سکوت

از آن روزهایی است که رفته ام توی خودم، ته ته ته یه برکه پاهام رو بغل گرفته ام و به همهمه ی بالای سرم گوش میدم. از این وقتهایی که اینقدر همه چیز برایم بی اهمیته که انگار سِر شده ام. کسی که دائم میخندید و سر به سر بقیه می گذاشت حالا با لبخند از کنار همه چیز می گذره...

جمعه خبر دار شدیم یکی از دوستامون فوت شده، همسن خودمان، همدانشگاهی خودمان...و من دو روزه دارم فکر می کنم چقدر دنیا مسخره است. و چقدر دلمشغولیهای ما کوچیک و مضحکه در مقابل حقیقت مرگ. مرگی که اصلا دور نیست....

/ 3 نظر / 15 بازدید
سمیه

خدا بیامرزتش،چقدر دنیا خوب بود و همه چی رو ساده میگرفتیم و شاد بودیم و از داشتن هم دلشاد بودیم اگه میتونستیم همیشه مرگ رو در نظر داشته باشیم. همه ی حرص خوردنامون برا هرچیز ساده بخاطر فراموش کردن یاد مرگه

امیر

جهان برما کمین دارد شب و روز تو انگاری که ما اهو و او یوز [خنثی]

فروغ

[نگران][نگران]خدا رحمتشون کنه روحشان شاد[گل] واقعا همین طوره که میگی این دنیا خیلی بی ارزش هست