وقتی صغراخانوم درونم فعال می شود*....

+ امروز از روزهایی هست که گوش شیطون کر زود رسیدم شرکت !‌در واقع دیروز که داشتم مرخصی هام رو رد می کردم دیدم همه مرخصیهام بخاطر دیر اومدنهام سوخته و بقیه روزها باید مرخصی بدون حقوق بگیرم ! و در نتیجه دیشب ساعت 11 خاموشی دادم که بتونم صبح زود بیدار بشم. با شوهره (بله؟ دلم می خواد الان اینجوری صداش کنم!) هم سرسنگینم تازه ! طبق معمول سر مشارکت توی کارای خونه! خیلی جالبه والا، تنبل!!! یه عالمه هم کار دارم که باید تا سه شنبه شب تموم تموم تموم بشه! صبح کیف دخترک رو آماده کردم و لباسا و جوراب و کلاه و کاپشنش رو روی مبل گذاشتم و پریدم بیرون!‌ باباش ببردش مهد ! وقتی صبح خودم نمی برمش مهد دلم می گیره، انگار همون فاصله کوتاه که توی بغلمه و دائم می بوسمش و بوش می کنم و توی گوشش حرف می زنم روزم رو می سازه. حتی اگه خوابالود و بد اخلاق باشه و هی بگه نمی رم مهد و هی بگم مامانم برو من زود میام دنبالت...

- فسقلی یه اخلاق اعصاب خورد کنی داره و اون اینه که یه مدت گیر میده به یه لباس! و حاضر نیست بجز اون چیزی بپوشه. الان عشقش به یه بلوز شلوار تریکو (حالا شانس آوردم خیلی نامناسب نیست) در حدیه که حاضره بیرون نیاد از خونه و با همون لباس بمونه! و من اول پاییز کلی لباس شیک گرم خریدم واسش که همینجوری نو موندن و خانوم حاضر نیست نگاهشون کنه! این لباسه با چه مکافاتی شسته و خشک میشه هم بماند! دیگه یه جا دعوت میشیم من عزا می گیرم! فکر کنم یه مشاوره لازمه بگیرم ... .

+ چهارشنبه صبح مامان و خاله های شوهره می رسن و شب هم پرواز داریم. همش فکر می کنم من چقدر عروس خوبی ام ! والا اگه هرکس دیگه بود که وقتی می خواد با شوهر و بچش بره مسافرت و مادر شوهر و خاله های شوهر بدون دعوت بخوان با آدم بیان می تونست یه قشقرق به پا کنه (دیدم که میگم ها ) ! بجاش من دارم فکر می کنم چهارشنبه که خودم سرکارم براشون ناهار چی درست کنم و شام چی بذارم و ... ! ای خاک تو اون کله ات کنن دختر... .

- چقدر غر دارم امروز !‌ کلی کار هم دارم ! فردا هم دوره پیش رفته همون دوره آموزشی شرکته. یه لیست هم کار خونه دارم! الان هم همزمان با نوشتن این پست کلی شوهره رو به رگبار بستم (وایبری) و خوشبختانه جمله ی آخرش بود "بله، چشم :)!" و منم دیگه لازم ندونستم بحث رو ادامه بدمنیشخند

+ یه وبلاگی می خوندم که مال یه دختر خانومی حدودا 8-9 سال کوچکتر از منه، مال یه دهه هفتادی ! چقدر دنیاش با من فرق می کنه، چقدر ما به یه چیزایی پایبند بودیم و چقدر خط قرمز داشتیم و ... بجز اینها این دختر خانوم تک فرزنده، و من انگار دارم می بینم چقدر سخته تک فرزندی و خواهر و برادر نداشتن. دیروز تصمیم گرفتم روی تصمیمم واسه نداشتن بچه ی دوم تجدید نظر کنم. البته نه حالا حالاها! حداقل وقتی ستیا رو بفرستم مدرسه! اون موقع شااااااااااید شاید یه فکری براش بکنم....

* توی محله ی خیلی بچگیام( قبل از مدرسه) یه خانومه بود به اسم صغرا خانوم! از این زنها که همش پشت پنجره اند و آمار همه کوچه رو دارن! از این خاله زنکهای اصیل و واقعی ! از همین ها که هرچقدر هم ادعای روشنفکری و مثبت اندیشی و منطقی بودن و اینها هم داشته باشیم باز هم یه نمونه کوچیکش رو درونمون داریم!

/ 12 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان عماد وعمید

امیدوارم سفر خوبی داشته باشید. [لبخند] در مورد بچه ی دوم اگر فاصله سنی کم باشه بهتره .علم روانشناسی هم تایید کرده[چشمک] [ماچ][ماچ][ماچ]این بوس ها مال ستیا[ماچ][ماچ][ماچ]

ماری

به به چه عروسی!![نیشخند]

هنا

ولی من چون از تو هم دور از جونت خاک بر سر ترم میگم سخت نگیر، یعنی من به این نتیجه رسیدم که این حرف که قطعا با اونا خوش نخواهد گذشت حرف چرتیه، به جاش سعی کن از حضورشون استفاده کنی، بچه ت رو بذاری پیششون با شوهرت تنها برو بیرون مثلا[نیشخند] به جان خودم تجربه کردما! اولش هی گارد می گیریم نمی تونیم دیگه به خوبیهاش فکر کنیم، ولی واقعا توی عمل شاید یه جاهایی معذب بشیم اما خوب اجالتا این دو روزه هم جزو زندگیمونه و باید لذتش رو ببریم، پس به راه حلهای خوش گذرونی فکر کن الان. دیگه این که صغری خانوم رو بدجور پایه ام! مخصوصا الان که از سفر برگشتم[چشمک] دیگه این که ببین نه تنها دخترکوچیکه دختربزرگه هم همین اخلاق گند رو که فرمودید داشت ها! یعنی ما یه سبال سبز (لباس سبز) داشتیم از همین بلوز شلوار تریکوها، دیگه وقتی میرفت توی ماشین لباس شویی این دختره همونجا وای میستاد، مجبور بودم برای این که خیس نپوشه بذارمش روی بخاری[تعجب] خلاصه گذشت ولی، بهتر میشه، اما شاید یه راهکارهایی از مشاور بگیری کمتر اعصابتون تو خونه خرد بشه.

طلا

ستاره جان...چه تصمیم های مهمی میگیری یک دفعه...اونم با خوندن یک وبلاگ...[نیشخند]...من فقط یک برادر دارم...ولی اصلا دلم نمیخواد پسرم خواهر و برادر داشته باشه...ترجیح میدم دوستان خوبی پیدا کنه...امیدوارم تو تجربه اش نکرده باشی ولی غم و غصه مشکلات خواهروبرادر زندگی آدمو مختل میکنه...نمیدونم این نظر شخصی منه..ولی اگه قراره به دومی فکر کنی الان وقتشه...سیتیا که مدرسه بره دیره..اون بچه مخصوصا اگه برادر باشه مشکلاتش برای سیتیا بیشتره تا فوایدش..مگر اینکه اختلاف سنیشون کم باشه...ببخش که مثل مامان بزرگا نصیحت کردم...خب من دهه پنجاهیم...[نیشخند]

طلا

ستاره جان...چه تصمیم های مهمی میگیری یک دفعه...اونم با خوندن یک وبلاگ...[نیشخند]...من فقط یک برادر دارم...ولی اصلا دلم نمیخواد پسرم خواهر و برادر داشته باشه...ترجیح میدم دوستان خوبی پیدا کنه...امیدوارم تو تجربه اش نکرده باشی ولی غم و غصه مشکلات خواهروبرادر زندگی آدمو مختل میکنه...نمیدونم این نظر شخصی منه..ولی اگه قراره به دومی فکر کنی الان وقتشه...سیتیا که مدرسه بره دیره..اون بچه مخصوصا اگه برادر باشه مشکلاتش برای سیتیا بیشتره تا فوایدش..مگر اینکه اختلاف سنیشون کم باشه...ببخش که مثل مامان بزرگا نصیحت کردم...خب من دهه پنجاهیم...[نیشخند]

آزي

خيلي ظرفيت بالايي مي خواد كه خانواده شوهر رو ادم با خودش هم سفر كنه. تبريك مي گم. اميدوارم خيلي خيلي بهتون خوش بگذره.

فروغ

سفر خوش بگذره ان شاا.. صحيح و سالم بريد و برگرديد و با خاطره خوب برگرديد.اي جونم فداي ستياي گلم که دوس داره همش يه لباس بپوشه از طرف من لپاش رو حسابي ببوس[ماچ][قلب]

سیما

شما کلا عروس نازنینی هستی خانوم. مگه شک داشتی؟ سفر خوش بگذره. حتی با وجود مادرشوهر...چرا نگذره؟ مهم اینه که آدم بتونه فضا رو مدیریت کنه و نگذاره چیزی مانع خوشی و لذتش بشه. شاید همون آدما بتونن یه گوشه از خاطرات قشنگ آدمو بسازن...( می بینی چقدر عوض شدم؟؟؟ )

مریم

سلام خانووووم خوش بگذره ان شاالله. ماهم صغری خانوم داشتیم[نیشخند]ستیای گل روببوس.درضمن عاشق سبک نوشتاریتم

رها

آخ آخ منم یه صغری خانم درون دارم در حد بنز [نیشخند]