دارم (معلومه ، نه؟) و بدون معطلی گفتم بریم پارک شیرها ! این پارک تقریبا خارج شهر بود و حدود نیم ساعت با ماشین راه بود. آخ آخ یه نکته ی اعصاب خورد کنی رو داشت یادم می رفت : آقا اینا رانندگی شون فرمت انگلیسی بود! یعنی فرمون ماشین سمت چپ بود و کلا شهر سازی و راه ها هم بر همین مبنا بود. یعنی من هی می گفتم الان تصادف می کنیم! و خلاصه طول کشید تا عادت کنم که اینها از سمت چپ حرکت می کنند و حواسشون هست و نمی خورن به هم !‌ توی ماشین وینی هم (یه مرسدس سفید بود) که جلو نشسته بودم و تا اونجا دیگه بعضی وقتها چشمامو از ترس می گرفتم !

به محوطه پارک رسیدیم. اون روز دوشنبه بود و زیاد شلوغ نبود. رفتیم که بلیط بخریم و دیدیم چند تا انتخاب داریم. یکیش که همه می رفتند بازدید از حیات وحش و شیرها بود که ماشینهاش دقیقا مثل قفسهای آهنی متحرک بود. یک برنامه دیگه پیاده روی با شیرها بود، یکی هم بازدید از محوطه بچه شیرها، این دو تا برنامه ی آخر رو عیناً برای چیتا ها هم داشتند، که من گفتم شیرها رو ترجیح میدم و بلیط سافاری و پیاده روی و بچه شیرها رو خریدیم. خود وینی هم اولین بار بود میومد اینجا، سافاری همون موقع شروع می شد و بعدش می تونستیم بریم محوطه بچه شیرها، و پیاده روی هم ساعت 3 شروع میشد. رفتیم سافاری، همراه ما یه خانواده ی بزرگ یهودی هم بودند (جالبه که همه ی مردها و حتی پسرهای خیلی کوچولو اینقدر مقیدند که کلاه مخصوصشون رو همیشه روی سر داشته باشند، دوست داشتم برم جلو و بپرسم چجوری نمیفته این کلاهه؟!؟)توی قفس نشستیم و تالاق تولوق راه افتادیم. اول به یه مرتع رفتیم که پر از گورخر و آهو و گوزن بود. راهنمای بانمکمون کلی راجع به این حیوانات اطلاعات داد، مثلا گفت که حتما شنیدید که به گورخرها میگن خرهای پیژامه پوش (عه من فکر می کردم این جوکه رو خودمون ساختیم ! خخخخ) دلیلش اینه که واقعا همینطوره!!! و اگر موهای گورخر رو بتراشید به یه سطح طوسی ( رنگ خر) می رسید، در صورتیکه مثلا اگر موهای یک ببر رو بتراشید بازهم تنش رو راه راه می بینید ! در مورد گونه ی غزالها نوع شاخشون هست که معلوم می کنه کدام ها نر و کدام ها ماده هستند (من تا اون روز واقعا فکر می کردم شاخدارها مردند و شاخ ندارها زن!!!) و حتی از روی شکل شاخ می تونید رئیس گروه رو تشخیص بدید! بعد رسیدیم به محوطه ی شیرها، ماشین در یک متری شیرها ایستاد، و ما شروع کردیم به عکس گرفتن! بهمون توصیه اکید کردند که به هیچ عنوان دست یا سر یا دوربینهاتون رو از میله بیرون نبرید. (ظاهرا همین چند وقت پیش دقیقا در همین قسمت از این پارک یه خانم توریست سر و دستش رو از میله بیرون میبره تا از شیری که جلوش خوابیده بوده عکس بگیره، اما متوجه شیر عقبی نشده و شیره پریده به گردنش و ... . بقیه اونایی که توی ماشین بودند هم نتونسته بودند خانمه رو به داخل ماشین بکشند و در نهایت بخاطر پاره شدن رگهای اصلی گردنش درجا می میره . چه مرگ ترسناکی داشته بیچاره ! ) در مورد شیرها نکات جالبی می گفت، مثلا دیدید شیرهای توی باغ وحش همش خوابن؟ بعد ما میگیم اینا مریضن و اینا، ولی واقعیت اینه که شیرها در طول شبانه روز حدود 18 تا 20 ساعت می خوابند و فقط صبح خیلی زود یا عصر چند ساعتی رو به شکار و خوردن می پردازند و بعد دوباره لالا ! در واقع اون شکار کردن خیلی ازشون انرژی می گیره و خسته شون می کنه و ضمنا برای هضم اون مقدار گوشت خام هم احتیاج به استراحت دارند! البته این دلیل نمیشه که بقیه ساعات رو حمله نکنند و اگر احساس تهدید کنند قطعا اینجوری لم نمیدن زیر سایه درختها! بچه شیرها تا وقتی کوچیکند همه پیش مادر و پدر نگهداری میشن اما وقتی کمی بزرگ میشن حتما باید نرهای جوان رو جدا کرد، چون هر شیر نری یک قلمرو مخصوص خودش داره و هیچ دو تا شیر نری نباید در یک خانواده باشند حتی اگر پدر و پسر باشند! پدر خانواده حتی پسرهای جوانش رو به عنوان تهدید حساب می کنه و اونها رو می کشه. یک نکته ی جالب دیگه اینکه (این رو بعدا یک لیدر دیگه گفت) اینجا مجازات کشتن یک شیر نر خیلی سخته، و قانون در این مورد خیلی سختگیره، چون اگر شیر نری که رئیس خانواده اس کشته بشه شیرهای نر دیگه به خانواده حمله می کنند و بچه ها رو می کشند! در نتیجه کشته شدن شیر پدر به معنی از بین رفتن یک خانواده از شیرهاست.

بعد از حدود یک ساعتی که در محوطه شیرها و بعد کفتارها گشت زدیم ماشین ما رو به ایستگاه اصلی رسوند و با وینی رفتیم به سمت محوطه بچه شیرها. قبلش از فروشگاه بزرگ پارک یه کارت حافظه برای دوربینم خریدم ( رم دوربین رو شب قبل توی لپ تاپ جا گذاشته بودم) با یه بچه شیر خیلی ناز و درست شبیه نمونه واقعی برای ستیا خریدم، با یه کتاب داستان که در مورد یه شیر بود. وقتی رسیدیم به محوطه دیدیم که اونطرف زرافه ها و شترمرغهای بیشه اومدند دم نرده های حفاظ و مردم بهشون غذا میدن و عکس میگیرن. یه پاکت غذای زرافه !!! از دکه ی داخل محوطه خریدیم و رفتیم سمتشون. یه زرافه ی خیلی بزرگ اومده بود توی محوطه و میشد از پلکان بالا رفت و بهش با دست غذا داد. وینی دوربینم رو گرفت که تند تند عکس بگیره و من به آقای زرافه آرام و دوست داشتنی غذا دادم و البته کف دستم پر از تف چسبناک و چندشش شد! ولی اینقدر بامزه و شکمو بود و عکسهای دست دور گردنی باهاش کیف میداد که تقریبا همه ی پاکت رو با وینی دادیم بهش! پایین پلکان شترمرغهای خنگ و گنده هم بودند که به اونها هم غذا دادم ولی برعکس زرافه جونم اونا یه مقدار هول و وحشی بودند و کف دستم رو با نوک گندشون گاز گرفتند!  

تا حالا تصور کردید بغل کردن یه بچه شیر چقدر می تونه لذت بخش باشه؟ و چقدر این کوچولوها شیطون و نرم و بی آزارند؟ یکی از بهترین جاهای باغ وحش همین محوطه ای بود که بچه شیرها رو توش نگه میداشتند و میشد بری کنارشون بغلشون کنی و نوازششون کنی و باهاشون بازی کنی. واقعا ملوس و دوست داشتنی بودند و آدم نمی تونست تصور کنه که این بامزه ها رو از چند ماه دیگه فقط میشه از توی ماشینهای قفسی تماشا کرد بسکه خطرناک می شن!

از محوطه ی بچه شیرها که بیرون اومدیم ساعت 2:40 دقیقه شده بود و ساعت 3 هم برنامه ی پیاده روی شروع میشد. برای همین توی اون بیست دقیقه از رستوران پارک دو تا ساندویچ گرفتیم و سریع خوردیم و رفتیم به سمت ایستگاهی که مشخص کرده بودند. قبلش یه فرم رو امضا کردیم که توی اون هشدار داده بود که این بخش از پارک خطرناکه و شیرها آزاد هستند و هرچیزیتون بشه پارک هیچ مسئولیتی نداره و شامل بیمه هم نیست و در صورت مرگ هم با اختیار خودتون بوده و کسی حق ادعا نداره !‌ بعله به همین صراحت ! و خوب ما هم کم نیاوردیم و امضا کردیم و راه افتادیم. بجز من و وینی یه خانوم و آقای دیگه بودند که اسپانیولی حرف می زدند و دو تا آقای سفید پوست دیگه . همراه ما یکی از عکاسهای پارک هم میومد. توی یه بیشه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی منطقه حفاظت شده. اونجا توی یک ماشین دو تا شیر نر جوان بودند که دور قفس می چرخیدند! من که یه لحظه پشیمون شدم! قراره با اینا پیاده روی کنیم؟؟؟؟ یا خدااااا ! اینا خیلی راستکی اند خووووب! مربی شون اومد و خودش رو معرفی کرد و شیرها رو هم معرفی کرد! بعد یه نکاتی گفت که باید رعایت می کردیم، گفت که اینها شیرهای نر جوانی هستند که از بچگی باهاشون کار کردیم و با انسان بزرگ شده اند و بای دیفالت حمله نمی کنند، ولی به هر حال خوی درنده دارند و حتی ممکنه به خود من هم حمله کنند، اینجا وسیله ای برای دفاع نداریم و مسئولیتتون هم با خودتونه پس حواستون باشه که به هیچ وجه ندوید که احساس خطر کنند، یا ننشینید که حس کنند می خواهید حمله کنید، و اگر احتمالا یکی از شیرها به شما پرید مقاومت نکنید و بذارید شما رو زمین بزنه، چون اگر یک درصد فشار روی پنجه هاش حس کنه و ببینه دارید مقاومت می کنید فکر می کنه قصد زورآزمایی دارید و در اونصورت حتما شما رو می کشه چون سلطانه و خوی سلطه گر داره ! ( اینجا بود که مث سگ پشیمون شده بودم از اومدنم، چه غلطی بود خدا، من بچه ام منتظرمه :(((( ...) خلاصه گروه راه افتاد، توی کیفی که مربی به کمرش بسته بود پر از گوشت تکه تکه بود که پرت می کرد و شیرها دنبال گوشتها می رفتند. به همین ترتیب میشد روی تنه ی درخت یا سنگهای بزرگ گوشت انداخت و تا وقتی شیر مشغول اونه رفت کنارش و باهاش عکس انداخت. که اولش شدیدا برای من ترسناک بود مخصوصا هر بار که سرش تکون می خورد می گفتم الان منو می خوره! ولی بعد از یکساعت کلی شجاع شده بودم و کنارشون راه می رفتم و حتی نوازششون می کردم. از اون یکساعت کلی عکس جالب و هیجان انگیز و باور نکردنی دارم که یا با دوربین خودم بوده یا با دوربین آقای عکاس، که بعدا  عکسهای نابی که ازمون گرفته بود رو ازش خریدیم.

از پارک شیرها که برمیگشتیم ساعت حدود 5 بود. خسته بودیم و یکی از هیجان انگیزترین روزهای عمرم رو کنار زیباترین مخلوقات خدا گذرونده بودم. به هتل که برگشتم محمد هم نیم ساعتی بود اومده بود و بعد از یه استراحت به یه مرکز تفریحی (کازینو) رفتیم و هم کمی خرید کردیم و هم شام خوردیم و برگشتیم هتل و خوابیدیم. برای فردا دلم می خواست برم خرید‌!....

/ 4 نظر / 50 بازدید
حمیدرضا

سلام ... چقدر جالب و قشنگ بود سفر نامه تون... چقدر شجاع هستید شمااااا[زودباش][تعجب] آفرین... راستی پس عکس ها کووو؟

هستی

سلام ستاره جون خوب شجاع شدی عزیزمممم. زود باش عکسات رو هم بذار دلمون ضعف رفت.... یعنی اگه عکس نذاری به پرشین بلاگ میگم وبتو ببنده[چشمک][چشمک][چشمک][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

حمیدرضا

سلام راستی چرا آرشیو وبلاگتون نیست؟

مبینا

سلام ستاره عزیز من همیشه خاموش دنبال میکنم نوشته هاتونو و از ارامشی که در نوشته هاتون هست انرژی میگیرم .پلیز عکس بذارین ممنون