روزه سکوتم امروز

از امروز بدم میاد. از 22 تیر لعنتی بدم میاد....امروز میشود نه سال تمام، نه سال آزگار که بابا را ندیده ام و دلم اندازه ی تمام زندگی ام برایش تنگ است. ندیدن سخت تر است یا نداشتن ؟ فرقی می کند مگر...مهم دل من است که جای زخمش خوب نمی شود و هنوز دلم می خواهد وسط کارهام زنگ بزنم به بابا و او با همان لحن مهربان همیشگی بگوید جانم بابایی؟ توی جلسه ام بهت زنگ می زنم......چقدر دلم میخواست ستیای من را ببینی، حتم دارم عاشق هم می شدید. کاش برای دخترکم چیزی بیشتر از یک عکس بودی بابا... .

چی دارم میگم. این حرفهای تکراری، این پست هرساله، این سکوت لعنتی ، این بغض تلخ، انگار جزئی از تیرهای بعد از 85 ما شده. نه سال پیش، این موقعها هنوز بود، هرچند از صبحش هوشیاری اش را از دست داده بود، هرچه به ظهر نزدیک تر می شوم حالم خرابتر می شود، هر چه به ساعت رفتن تو نزدیک تر می شوم بیشتر فرو می ریزم... و دلم نمی خواهد با هیچکس راجع به آن حرف بزنم....خسته ام بابا، چقدر رفتنت درد داشت....

/ 4 نظر / 58 بازدید
آسمان

خدا بیامرزه پدرتو عزیزم

سمیه

خداوند روحشون رو شاد کنه [گل] مطمئن باشید روح پدر همیشه کنار شماست و با شادی شماست که شاد میشه

مامان عماد وعمید

سخته عزیزم هیچ کس نمیتونه خودشو جای شما بزاره فقط میتونم بگم خدا صبر بدهد وروح آن مرحوم قرین رحمت الهی باشد.[گل]

یه خانم عاشق

سلام با اینکه اولین باره اودم اینجا اما با خوندن این ژست اشکم ریخت. امیدوارم روحشون غرق در ارامش باشه و خدا به شما صبر بده