سال 2011، آنطور که بر ما گذشت!

دیشب بیخوابی زده بود به سرمون و دو ساعت توی تاریکی با هم حرف می زدیم. از حدودای 11 شب نی نی از بس تکون خورده بود و لگد زده بود حال من بد شده بود و نفسم بالا نمی اومد، بعدش هم یه درد خفیف داشتم که حسابی ترسوندم و بلافاصله با اون حالم نشستم راجع بهش سرچ کردم و دو سه تا مقاله خوندم و استرسم بیشتر شد و ...خلاصه یه وضعی! امروز باید با دکترم راجع بهش حرف بزنم. محمد هم بیچاره نمی دونست الان باید چیکار کنه، کم کم که نینی خانوم آروم گرفت حالم بهتر شد، اما دیگه هر دومون بی خواب شده بودیم و نصفه شبی صحبتهامون رسید به مسافر کوچولومون، تربیتش، اسمش، چند هفته ی دیگه که بدنیا میاد، آینده اش...خودمون رو تصور کردیم سال دیگه این موقع، و یادمون اومد پارسال این وقتها اصلا توی خیالاتمون هم نبود که امسالمون اینطوری باشه. بعد اتفاقاتی که توی این یکسال (میلادی) برامون افتاد رو مرور کردیم، همش خوب بود خدا رو شکر، همش یه طوری بود که بدون اینکه خودمون بخواهیم یا فکرش رو هم کرده باشیم بهترین حالتی که میشده برامون پیش اومده. نمی گم استرس نداشتیم، اختلاف نداشتیم، استیصال و ناراحتی نداشتیم، نه، اتفاقاً همه اش هم بوده و شاید بیشتر از سالهای قبل، اما آخر قصه خوب تموم شده. بعد به پیشنهاد محمد تصمیم گرفتیم یه جمعبندی از سال 2011 رو توی وبلاگم بنویسیم تا یادمون نره چه سال پر ماجرایی داشتیم امسال:

1- باعث و بانی یه امر خیر شدیم الکی الکی! دوست محمد و دختر خاله ام رو به هم معرفی کردیم و بعد از کلی آمد و رفت داماد بین ابران و کانادا بالاخره کاراشون ردیف شد و الان هم درگیر کارای مراسم عروسیشون هستند که تا یک ماه دیگه برگزار میشه لبخند

2- یه سفر 10- 12 روزه ی خیلی خوب داشتیم، چند روز ایتالیا، یک هفته اسپانیا و چند روز هم فرانسه. مثل همه ی سفرهای دیگه کلی تجربه ی جدید بهمون اضافه کرد و خیلی خوش گذشت (نمی دونم با بچه هم اینقدر به آدم خوش می گذره یا نه!چشم)

3- 25 بهمن توی سفر بودیم (فکر کنم بارسلونا)، اما اخبار ایران رو با نگرانی دنبال می کردیم. یادم نمیره با چه بدبختی تونستم یه خبری از خانواده ام بگیرم (آخرش از طریق فیس بوک و دوستای مشترک و ...) و مطمئن شم سلامتند و در امنیت. توی دستگیر شده ها اسمهای آشنا می دیدم و  با چه سختی آمارشون رو می گرفتم از بس جو امنیتی شده بود و همه ی ابزارهای ارتباطی تحت کنترل بود . خدا لعنتشون کنه....

4- توی اسفند بهمون خبر دادند که با یه وام گنده موافقت شده و ما می تونیم خونه رو عوض کنیم. البته زمانش مشخص نشد، ولی کلی خوشحالمون کرد!

5- برای اولین بار بعد از عروسیمون امسال موقع تحویل سال همه با هم بودیم. ما، خانواده ی من و خانواده ی محمد. خیلی تحویل سال به یاد موندنی شد و همه مطمئن بودیم سال خوبی در پیش داریم.

6- اواخر فروردین بود که با یکی از استادهام صحبت کردیم و قرار شد برای ادامه تحصیل بریم یه دانشگاهی توی فرانسه. استارت کار رو زدیم و کلاسهای فرانسه رو دوباره شروع کردیم و درگیر نوشتن پروپوزال دکترا شدیم، قرار بود توی تیر ماه دو تا مصاحبه برای پذیرش و ثبت نام داشته باشیم و از اواخر شهریور هم دیگه رسماً دانشجوی دکترا باشیم و ... اما غافل از اینکه روزگار خواب دیگه ای برامون دیده بود!

7- اردیبهشت تصمیم گرفتیم سرویسهای بهداشتی خونه رو عوض کنیم. ما که توی این چند سال زندگی مشترکمون تجربه ی بنایی نداشتیم چنان گرفتار شدیم که اشکمون در اومد! یعنی کار از عوض کردن سرامیکهای حمام و دستشویی رسید به تعمیر و عوض کردن لوله کشی ساختمون و دو بار خیس و گِل شدن کل زندگیمون و ....

8- تعطیلات خرداد شیراز بودیم و معده دردهای من دوباره شروع شده بود. وقتی برگشتیم سرخوش یه تست دادم و مهمترین شوک زندگیم بهم وارد شد : فهمیدم که باردارم...

9- همون روزها بهمون اطلاع دادند که واممون آماده است و به قدم نینی حتی بیشتر از چیزی که انتظار داشتیم تصویب شد و افتادیم توی پروسه ی سپردن خونه برای فروش! که در عرض یکی دو هفته هم انجام شد.

10- تیر ماه ، با اون حال جسمی خراب، از یه طرف دنبال خونه بودیم برای خرید، از طرف دیگه یه پروژه ی خارج از شرکت دستم بود و از یه طرف هم اوضاع شرکت زیاد بر وفق مرادم نبود و هر روز یه قصه ی جدید داشتیم! آخرش هم دیدم دیگه جونم به همه ی اینها با هم نمی رسه تصمیم گرفتم بخاطر سلامتی نینی و خودم کار تمام وقتم رو با همه ی مزایاش رها کنم و از آخر مرداد استعفا بدم.

11- شهریور ماه استرس بود برامون! خونه ای که خریده بودیم رو باید تحویل می گرفتیم ولی خریدار خونه ی قبلی پولش آماده نبود . چه روزهای پر اضطرابی بود. قراردادمون هر لحظه به فسخ نزدیکتر میشد و کاری از دستمون بر نمی اومد. آخرش هم خودمون مشتری پیدا کردیم واسه رهن و یه نفس راحت کشیدیم!

12- نیمه ی اول سال با اسباب کشی تموم شد و نیمه ی دوم سال با سفر به چین آغاز شد! همین دو تا اتفاق هم دست به دست هم دادن و مهر تموم نشده بود که مجبور شدم برای حفظ سلامتی خانوم کوچولو تن به یه عمل اضطراری بدم و استراحتهای مطلق و نسبی ام شروع شد....

الان هم که کماکان در انتظاریمچشمک. بعله دوستان! این بود انشای ما در باب اتفاقاتی که سال 2011 بر سرمون گذشت. امیدوارم سال 2012 برای همه ی ما سال خیلی خیلی بهتری باشهمژه

/ 18 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وجیهه

سلام یه چند وقتی بود جسته و گریخته میخوندمت اماامروز یه کم بیشتر و عمیقتر خوندمتو و خوشحالم که باهات آشنا شدم و امیدوارم نی نی به سلامتی به دنیابیاد .

الهام

[لبخند] سلام ستاره جون. اتفاقی اومدم اینجا. اما یه سری مشترکات داریم. من هم متاهلم و دارم واسه phd شهریور آینده میرم. 2تا گزینه پذیرش گرفته شده دارم: بارسلونا و نیوکسل. همسرم ادامه تحصیل نمیده اما دغدغه اینو دارم که بهش ویزا ندن. به من سر بزن.

دخترک

امیدوام امسال سال خوبی برات باشه[گل]

سیما

عزیز دلم پست خیلی خیلی خوبی بود .. انگار همه وبلاگت رو یه باره دوره کردم و دوباره یادم اومد تمام این مدت واسه دوست خوبم چه اتفاقاتی افتاده...من مطمئنم تازه اتفاقای خوب خوب در راهه...بذار نی نی خانوم بیاد...اونوقت می بینی که روزگار تازه شیرینی هاش رو بهت نشون میده...البته شاید یه کم سختی داشته باشه اما مطمئن باش که تو بهترین زندگی رو داری و نی نی خانوم هم کاملش می کنه عزیز دلم...

سیما

راستی عزیزم بلاخره اسم نی نی خانوم تصویب شد؟ دختر دایی من که دقیقا مثل خودت تو بهمن نی نی ش به دنیا میاد می خواد اسمش رو بذاره لیا! دختره ها! ... یه اسم عبری. من اصلا خوشم نیومد.خودمون این همه اسم خوشگل داریم حالا اسم عبری کجا بود این وسط! البته هیچ ربطی به من نداره![اوغ]

بانوی اردیبهشت

کلی سال خوبی براتون بوده، همه اتفاقای خوبشو دوست داشتم، از مورد بسیار شعف برانگیز نی نی که بگذریم، شماره ۵ رو خیلی خیلی دوست داشتم. امیدوارم همیشه همینجوری باشید و حسابی دور هم بهتون خوش بگذرهه. راستش کلی هم بهت حسودیم شد .نه ببخشید غبطه خوردم![ماچ] سال ۲۰۱۲ هم که با کلی اتفاقی بهتر شروع میشه، اول وجود مبارک جوجه خانوم بعدشم که عروسی خواهرت و ایشالا تا آخرش همینطور باشه![ماچ][ماچ][ماچ]

ارزو

سلام عزیزم چقدر خوبه که داری مامان میشی مامان یه فرشته فکرشو بکن خیلیا در حسرتن امیدوارم به سلامتی و خوشی فارغ بشی و زندگیت از اینی که هست خیلی شادترو قشنگتر بشه که مطمئنم میشه یادت نره سر زایمانت واسه منم دعا کنی من بعد از عید میخوام اقدام کنم اما به خاطر بارداری ناموفقی که داشتم الان دوران سخت جلوگیری رو میگذرونم به امید روزای شیرین در کنار فرشته کوچولوت

بنفشه

سلام دوست عزیز من هم یه آبانی متولد 61 ام و دقیقا مثل شما سال83 با همسرم آشنا شدم . از این لحاظ احساس می کنم اون یه قل گم شده خودم رو پیدا کردم. خوشحالم که با هاتونآشنا شدم. ان شالله سال خوبی داشته باشی عزیزم.