پنج ماهه ی شیرین من

نمی دونم واقعاً چیزی شیرین تر و دلنشین تر از صدای غش غش خنده ی یه فسقلی پنج ماهه که برای خودش تصور می کنه الان آدم می خواد زیر گلوش رو قلقلک بده هست؟! یا هیچی خوشمزه تر از پاهای سفید و کپلی و کوچولویی که دستهای کوچولوتر میگیردشون و با عشق شلپ شلپ می خوردشون وجود داره؟! به نظر من که نه! نیشخند (خسته نباشم!!!) دخترکم امروز پنج ماهه شد ! چقدر زود گذشت نه؟ انگار همین دیروز به دنیا اومد، گرسنه و خسته! چقدر روز خوبی بود، تهران برفی، نینی کوچولوی سالم و خوشگلم، همه ی فامیل ذوق زده، حال خوب خودم، خوشبختی ، خوشبختی، خوشبختی.... واقعاً درد و ناراحتی ام اندازه ی یک صدم خوشحالی ام نبود، از خطر زایمان زودرس و بچه ی نارس و دردهای زایمان و استرس پیچیدن بند ناف و بچه ی کبود و هزار و یک جور فکر و خیال جسته بودم...  و مهمتر از همه فرشته ی خوشرو و قشنگم که یعنی اگه روزی هزار بار خدا رو شکر کنم بخاطر کودک فوق العاده ای که بهم داده باز هم کمه. واقعاً آدم چه جوری می تونه به یه موجودی که جز زحمت واسش هیچی نداره و از کار و زندگی می اندازدش اینقدر عشق بورزه؟!! نه واقعاً چه جوری؟! (یادم باشه پست بعدی براتون عکس بذارم، الان حسش نیست کابل دوربین و موبایل رو بیارم خمیازه)

این روزها دوباره دفتر و کتابام ولوئه. آخر تابستون تافل داریم و تازه شروع کردیم به خوندن، من که رسماً هرچی لغت بلد بودم از ذهنم رفته و خیلی خیلی باید کار کنم تا یه نمره ی قابل قبول بگیرم. برام دعا کنید بچه ها. خیلی مهمه برام، باید طلسم این قضیه شکسته شه دیگه...البته واقعاً با اینکه خونه هستم ولی با وجود دخترک وقتم آزاد نیست، مخصوصاً حالا که معنی بازی کردن و تنها موندن و توجه کردن رو خوب می فهمه و شاکی میشه ! البته خوب با خودش بازی می کنه ولی همون هم احتیاج به توجه داره، چون تا ازش چشم بر میدارم برای خودش قل خورده و بی سر و صدا رفته زیر میزی مبلی گیر کرده !!!! در نتیجه درس خوندن من توی همون زنگ تفریح هایی هست که ایشون خوابن! خدا خودش کمک کنه... از نیمه ی مرداد هم مرخصی شش ماهه ام تموم میشه و از حالا پیشنهادهایی هست که فعلا همش رو رد کردم و گفتم تا عید سر کار نمیرم. باز میان آدم رو با کار پارت تایم وسوسه می کنن، لعنت بر شیطون، اگه گذاشتن یه سال با آرامش به زندگی ام برسم، بچه به کنار ، خودم بدجور باد خورده پشتم !!!!نیشخندمژه

توی این هاگیر واگیر، آخر هفته مهمون دارم از شیراز به مدت 4 روز! مامان و بابای محمد. خوب البته که باعث خوشحالیه دیدنشون ولی خداوکیلی خیلی سخته مهمونِ شب بمون! همه نظم و برنامه زندگی آدم مختل میشه، مخصوصا با این همسر سر شلوغ من رسما برنامه ریزی سرگرم کردن مهمونا به عهده ی خودمه. با بچه، با درس، با رودرواسی ! با این حال دوستشون دارم، خوشحالم که میان و هی دارم به خودم میگم حساس نباش دختر! 

مامان اینا از دیروز رفتن سفر تا سه شنبه، قرار بود منم باهاشون برم که متاسفانه پاسپورت دخترک به موقع نرسیدناراحت خیلی دلم برای مامانم تنگ شده، اعتراف می کنم که با نزدیک به سی سال سن بچه ننه ای بیش نیستم!

* بابا، پنج شنبه که بیاید سالهای نبودنت به 6 میرسه و هیچ چیز، هیچ چیز ، هیچ چیز غم این روزها رو از دل تنگم پاک نمی کنه و هیچ اتفاقی حواسم رو از نزدیک شدن این روز پرت نمی کنه . چقدر دوست داشتم خدا دلش برای التماسهای اون روزهام می سوخت و میذاشت برامون بمونی، چقدر دوست داشتم از روی هیچ "حکمت"ی تو رو از ما نمی گرفت و نمی بردت... هنوز گاهی ازش میپرسم چی از بزرگی ات کم میشد اگه اون روز حال بابا خوب می شد و برمیگشت خونه؟ 

 

 

/ 21 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

سلااااااااااااااااااااااااااااام ای جووووووووووونم عکسایه سیتا خوووووشگله بپر الان 100تا بووسش کن..اصن به خدا ادم یه دنیا دیگه میشه این ستیا جوجورو میبوسه...اصن کلی دلمو اب انداختی.....اون خندههاش ..ای جوووووووون ..دارم تصور می کنم که گفتی میر زیر میز ومبل..اووقی جوجو کوچولو زیر هم میره..وااااای بخورررش امان از مهمون اینجوری.....امسال چند بار بهش مبتلا شدم واسه هفت پشتم بسه...ادم کلی تویه رودربایستی هست..درکت می کنم خوب می کنی تافل میدی...زودتر بگیرواسه دکترا هم نیازش داری عزیزم[چشمک][ماچ]....شکر پدرت دختر قدرشناسی مثل تو داره.روحشون شاد

بانوی اردیبهشت

ای جونم، قول بده از طرف من روزی حد اقل یه بار دست و پاهای کپلیشو بخوری،ما که از راه دور فقط عکسشو میبینیم و تعریفشو میشنویم انقدر دلمون واسه این قلقلی میره، دیگه شما که جای خود داری. معلومه همه عشق و زندگیت میشه. یه عالمه هم بوس واسه نخودچی :***** عززززیز دلم. جواب این سوال رو فهمیدی به منم بگو. منم هنوز بعد ۵ سال و نیم هر روز با این سوال درگیرم. [ماچ][ماچ][ماچ]

بهناز

خیلی خوشحالم که دخترت خوش اخلاق و آرومه . من که همش درگوش مامانم ونگ زدم و از وقتی به دنیا اومدم خواب راحت رو از مامان بابام گرفتم . البته تقصیر خودشون هم بودا :D

عاطفه

سلام خوبی ستاره جان . منو ببخش که نگرانت کردم با وبلاگهام . زندگی درجریانه و من راضی ام به رضای خدا. میخونمت دوست گل ومهربانم. . بازم ممنون .

وقتی که چشمانت بارانی میشود......دوست دارم که درآسمان زیبای آنها غرق شوم .........وفراموش کنم که هوا پاییزی است............مي خواهم پنجره های معبد عاشقی را به روی خزان ببندیم ..........چراکه؛ بیم دارم خزان برگ های زیبای درخت عاشقی را غارت کند......سلام وب زيبا ومطالب بسيار جذابي نوشته اي سري هم به (پاييزفصل زيبا ) بزن متشكرم .....paez2012.persianblog.ir [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

عسل

وایی عزززززززیزم معذرت معذذذذذذذذذرت ..من یه دفعه سر این کپی پیست اشتباه کردم این دیگه مدام داره ذخیره مشخصات میکنه منم که اصن حواسم نبود به خدا شرمنده ..شرمنده..شرررررررننده یه عالمه[خجالت][خجالت][خجالت][ماچ] http://myeveryday.persianblog.ir/

ghomnam

salam maman setareh mehrabun be manam sar bezan

گلسنگ

دلم غش رفت واسه بچه. مواظبش باش گلم.

تارا و طنین

سلام دوست خوبم بعد از دو سال برگشتم تا با ادامه سرگذشتم کنارتان باشم امیدوارم تاخیر من را ببخشید و مثل همیشه کنارم باشید منتظر حضور گرمت برای خواندن ادامه زندگیم هستم دوستدار تو : تارا [گل][قلب]

ستاره ..امروز من

کلا" عاشق این وبلاکم که همش انرژی مثبه بجز آخرش که غم داشت و یاد آوری ازدست دادن های قدیم بود اما عاشق این انرژی مثبتتم تو ذهنم برات یه عالم اسفند دود کردم که همش بیای و از لبخند و خوشیها حرف بزنی اخر مرام و معرفت هم که هستی ای خدا چقدر برات نوشابه باز کردم ..ستاره ام دیگه مثل خودت[قلب]