دوباره دارم روی منحنی انرژیم رو به پایین میرم. حالم که روبراه نباشه و خوابم که مرتب نباشه حتی حوصله ندارم یه شونه به موهام بزنم. خسته میشم، کسل میشم، افسرده میشم....گرفتاری های زیاد محمد هم میشه مزید بر علت که توی روز بشم یه آدمی که یا پای تلویزیونه یا توی نت یا خوابه یا بغض کرده... خسته ام، دلم میخواد راه بیفتم برم برای خودم خرید کنم بدون اینکه زود خسته شم، برم پیاده روی، برم سر کار. امروز صبح عجیب دلم برای اون روزهام تنگ شد، برای صبحهای " پاشو پاشو دیرمون شد!" برای ترافیک های صبحگاهی که چه فرصت خوبی بود برای حرف زدن و حرف زدن  و کل کل کردن های دوستانه (و گاهی چرت زدن!)، برای صبحانه های مختصر توی ماشین و ترس ریختن شیر کاکائو روی پیراهن و مقنعه، برای رسیدن سر کار و یک روز پر ماجرای دیگه، برای نق زدنهای عصرها که " همش منو منتظر میذاری"، برای خسته و خرد خونه رسیدنها، برای لذت پنجشنبه های تعطیل....دلم خیلی تنگه خیلی. شاید قدر اون روزها رو باید الان می فهمیدم که گاهی دو روز پشت هم از خونه بیرون نمیام و بجز یکی دو تا تماس تلفنی کوتاه با کسی حرف نمی زنم.  حالم روبراه نیست این روزها، حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم، این کسی نیست که من می خواستم باشم. خسته ام از این وضعیت، لعنتی. خسته ام از این نفسی که تنگ میشه و اسیرم می کنه، گاهی فکر می کنم اگه زندگیم همین جا تموم بشه هیچ طلبی از خدا ندارم، هیچ آرزویی ندارم. زندگی بیرون این خونه جریان داره و من این تو دارم خفه میشم......

/ 15 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جیگیلی خانوم

ستاره جونی همینه زندگی خوبه دیگه اگه همیشه مثل هم باشه که دیگه فرقی برامون نداره! تازه یه مرحله از زندگی خیلی خوب و متفاوت پیش رو داری سعی کن کاری کنی که لذت ببری مثل همیشه! میدونم میتونی [ماچ]

آنا

حسهات همه آشنان.منم دقیقا همین جوری بودم.اما از من به تو نصیحت.این قدر زود میگذره.که فکرشم نمیکنی.وقتی یه هفته بعد از زایمان خیلی راحت پا میشی و واسه خودت میری بیرون خودتم باورت نمیشه.قول میدم[چشمک]

وجیهه

سلام عزیزم این روزا یه جورایی پر استرسه و همین باعث میشه شاید بعد از زایمان یااون اواخر بارداری یه کم افسرده بشی اما نگران نباش این دوران گذراست و دخترت به دنیا میاد و با هم شاد و خوشحال هستین .

سارا

عزیز دلم این روزها زود گذر هستند و خیلی زود تموم میشه . یه دوره ای از زندگیست و به چشم یه رویداد زیبا بهش نگاه کن . همیشگی نیست که بخوای به خاطرش ازرده بشی . خودت را ازار نده و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر و با این دید بهش نگاه کن که وقتی بگذره دیگه برگشتنی نیست و از دستش نده . از کوچولوت برامون بگو از لحظه لحظه بزرگ شدنش از اماده کردن یه خانم و تبدیلش به یه مادر و از گفتنش برای ما خودت هم لذت ببر [ماچ]

نارگل

فقط کافیه با خودت فکر کنی که الان چند نفر توی دنیا هستن که دلشون می خواد و حسرت اینو می حورن که جای تو باشن و خدا یه بچه سالم بهشون بده..که لذت ببرن از حس خوب مادر بودن و از تکونای اون موجود کوچولو توی دلشون کیف کنن وغرق لذت بشن[رویا] خوب می دونی که خیلی زندگی ها و عشق ها به خاطر نداشتن همین شانسی که تو الان داری به هم خورده! من خودم نمونه واسش زیاد دیدم و شنیدم..مثلا یکی از بهترین دوستای خودم[افسوس] شاید خود منم در آینده نه چندان دور به اندازه الان تو خوش شانس نباشم! من که هنوز نمی دونم.. می دونم که آدم ناشکری نیستی..این حس و حالتم مطمئنا گذرا و موقته..همه ما به یه نوعی به هر دلیلی تو هر مقطعی از زندگی به خاطر چیزی که داشتیم و فکر می کنیم الان از دستش دادیم شبیه این احساسو داشتیم.. واست دعا می کنم شیرنی این روزات اونقدر زیاد بشه که حتی فکر حسرت گذشته رو خوردن واست خنده دار باشه[چشمک][ماچ]

ارزو

سلام گلم تو رو خدا ناشکری نکن کاشکی من الان جای تو بودم کاشکی خدا منو لایقق می دونست نی نیمو ازم نمی گرفت کاشکی.....

بهناز

آی گفتی . منم از مهر به بعد خونه نشین شدم و دیوانه شدم رفت پی کارش . جالبه با هم فارغ میشیم . من از ارشد و تو از بارداری....[قلب]

بانوی اردیبهشت

این منحنی سینوسی برگشت بالا؟[چشمک] ببخشیدا تازه مگه شما صورت خوشگل دخملت رو دیدی که میگی دیگه آرزویی نداره؟ من از اینجا دارم روز شماری میکنم واسه وقتی که بیای عکسش رو بزاری منم ببینم. تورو خدا خسیس بازی در نیاری مثل عکس وسایلش که پیچوندی! من گناه دارم اینجا چشم انتظار بمونما![ماچ]

ممول

اصلا بهت نمیاد به این زودیها کم بیاری ... از تو توقع نداشتم... اینقدر خودت رو توخونه حبس نکن ... تنهایی توی این شرایط همه چیز رو خراب تر میکنه...

صدف

اولین باره که وبلاگتو میخونم. خیلی دوس داشتم نوشته هاتو...