ما چگونه ما شدیم!!!!

 اینکه میگن زندگی آدم یک شبه متحول میشه همین روزگار ماست! اصلاً توی تصورم هم نبود که بچه داشتن اینطوری باشه! من که از صبح کلی نت گردی می کردم و تلویزیون می دیدم و کتاب و موسیقی و ...و تازه بازم حوصله ام سر میرفت الان دیگه به زحمت یه وقت خالی پیدا می کنم که ایمیل هام رو چک کنم یا پیغام هام رو جواب بدم. با اینهمه تمام این خستگی ها و مشغولیت ها به یه لبخند کجکی این فسقلی می ارزه! یه لذت جدیدی که کشف کردم بو کردن ستیا است، عطر گردنش خوشبو ترین عطری هست که تا حالا تجربه کردم، بوی لطیف نوزادی... اما براتون بگم از هفته ای که گذشت:

شنبه عصر مادر شوهرم اومد تهران. یکی دو روز قبلش کارها و خریدهامون رو کرده بودیم و بجز یکی دو تا خرید کوچولو چیز دیگه ای نمونده بود. یه کم عصبی بودم از جمعه، استرس داشتم، از طرف دیگه هم خوشحال بودم که سختی بارداری داره تموم میشه و دخترکم داره میاد بغلم. همونطور که قبلاً گفتم خودم برای زایمان روش سزارین اسپاینال رو انتخاب کرده بودم به چند دلیل: اول اینکه دوست نداشتم زایمانم بدون برنامه ریزی اتفاق بیفته و صبر کنم تا درد شروع بشه، می خواستم بدونم کی قراره به دنیا بیاد و کارهام روی برنامه باشه. دوم اینکه با وجودی که از اول طرفدار طبیعی بودم اما هرچی بیشتر خاطرات زایمان طبیعی رو می خوندم بیشتر تردید می کردم، واقعاً از نظر روحی آمادگی این فشار رو نداشتم، ضمن اینکه من همینجوری اش گودی کمر دارم و بخاطر یه زمین خوردگی چند سال پیش هنوز گاه و بیگاه کمر درد دارم، دیگه فشار زایمان هم اضافه بشه واویلا! سوم اینکه توی بارداری مجبور به استراحت بودم و از پیاده روی و شنا بطور کلی منع شده بودم و از نظر جسمی هم بدنم آماده نبود. دلایل کوچیک دیگه ای هم بود، اما اینا مهمترینشون بودند. خلاصه به دکترم گفتم که سزارین می خوام و می خوام که موقع تولد نینی به هوش باشم، پس بی حسی می خوام ! دکترم هم موافق بود و زیاد منو تحت فشار نذاشت و زمان عمل رو مشخص کرد. شنبه شب رفتیم عکسهای آتلیه مون رو دیدیم و انتخاب کردیم و برگشتیم خونه، حدود 10 شب شام خوردیم و دوش گرفتم و حدود 1 بود که خوابیدم. هنوز ساعت 5 نشده بود که من و محمد هردومون بیدار بودیم. فکرمون مشغول بود، تا 6 با هم صحبت کردیم و به هم روحیه دادیم، نینی هم بیدار بود و هربار که تکون می خورد اشک توی چشمم جمع میشد که دیگه این حرکات رو حس نمی کنم...بعد از نماز صبح، سر فرصت آرایش کردم و لباس پوشیدم و ساک نینی رو دوباره چک کردم . محمد هم تمام لحظات رو فیلم و عکس می گرفت. مامانش از زیر قرآن ردم کرد و ساعت 7 رفتیم به سمت بیمارستان. از خونه ی ما تا بیمارستان عرفان 5 دقیقه هم راه نبود. خواهر و مامانم هم همون موقع رسیدند. پذیرش سریع انجام شد و گفتند برید بلوک زایمان. خوب ما اتاق خصوصی گرفته بودیم و من فکر می کردم الان اتاق رو تحویل می گیریم و تا موقع عمل همه دور هم هستیم (سر عمل سرکلاژم همینجوری بود) زنگ بلوک زایمان رو زدیم و یه خانوم پرستار اومد در رو باز کرد و خوشامد گفت و یه لباس سبز داد بهم و گفت خوب وسایلتو بده و بیا تو! آقا منو میگی، اولین سکته رو زدم! گفتم چی چی ؟ من اصلا نمیام خدافزززز! دیگه با شوخی و خنده و رنگ و روی پریده با همه خداحافظی کردم و رفتم توی بلوک زایمان. به جز من دو سه تا خانوم دیگه هم بودند که یکی شون خیلی درد داشت و بلند بلند ناله می کرد (بعدا فهمیدم اونم وقت سزارینش 3 روز دیگه بوده اما درد غافلگیرش کرده و مجبور شده اون روز بیاد) خلاصه کارهای اولیه پذیرش انجام شد و یه سری سوال و جواب و عوض کردن لباسها و تحویل دادن کفش و لباس خودم و ... خوشبختانه موبایلم رو نگرفتند و دایم در حال تبادل اطلاعات بودیم ! یعنی اگه یکی نمی دونست باورش نمی شد من مثلا اومدم زایمان کنم ! چهار زانو نشسته بودم روی تخت و یا داشتم با موبایل حرف می زدم یا داشتم از خودم عکس می گرفتم یا با پرستارها و مریض کناری ام در حال هر و کر بودم! دکترم هم اومده بود اما چون وضعیت اون خانومه که ناله می کرد اورژانسی بود اول قرار بود اون عمل بشه بعد من. هر چند وقت یکبار صدای گریه ی یه نوزاد از طرف اتاقهای عمل میومد و ماها اینور ذوق می کردیم. جالب بود که بیشتر بچه های اون روز دختر بودند. ساعت 9:20 دقیقه بود که یکی از پرستارها اومد دنبال من و گفت که نوبتم شده و باید برم دستشویی (دکتر من با سونداژ مخالف بود و برای من سوند نذاشتن و واقعا هم نیازی نبود) و موبایلم رو هم تحویل بدم. منم  آخرین تماس رو با خانواده ام گرفتم و گفتم دارم میرم توی اتاق عمل و ... . بعدش هم به همون صورت نشسته روی تخت رفتیم به سمت بخش جراحی. نمی گم نمی ترسیدم، اما اینقدر هم که فکر می کردم وحشتناک نبود. پرستارها چه مرد و چه زن خیلی مهربون بودند و دائم در حال خوش و بش و شوخی با مریضها بودند. دکترم هم اومد پیشم و خیلی بهم آرامش داد. 

توی اتاق عمل متخصص بیهوشی اومد و تا دکتر و دستیارش داشتند آماده می شدند باهم در مورد روش بیهوشی یا بی حسی صحبت کردیم. اونم توصیه می کرد که بی حسی بگیرم چون هم درد و عوارض بعدیش کمتره و هم روی بچه کمتر اثر میذاره و فقط بعدش نباید خیلی سرم رو تکون بدم یا گردنم رو بلند کنم تا دچار سردرد نشم. بعد ازم خواست بشینم و سرم رو روی زانو خم کنم تا تزریق رو انجام بده. دردش زیاد نبود، یه سوزن خیلی باریک و بلند توی ستون فقراتم وارد کرد و کم کم پاهام گرم می شد. وقتی دراز کشیدم حس کردم فشارم اومده پایین، هم ترسیده بودم و هم چند ثانیه حالت تهوع وحشتناکی بهم دست داد. از پایین گردنم یه پرده کشیده بودند و من دیگه هیچ تسلطی به اوضاع نداشتم. راستش یه لحظه گفتم عجب غلطی کردم بی حسی گرفتم ها! بیهوش می شدم راحت ! اشکم در اومد ! آقای پرستاری که از اول همراه من بود محکم دستم رو گرفته بود و می گفت چیزی نیست اینا همش طبیعیه، فشارت افتاده و الان روبراه میشی. ماسک اکسیژن رو که گذاشت و نفس کشیدنم بهتر شد حالم جا اومد و ترسم ریخت و با دقت سعی کردم بفهمم دارند چیکار می کنن. پاهام رو حس نمی کردم اما حرکت دستها رو می فهمیدم. از پرستارم می پرسیدم دارن چه کار می کنن و اونم دقیق جواب می داد. یه بار گفت الان می خوان بچه رو در بیارن، حس می کنی روی سینه ات سنگین میشه، فقط نترس زود تموم میشه. هنوز حرفش تموم نشده بود که احساس کردم یهو یه چیزی ازم کنده شد و یه فشار چند ثانیه ای و تمام. حالم یه جور عجیبی شده بود. درد نبود اما فشار بود. توی همون گیر و دار که داشتم احساسم رو آنالیز می کردم که یادم بمونه یهو صدای گریه ی بچه بلند شد. قوی و بلند. ناخودآگاه اشک توی چشمم جمع شد و گفتم جونم مامانی، خدایا مرسی... .دکترم با خنده از اون طرف پرده بهم تبریک می گفت، گفت ماشالا چه دختر کپلیه! اصلا از شکمت معلوم نبود (تا چند روز قبل از عمل هم دکتر با معاینه از روی دلم می گفت که نینی احتمالا ریزه میزه است!) پرسیدم سالمه؟ گفتن آره ! می خوان ببرن بشورنش، می خوای ببینیش؟ نزدیک بود بگم پ نه پ ! بی حسی گرفتم که بتونم با شماها حرف بزنم حوصله تون سر نره! ولی خودمو کنترل کردم و گفتم اوهوم! یکی از پرستارها با یه بسته ی فسقلی توی دستش اومد و وسط اون من تونستم یه کله ی کوچولو با چشمای بسته و اخمالو و چروک پروک نشُسته رو تشخیص بدم ! و زود هم بردنش! با تصورم فرق داشت! متخصص بیهوشیم گفت دیدیش؟ زشت بود؟ گفتم آره به نظرم! گفت هر کی پرسید بگو شکل اونوریاست! هر دومون خندیدیم. کار دوخت و دوز که تموم شد رفتم توی ریکاوری و بعد از حدود یک ساعت هم که انگشتهای پام رو می تونستم یه کم حرکت  بدم و همه چیز تحت کنترل بود منو بردند به سمت بخش. تا از در بخش جراحی اومدم بیرون همه خانواده ام پریدند دور تخت و ماچ و بوسه و تبریک و اینا! ازشون پرسیدم بچه رو دیدن یا نه که دیده بودند و می گفتند خیلی خوشگله و 3250 گرم وزن داره و قدش 54 سانتی متره . آخیش! پس وزنش هم خوب بوده! خودم هم سرحال بودم و دردم قابل تحمل بود و اون وسط داشتم فکر می کردم آرایشم ریخته به هم یا نه! از همون اول هم که توی اتاق رفتم بچه رو آوردن پیشم و دیگه هم نبردنش. از ترس اینکه سردرد نگیرم زیاد سرم رو بلند نکردم و حتی برای دیدن ستیا که توی تختش بود گردنم رو بلند نکردم و محمد هی فرت و فرت عکس می گرفت و میاورد نشون من می داد. تا یادم نرفته از حال و هوای محمد بگم، خواهرم می گفت از وقتی روی تابلوی اتاق عمل اسم تو رو نوشتن که جراحیت شروع شده محمد اشک توی چشماش بوده و به محض دیدن بچه دیگه نتونسته خودش رو کنترل کنه و کلی اشک شوق ریخته! از همونجا هم سریع توی فیس بوک اعلام می کنه که نینی اومده و عکساش رو آپ می کنه. (از سه روز قبلش توی صفحه اش اعلام کرده بود که مسافر کوچولومون قراره کی بیاد!) خلاصه روی ابرا بود بابای جدید خونه ی ما! 

ستیا نوزاد قشنگی بود از همون ساعتهای اول. نه اینکه من بگم، از اتاقهای دیگه هم برای دیدنش می اومدن و همین رو می گفتن. تازه به نظر من پف داشت صورتش، اما ترکیب صورتش خیلی ناز بود و نمی شد بهش گفت نوزاد زشتیه. آروم هم بود و تنها مشکلی که شب اول داشتیم این بود که من شیر کافی برای سیر کردنش نداشتم و طفلک گرسنه می موند و مجبور شدیم بهش شیر کمکی بدیم تا آروم بشه و بخوابه. این مشکل تا روز سوم هم ادامه داشت و شبها باید بهش شیر خشک می دادم تا سیر بشه که یه کم روحیه ام رو به هم می ریخت، اما از همون روز دیگه کم کم اوضاع بهتر شد. 

خلاصه روز دوشنبه ظهر از بیمارستان مرخص شدم و اومدیم خونه. مامانم دو سه شب اول پیشم موند، مامان محمد بیشتر به کارای خونه و مهمونها می رسید و مامان من به من و ستیا رسیدگی می کرد. منم بیشتر اوقاتم رو سر شیر دادن مشغول سر و کله زدن با ستیا بودم! از شب چهارم دیگه مامانم احتیاج نبود شب بمونه و از همون شب رسیدگی به نی نی ام رو خودم به عهده گرفتم و به نظر خودم خیلی زود مستقل شدم. ستیا بین من و محمد می خوابه و هر دومون بهش می رسیم . این خانوم شبها حدود 3-4 صبح گرسنه میشه و معمولاً یک ساعت تا یک ساعت و نیم بیدار نگهمون می داره ولی اهل جیغ و گریه نیست خدا رو شکر! فقط با چشمای سیاه و سرحالش به قیافه ی خسته ی ما نگاه می کنه و توی دلش بهمون می خنده! تا وقتی خسته بشه و اجازه بده بخوابیم. شلوغی ها و رفت و آمد ها هم داره تموم میشه و مادر شوهرم امشب برمی گرده و زندگی به روال عادی اش برمی گرده ایشالا! حال و احوال جسمی خودم هم خوبه و فقط یکی دو روز بخیه ها اذیت می کرد که اونم الان خیلی بهتره و ضعف جسمی ام هم همینطور و در کل خوشحالم که روش زایمانم رو خودم انتخاب کردم و همه چیز به خیر و خوشی تموم شد! 

اووه! چقدر نوشتم! خوبه بدونید نوشتن این پست حدود 4 ساعت طول کشید! الان دیگه چیز خاصی به ذهنم نمی رسه، اگه سوال خاصی داشتید بپرسید جواب میدم. الان برم که یه عاااااالمه وبلاگ نخونده دارم و دیگه چیزی هم به بیدار شدن فرشته خانوم نموندهچشمک

/ 36 نظر / 291 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

وای تموم خاطرات زایمانم در 2 سال پیش همه مرور شد چون من هم تو بیمارستان عرفان زایمان کردم ,اتاقم خصوصی بود و زایمانم تو یک صبح سرد بهمنی! قدمش مبارک و با خیر و خوشی

سیما

قربون نوشته های خوشگلت برم من...فکر کنم از بین بچه های وبلاگ من اولین کسی بودم که ستیا رو دیدم و ابراز احساست کردم! ...تقریبا داشتم پیجتون رو رصد می کردم که یهو دیدم ای جااااااااااااااااااان...واقعا خوشگل بود....اونقدر ذوق زده شده بودم که یاد زمانی افتادم که خواهر خودم عسل رو به دنیا آورد....الان حس خیلی خوبی دارم چون همش نگران خودت بودم که خب خدا رو شکر مشکلی نبوده و اینکه الان اینجایی و داری می نویسی خودش نشون میده که همه چیز رو به راهه!...ستاره! واقعا خوشحالم! بابت همه چیز!

پونه مامان روژین

ایییییییییییییییییییییییییییییییی جاننننننننننننننننننننننننننننننننننننم مامان وبابای تازه مبارکه ایشالا قدمش خیر باشه وزیرسایه ی شما بزرگ وبزرگتر بشه.

جاودانگی(مامان آراز)

[ماچ] برای ستیای ناز و خوردنی که از نظر منم همینطوره

لیلی

سلام ستاره جون خیلی برای سلامتی خودت و نی نیت خوشحالم.

مرد خوشبخت

با عرض سلام از شما دعوت می کنم از وبلاگ " بهشت کوچک ما " بازدید بفرمایید.

نفیس

ستاره جون من پست ما چگونه ماشدیم رو که خوندم ناخداگاه اشکم جاری شد خدا شما رو برای ستیای نازینین و اونو برای شما نگه داره و خوشبخت باشید رمز نداشتم نتونستم عکس اتاق و خودشو ببینم ولی از تعریفای بقیه فهمیدم که ماشالا خیلی نازه [بغل][گل]

جوجوك

الهي عزيز دلم الهي قربونت بشم الهي دوست جوني من الهي كانون زندگي ات هميشه گرم باشه الهي تا هميشه شيرين باشه زندگي ان اشك شوق ريختم وقتي حال و هواي باباي مهربون ستيا جون را خوندم ستاره جونم! براي من خيلي دعا كن!! فرشته كوچولويت را شير مي دهي من را دعا كن كه مادر بشم ... دلم امسال ني ني مي خواهد دوستت دارم عزيزم بوس بوس

گیسو

سلام امروز برای اولین بار وبلاگتو خوندم، اما انقدر عالی و خودمونی نوشته بودی که نتوشتم از جام پاشم و یه عالمه از پست هات رو خوندم. مخصوصا این پستت خیلی عالی بود، چندین بار اشک ریختم و همه چی رو تجسم کردم. کلی احساساتی شدم. ایشاالله هر سه نفرتون همیشه سالم و شاد باشین. من 26 سالمه و 2-3 سال ازدواج کردم و دوست دارم ایشاالله تا 2 سال دیگه نی نی دار بشم[نیشخند][نیشخند]

بهار

سلام، ممنون قشنگ نوشته بودی. منم مثل شما سزارین کردم با روشه بیحسی نخایی، انصافا خیلی عالی بود، بعد از عمل هم بخیه ها خوب بودند و آزار ندادند. همون روز راه رفتم اما کمی دولا میرفتم که بخیه ها کش نیاد و اذیت کنه،توی حالت دولا هیچ دردی نداشتم،۳-۴ روز بعد هم کاملا خوب بودم. خوشحالم که شما هم مشکلی نداشتی و انشالله همیشه سالم باشید.