پراکنده

1- فکرم فلجه امروز. خواب بدی دیدم و دلم شور می زنه. این خوابها...این خوابها... پشت میزم نشسته ام و هی پرت می شم به حال و هوای خوابی که دیده ام و هی ته دلم خالی میشه... .

2- طوفان که آمد من تنها توی ماشین بودم و داشتم میرفتم خانه. خیلی برام عجیب بود که یهو آسمان آفتابی قرمز شد و خاکستری شد و سیاه شد و شب شد و من و ماشینهای اطراف چراغها رو روشن کردیم که راه رو ببینیم. برای فرار از ترافیک و احتمال تصادف انداختم توی یه مسیر خلوت، یه کوچه باغ که کمتر کسی میدونه که به خیابان اصلی هم راه داره...طوفان هیجانزده ام کرده بود، صدای ضبطم بلند بود و با مرتضی پا*شایی داد میزدم : نفس نفسم تو رو داد میزنه / نفس توی سینه صدات میزنه... یهو ، در عرض دو سه ثانیه درخت چنار بلند و قطور سقوط کرد و دیوار باغ را خراب کرد و افتاد و ... زدم روی ترمز، و با حیرت توی چشم مرگ نگاه کردم، اگر فقط یک متر جلوتر بودم، اگر فقط یک ثانیه زودتر راه افتاده بودم،... .

3- شب مهمان دارم، 15 نفر، و هیچ کاری نکرده ام و فقط آمده ام شرکت، هنوز مثل مسخ شده ها هستم، به خوابم فکر می کنم و دلم شور میزنه، بیدار نشده ام انگار...  

/ 6 نظر / 18 بازدید
sara

emshab khosh begzare,wa be oimde khoda hamechi kheyre.

اسمان

خدا رو شکر که خوبی به دلت بد نیار حتما این اتفاق تو ذهنت نشسته که خواب بد دیدی بهش فکر نکن

ماری

سلام صدقه بزار.

فروغ

صدقه بذار حتما! میگذره اونم به خیر انشالله [قلب]

زهرا.مالزی

ان شاالله خیره خوابت عزیزم...ولی منم مثل توام تا مدتها شاید تا سالها درگیر و نگران خوابهام هستم.که خوب نیست...

ﻣﻴﻨﻮ

ﺧﺪا اﻧﺸﺎاﻟﻠﻪ ﺣﻔﻆﺖ ﻛﻨﻪ ﻋﺰﻳﺰﻡ