من مامان خوبی نیستم!

حالم خوب نیست، از این روزهای بغضی گریه ای ! دیشب خونه ی مامان موندم، همسرم بخاطر کارش چند روزی سفره و من و دخترکِ وابسته ی مامانم بعضی شبها می مونیم خونه مامان! این وابستگی اش کلافه ام کرده. گاهی میگم خوب حق داره، الان یک ساله که بیشتر ساعتهای روزش رو با مامان می گذرونه، اما ... . به نظرم دیگه داره زیادی میشه و نگران کننده. فکر کن وقتی خونه ی مامانم هستیم این بچه اصلا سراغ من نمیاد، برای همه ی کارهاش و بازی هاش سراغ مامان جونش میره، شب فقط پیش اون می خوابه و بیدار که میشه با بد خلقی بغل من نمیاد و فقط آغوش مامان جونش رو می خواد. برای غذا خوردن و لباس عوض کردن حریفش نمیشم و از دستم در میره و شب با کلی اشک و زاری برمی گردونیمش خونه! وقتی هم بر می گرده تا یک ساعت بغض کرده و اشکی مدام میگه من اینجا رو دوست ندارم، بریم خونه مامان جون.... خونه ی خودمون که هستیم، مثلا پنجشنبه و جمعه که من کامل خونه ام اوضاع بهتره، با هم بازی می کنیم و غذا می خوریم و بهانه در کار نیست و اوضاع عادیه، اما انگار خونه ی مامانم شیطنتش 10 برابر میشه یهو، بعد این شیطنت کودکانه اش رو من قبول کرده ام و دوست دارم اما توی خونه ی دیگران (حتی مامانم) باعث میشه عصبی بشم و دعواش کنم، یا خونه ی خودمون که باشیم من تا 3 شب هم شده با خوشرویی هی بلند میشم آب میارم و غذا میدم و کتاب می خونم، اما خونه ی مامان که باشیم چون برای این کارهاش سراغ مامانم میره و من حس می کنم الان مامان بیچاره ام چقدر خسته شده کلافه و عصبی میشم....البته مامانم بیچاره از من خوش اخلاق تر و صبورتره و تا حالا حتی اخم نکرده بابت شیطنتهای ستیای دو ساله ی بلا! ....با اینهمه من کلافه ام، نا آرومم، عصبی ام و به جد و آباد خودم و محمد بد و بیراه میگم امروز! صبح اینقدر خسته بودم که قبل از شرکت یکراست رفتم مهدکودک دم خونمون و اتاقها و مربیهاش رو دیدم و با اینکه زیاد باب میلم نبود گفتم امروز میارمش! مامان هنوز میگه الان عصبی هستی تصمیم نگیر و بذار سر صبر و حوصله . اما دیگه تصمیمم رو گرفتم، الان زنگ میزنم شماره حسابشون رو می گیرم و شهریه ش رو هم میریزم که دیگه پشیمون نشم. می دونی مشکل چیه اصلا؟ هرچیزی که استقلالم رو خدشه دار کنه اعصابم رو بهم میریزه و این روزها وابستگی جوجه به مامانم و وابستگی من به جوجه و حس مسئولیتی که در قبالش دارم داره کلافه ام می کنه، در حدی که به سرم بزنه امروز استعفا بدم و برم خونه ورش دارم برم توی خونه ام در رو ببندم و زندگی ام را بکنم!!!!!!!!

پی نوشت : دیشب با گریه خوابیدم، صبح بی قراری اش اشکم رو درآورد چون حس کردم مامان بیخودی هستم و کاری ازم برنمیاد، از مهدکودک که اومدم بیرون نشستم توی ماشین زر زدم و الان هم منتظرم کسی راجع به روز مادر حرف بزنه تا یادم بیاد که چقدر مامان الاغ و بیشعور و وحشی ای هستم و دوباره اشکم سرازیر بشه!

/ 11 نظر / 116 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ﻣﻴﻨﻮ

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺗﻮﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺮاﻓﺘﺖ ﻗﺴﻢ ﺑﺮاﻱ ﻣﺪﺗﻲ ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩﻥ ﺭا ﻛﻨﺎﺭ ﺑﮕﺬاﺭ و ﺑﻪ ﺳﺘﻴﺎ ﺭﺳﻴﺪﮔﻲ ﻛﻦ ﻣﻦ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻛﺎﺭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩ اﻻﻥ ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺯﺧﻤﻬﺎﻱ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﻪ ﺑﺮ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻩ اﺯ ﻛﻮﺩﻛﻲ ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﺮﻩ و ﺩاﻏﻮﻧﻢ ﻛﺮﺩﻩ ﺧﺪا ﺷﺎﻫﺪﻩ اﻻﻥ ﭘﺎﻱ ﻣﺘﻦ ﺗﻮ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻟﻢ ﺑﺮاﻱ ﺳﺘﻴﺎ ﺳﻮﺧﺖ

ماری

سلام منم تا پای استعفا رفتم دو ماه هم موندم خونه اما نشد. داغون شدم بیشتر. کی میشه اینها برن مدرسه صبح با خودمون دربیان عصر هم با خودمون بیان خونه؟؟ من که لحظه شماری می کنم. به نظرم به جای اینکه از خونه مامانتون مستقیم بیارینش خونه اول ببرینش پارک بعد بیاین خونه. یه مدت باید هر روز مستمر این کارو بکنی بعد می تونی بعضی روزها رو حذف کنی.

خانمی

چرا این همه مستاصل شدی.. بچه است بزرگ میشه درست میشه ما 6 تا نوه داریم که همشون تا سه چهار سالگی بلکه بیشتر همچین حسی نسبت به مامانم داشتن ولی بعد که رفتن مهد و آمادگی و مدرسه درست شدن .. تو خیلی هم مامان خوبی هستی این همه احساس مسئولیت فقط همینو میرسونه

آسمان

عزیزم اینقدر خودت رو سرزنش نکن بچه ها همه اینجوریند ولی دخترا بیشتر دخترک من تا همین چند ماه پیشم دنبال مامانم گریه می کرد اینها تنهان و یکمی لوس باور کن اوضاع بهتر می شه بهتره تا سه سالگی نزاریش مهد بچه یهو داغون می شه چون نمی تونه بفهمه که تو زود می ری دنبالش زمان رو درک نمی کنه. یکمی صبور باش فکر کنم بهتره عصرها زود بری خونه و زود بری خونه خودت شاید بهتر بشه اوضاع صبور باش گلم

فروغ

سلام ستاره جون دور از جونت اين حرفها چيه به خودت ميگي جوجه رو نبر مهد گناه داره پيش مامانت خيلي بهتره اصلا معلوم نيست تو اين مهد به بچه ها رسيدگي ميشه يا نه

سمیه

دور از جون این حرفا کدومه!! همه بچه ها توی همین سن اینجوری هستن.طبیعیه به مامان جونش وابسته باشه چون بیشتر وقتش رو اونجا میگذرونه،اونم اینقدر مهربونه که هیچوقت از دستش عصبی نمیشه و کاریش نداره.بچه ها جایی رو دوست دارن که کسی زیاد امر و نهی شون نکنه. تو مادر خیلی مهربونی هستی که به کوچیکترین رفتاراش حساسی و زود متوجه میشی. روز مادر هزاااار بار بر تو مبارک مامان خوشگل[قلب][گل][گل]

زهره

اوه اوه یه مامان عصبانی طبیعیه حتی اگه سرکارهم نمیرفتی دخملت تو این سن برای اینکه استقلالشو نشون بده وابسته یکی دیگه میشه کاملا هم حواسش به واکنشهای تو هست!وروجکین تو این سن! بهترین راه اینه که از محل کارت برگشتی خاص ستیا یه تایمی براش درنظر بگیری حتی تلفن هم زنگ زد جواب ندی و عنوان کنی که ستیا هم بشنوه که الان وقت دخترمه٬ بفهمه که برات مهمه.ترجیحا هم. بچه استریل که تو خونه بوده رو تا میتونی نفرست مهد٬ظاهرا که مادرت لطف کرده قبولش کرده خیلی خوبه حداقل تا پایان سه سال مهد نزارش رو خودت کار کن از بچه انتقام نگیر[چشمک]

هنا

ببین دخترای منم دو روز که خونه مامان می مونم همین میشن! نمی دونم دقیقا به خاطر چیه، یه علتش خوب اینه که مامان بزرگا خیلی مهربونند باهاشون و به مامان خودشون ارجحیت میدن یا شایدم کلا میخوان مامان رو حرص بدن چون می فهمند که ادم معذب میشه با این رفتارشون[نیشخند] هرچیه که کافیه بیایم خونه خودمون تا اوضاع عادی بشه، فکر کن مثلا سارای منطقی من دو روزه تبدیل به بچه لوس و حرف گوش نکن میشه که خوب کمی هم به خاطر به هم ریختن اوضاع باید به بچه ها حق داد، ما می فهمیم اوضاع به هم ریخته و به زودی درست میشه ولی تو روحیه بچه ها خیلی بیشتر اثر میگذاره و اینجوری خودش رو نشون میده. * حالا در ادامه همدلی باهات به زاویه دیگری از مصایب تهران آمدن من پی بردی[چشمک]

باران

سلام همه مامانا خوبن ناراحت نباش یه سری به منم بزن عزیزم

شیرین

سلام خوبید شما؟ من مسافر کوچولو هستم وبلاگتون رو خوندم و دوستش داشتم خیلی خوشحال میشم به من هم سر بزنید [گل]