:(

مهمانها دیشب رفتند. و من بعد از مدتها ساعت 8 بیهوش شدم از خستگی، تا 7 صبح! امروز سرحال اومدم شرکت. ولی خوشحال نیستم، دلگیرم. دلگیرم از دست خودم، چون فکر می کنم تنبلی کرده ام در راه رسیدن به چیزهایی که دوست داشتم، تنبلی شاید واژه خوبی نباشه، بهتره بگم خودم رو از لیست اولویت هام درآوردم، و همیشه بهانه ای داشتم که اگر در راه رشدم جلو نرفتم وجدانم راحت باشه. خیلی از سالهای جوونی ام رو از دست دادم، خیلی زمان از دست دادم، و الان هم اگر بگم اونی نشدم که می خواستم جواب می شنوم که خوب خودت نخواستی و می تونستی فلان کار و فلان کار رو نکنی و ... . دلگیرم امروز، دلگیرم که به نفع خودم و اهدافم و آرزوهام زندگی نکردم!!!!! و به قول "نگارا" از قطار خودم جا موندم. اون تصویری که ده سال پیش از امروزم داشتم خیلی جلوتر بود، غیر واقعی نبود، اما من سستی کردم، من خیلی چیزها رو به آرزوهام ترجیح دادم. الان خودم رو دوست ندارم....

/ 4 نظر / 25 بازدید
فروغ

سلام ستاره جونم خوبي؟ خدا نکنه ستاره رو غمگين ببينم[ناراحت] هر آدمي در زندگيش اشتباهاتي داشته گذشته ديگه گذشته با غصه خوردن برنميگرده شايد اصلا واقعا مصلحت نبوده که به اون آرزوهات برسي. اميدوارم از اين پس موفق باشي

ْآسمان

بیشتر اوقات منم اینجوریم و فکر کنم بیشتر آدمها اینجورین البته ما زنهای ایرانی خیلی بیشتر چون کامل خودمون و وقف زندگی می کنیم

سمیه

حال این روزهای الان من دقیق اینجوره.. کاش میشد به عقب برگشت البته با تجربه های الان

ﻣﻴﻨﻮ

ﻋﺰﻳﺰﻡ اﻳﻦ ﺣﺲ ﺗﻮ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﺎ ﺩﻫﻪ 60 ﻫﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ اﻫﻤﻴﺖ ﻧﺪﻩ