برگشتم

یه نیم ساعتی وقت دارم تا هم این چایی عسله رو بخورم، هم پست بذارم و هم یه دوش بگیرم تا این خانوم خوابه! پس بدو بدو که وقت نداریم!

شیراز خوب بود، ما از فرودگاه با خواهر شوهرم مستقیم رفتیم خونه ی خاله ی محمد که مهمونی داشت و مامان و باباش رو حسابی سورپرایز کردیم. روزهای بعدی هم با خواهر و برادر و پسرخاله و دختر خاله ی محمد همش اینور اونور بودیم و خوش گذشت. تنها اتفاق بدی که افتاد این بود که شب دوم ستیا علیرغم همه ی مراقبت های من دستش رو زد یه لحظه به بخاری و کف دستش سوخت و الهی بمیرم چقدر درد کشید تا رفتیم دکتر و ژل و مسکن داد ....نمی دونم چرا اونجا از من جدا نمی شد اصلا، باباش نبود و بقیه رو هم درست نمی شناخت و حاضر نبود دست منو ول کنه و سرویس شدم چند روز اول از بس 200 متر خونه رو هی با این خانوم متر کردم!!! فسقلی 10 ماهه ی ما دیگه چهار دست و پا نمیره و دیگه رسماً عمودی شده و راه رفتن که چه عرض کنم، بی ترمز می دود! فکر کن با قد 70 سانتی اش توی پاساژها قدم میزد و می دوید و مردم ضعف می کردن از دیدنش. 

گفتم که شب یلدا همه ی فامیل خونه ی خاله ام بودن (همون که من دخترش رو به دوستمون معرفی کردم و رفتن کانادا و الان برای تعطیلات برگشتن) بعد مامان من همون جا همه رو برای چهارشبه ی بعدی (یعنی دیشب) دعوت می کنه خونشون. هیچی دیگه، مامان منم بدتر از من خودش رو می کشه واسه مهمونی هاش! از اول هفته در حال تهیه و تدارک بود، منم سه شنبه رفتم و یه مدل از غذاهاش رو با دو جور دسر و سالاد درست کردم و توی ظرفهاش کشیدم و سلفون کشیدیم گذاشتیم روی تراس.  هفته ی دیگه هم تولد مامانمه، دیدیم خب الان که همه هم هستن مامان رو غافلگیر کنیم و کیک تولدش رو همین شب بگیریم. خلاصه قبل از اینکه بریم خونه ی مامان اینا با خواهرم رفتیم کیک گرفتیم و گذاشتیم توی صندوق عقب ماشین اون و بعد از شام اوردیم و جیغ و سوت و فشفشه و...مامانم خیلی خوشحال شد،خیلی لبخند چه خوبه که آدم می تونه به این راحتی دل کسی رو شاد کنه....دیگه تا مهمونا رفتن نزدیک یک بود و ما هم موندیم تا 2 خونه رو جمع و جور کردیم و برگشتیم خونه مون! دو روزی هم هست که سرما خوردم و بچه ام رو هم سرما دادم و دوتایی حال نداریم.

از شیراز که برگشتم یه مصاحبه کاری داشتم که واقعا برام ایده آله از هر نظر، نزدیک خونه هست و حقوقش عالیه و موقعیتش برای رزومه ام خیلی خوبه، بچه ها دعا کنید جور بشه ....پرستار هم داره جور میشه اگه خدا بخواد و یه آدم خیلی خوب گیر آوردم برای نگهداری از جوجه. همه میگن چرا پیش مامانت نمی ذاری بچه رو؟ مامان من عاشق ستیاس و ستیا هم مامان رو خیلی دوست داره، اما فکرش رو بکن من هر روز 8 صبح این بچه رو بردارم ببرم خونه ی مامان تا 5 عصر که برم دنبالش، هم مامانم اسیر میشه توی خونه و کلی از کارهاش می مونه و هم بچه توی خونه ی خودش نیست و خوابش به هم میریزه و هم خودم دوست ندارم باعث زحمت هیچکس حتی مامانم بشم و وقتی می تونم پرستار بگیرم چرا بار زحمتم رو بندازم روی دوش مامانم؟ حتی اگه خودش هم بگه که اشکال نداره و من دوست دارم و .... از امروز تا دو سه هفته ی آینده خیلی سرم شلوغه. ددلاین چند تا از دانشگاههاست که ما می خواهیم براشون اپلای کنیم و باید مدارکمون رو جمع و جور کنیم، با استادهامون برای توصیه نامه ها هماهنگ کنیم و مقاله بنویسیم و کلی کار دیگه که اگه این دو سه هفته انجام ندیم یکسال برناممون عقب می افته ....

چقدر حرف داشتم ها، تازه الان هنوز مونده ولی دیگه برم حموم.....

پ.ن : چرا اینقدر کامنتهای من آب رفته؟ خجالت نمی کشید؟ حالا من کامنت نذارم شما هم باید نذارید ؟ نامردا؟ هان هان هان؟ عصبانی

 

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ممول

خدارو شکر که پرستار مطمئن گیر آوردی ... من که آدم مطمئن پیدا نکردم و زحمتش گردن مادرمه... جوجوی ناز 70 سانتی من رو ببوس.

آنا

ایشالا که همه چیز با موفقیت پیش بره[ماچ]

بهناز

آین دخملی رو ببوس از طرف من . از ته قلبم دعا میکنم مصاحبه ی کاریت جور بشه . حتما خبرشو بده که چی شد.

غزل طلا

من معمولاَ میخونمتون ولی راستش برای کامنت گذاشتن یکم تمبلی می کنم[خجالت]

الهه1

سلام ستاره جان..من یه ساله جز خوانندگان خاموشتم...میتونم ایمیلت رو داشته باشم برای پرسیدن سوال در مورد شرایط بورس.من ترم 3 ارشد شبکه هستم و ممنون میشم از تجربیاتت بهره مند شم. از روی دختر گلت ببوس

آریانا

سلام نمی دونم چی بگم الان ده روزی مرخصی تشویقی بودم... تقریبا توی این ده روز فهمیدم بچه چیه و زندگی چیه!!!!!! امروز که باز مجبور شدم فسقلیم رو از خودم دور کنم حسابی ناراحتم..... شاید اگه به پول کاری که دارم احتیاجی نداشتم حتما امروز استعفا می دادم و می رفتم می نشستم بچه ام رو بزرگ می کردم و به تفریحاتم می رسیدم......... به هرحال امیدوارم تصمییمی بگیری که بعدا پشیمون نشی

زهرا پارسا

سلام..خوبید...........اون کامنت قبلی یه سوه تفاهم اشتباهی بود و عوضی اشتباهی شد...ببخشید[زبان]...همیشه موفق باشی حالا قصد دارید به کدوم مناطق بیگانه بسفرید برای صرف علم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[چشمک]

سمیه

کجایی خانم گل[منتظر] چرا آپ نکردی باز امروز؟؟؟؟

بانوی اردیبهشت

الهی بگردم دست جوجو خوب شده؟ [ناراحت] خوش به حالت که پیش مامانتی و تونستی براش تولد بگیری، من سه ساله این موقعیت رو ندارم، انقده غصه میخورم! [ناراحت] از اون جایی که من همیشه تاخیر دارم الان حتماپرستار نخودچی پیدا شده، جواب مصاحبه ت هم اومده، کارای اپلای هم تموم شده! فقط بیا منو در جریان بذار که نتایج چی بود! [نیشخند] تازه بیا یکم بهم اطلاعات دقیق بده ببینم داری چیکار میکنی واسه اپلای. یه وقت گول نخوری پاشی بری پیش اون نازی، اه اه اه، انقد اونجا بده، من میدونم! [چشمک]