مرگ ، یک سیب، یک اتفاق است*

دو سه خط، فقط دو سه خط. می فهمم پدرش رو از دست داده، هی دوباره می خونم شاید من بد فهمیده باشم، اما نه...حتی نمی فهمم چه جوری تسلیت بگم. ستیا روی پامه ، خیره شده به صفحه ی مونیتور که رنگیه و آگهیهایی که کنار صفحه تکون می خورن. محکم می گیرمش توی بغلم و گریه می کنم . زار می زنم برای همه ی خاطراتی که با یک نفر تموم میشه، برای همه ی حرفهایی که دیگه گفته نمی شه، برای دلی که باور نمی کنه عزیزش رو دوباره نمی بینه، برای خونه ای که جای یک نفر برای همیشه توش خالیه و این جای خالی بدجور دل آدم رو می سوزونه، برای اینکه مرگ چقدر بیرحمانه نزدیکه....تا قبل از رفتن بابا من هیچ درکی نداشتم از اینکه نبودن یک نفر چقدر می تونه دردناک باشه، نمی فهمیدم آدم چقدر دلش می تونه برای شنیدن صدای یک نفر تنگ بشه، نمی دونستم بعضی از زخمها خوب نمیشن، گاهی حواس آدم ازشون پرت میشه اما همیشه یه جایی توی قلب آدم درد می کنه....

برای شادی و آرامش روح پدر مهربون هنای عزیزمون یک فاتحه بخونید. ما رو در غم خودت شریک بدون هنای دوست داشتنی....

*مرگ یک سیب،یک اتفاق است         اتفاقی که باید بیفتد..... (محمدحسین بهرامیان)

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

ستاره جان به جای آدرس هنای عزیز لینک وبلاگ خودت رو گذاشتی.

زهرا

[ناراحت] خیلی ناراحت شدم...خدا رحمتشون کنه...

سارا

روح پدر شما و هنا در ارامش باشه عزیزم. هنوز یکسال نمیشه که فقدان پدرم ازارم میده.بی نهایت دلتنگشم و هیچ اتفاقی از تلخی نبودنش کم نمیکنه. پنجشنبه ها که قران و فاتحه و گریه دارم دلم میترکه که کیلومترها با مزارشم فاصله دارم.

عسل

روحشون شد باشه ..بچششم حتما حتما مرسی که اطلاع رسانی میکنی عزیززم[ماچ]

سیما

اشکام بند نمیاد ستاره....چیزی جز این نمی تونم بگم....

نازی

:((((((((((( هیچ چیز به درد بخوری به ذهنم نمیرسه که بگم. اصلا اینجور موقع ها مگه چیز به درد بخوری هم هست واسه گفتن؟ :((((

نارگل

خدا همه این فرشته های مهربون روکه رفتن رحمت کنه و سایه اونایی که هستن رو رو سر خانوادهاشون حفظ کنه و به دوست شما و خانوادشم صبر بده. آمین[ناراحت]

آیسان

:((((( خیلی سخته ! چشم ! روحش شاد !

وجود

روحش شاد