شمارش معکوس...

ایشالا کمتر از 10 روز دیگه این موقع ها از توی دلم به توی بغلم منتقل شده! یه زندگی جدید شروع شده و من واقعا هیچ تصوری از روزهای آینده ام ندارم! جوجه کوچولوی من هنوز شیفت شبه! یعنی از 12- 1 شب تازه یادش می افته که بلده لگد بزنه و می تونه معلق بزنه و توی همین جای تنگ خستگی درکنه و تازه خوشش هم نمیاد من روی پهلو بخوابم و راحت تره که نشسته باشم و ضمناً لپ تاپ هم روی پام نباشه چون اونجوری دستم باید روی شکمم باشه و خانوم خوششون نمیاد! بعله! اینجوریاس که من بیچاره تا 4-5 صبح نمی تونم بخوابم. بجاش از اونور تا لنگ ظهر دوتاییمون خوابیم! (خداییش توی خواب روز خوب همکاری می کنه تنبل کوچولو!چشمک)

دیگه تقریباً همه کارامو کردم، هفته ی پیش موهامو بعد از سالها کوتاه کردم، برعکس اونایی که توی آرایشگاه بودند و می گفتن کوتاه نکن حیفه خودم اصلا حیفم نیومد و با دل راحت دادم همش رو چید! فرداش هم رنگش رو عوض کردم. عروسی هم خیلی خیلی بهمون خوش گذشت، خیلی از فامیلها که منو از عید ندیده بودند کلی سورپرایز شدند و ذوق کردند! البته بگذریم که بعد از بدرقه ی عروس و داماد و مراسم توی خونشون وقتی برگشتیم واقعا اشکم در اومده بود از کمر درد و دل درد. ولی فرداش خوب شدم و پا شدم هلک هلک رفتم پاتختی و 4-5 ساعت هم سیخ نشستم و دوباره که برگشتم خونه همون آش و همون کاسه! آتلیه هم همون روز عروسی رفتیم، البته بخاطر ترافیک شب جمعه و دیر نرسیدن به عروسی مجبور شدیم یه آتلیه نزدیک بریم که قبلاً کارش رو ندیده بودم، حالا خدا کنه عکسها خوب در بیاد. کار درست کردن گیفتها هم تموم شد و خلاصه دیگه کار خاصی ندارم. امروز عصر هم میرم که وقت نهایی عمل رو مشخص کنیم. هنوز باورم نمیشه اون کابوس زایمان زودرس تموم شده باشه و من و نینی تا اینجا رسیده باشیم. یعنی اون عمل و استراحتها و ممنوع بودن پیاده روی و شنا و آمپولهای کورتون و قرصهای ضد انقباض و ....نتیجه داشت؟ سه شنبه 38 هفته هم تموم میشه و جنین من دیگه آماده است که توی یه دنیای دیگه نفس بکشه و زندگی کنه. سعی می کنم هرچی بیشتر نگهش دارم توی دلم، هرچند واقعاً سخته، هم از نظر سختی بارداری اش و هم از این نظر که آدم دیگه طاقت نداره و دلش می خواد زودتر ببینه چی بوده این فسقلی که با همه کوچیکی سهمش رو از زندگی می خواد.... هنوز بابت وزنش نگرانم، اضافه وزن خودم 8 کیلو بوده و دکتر با معاینه از روی شکم میگه به نظرش نینی کوچولو موچولوئه! البته اینش خیلی مهم نیست، اما حقیقتش من از بچه ی ریزه میزه می ترسم. می ترسم بمیره بخاطر نابلدی من....

این روزها، شاید دیگه هیچوقت توی زندگی ما تکرار نشه. دلم برای این روزهای سخت و شیرین تنگ میشه، برای لحظه هایی که لگد میزنه، صدام رو می شنوه و واکنش نشون میده، برای دردها و نفس تنگیهایی که می دونم بخاطر رشد کردن فرشته ی کوچولومه و با جون و دل تحملش می کنم، برای همه ی اینها دلتنگ میشم. به خودم میگم این روزها، این ماهها که خیلی هم زود گذشت بخشی از همه ی روزهای زندگیم بود و مثل بقیه ی قسمتها باید می گذشت تا فصل بعدی شروع بشه. این روزها حس عجیبی دارم رفیق، انگار قراره یک "من" دیگه متولد بشه برای جلد جدید کتاب زندگی ام. برامون دعا کنید.....

 

/ 23 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسمن

سلام عزیز دل این رو بدون که دعای همه کسایی که وبلاگت رو میخونن پشت و پناه خودت و گل دخترت هست خیلی به یادت هستم و دعا میکنم که این چند روز باقیمانده هم به سلامتی سپری بشه و نازدونه قشنگت رو تویه بغلت بگیری [قلب]

فاطمه

[لبخند][گل]سلام عزیزم خوبی امیدوارم زایمان راحتی داشته باشی انشالله بعد از زایمان زود خوب میشی و یه عکس خوشگل از نی نی نازت برامون میزاری . مواظب خودت باش[گل][قلب]

جاودانگی(مامان آراز)

ستاره جان وزنت عالیه....راحت 5 کیلوش بعد از اتاق عمل کم میشه و سه کیلو هم که چیزی نیست در مورد کوچولو بودن نی نی هم نگران نباش....از آنجا که هی باید به دیگران یادآوری کنیم که ما هم بله[چشمک] آراز هم خیلی کوچولو بود....وقتی دنیا اومد رو اون خط مشکی نمودار که پایین تر از حد متوسطه بود(حالا به زودی یه دونه از این نمودارها میدن دستت البته مال پسر دختر متفاوته) یعنی از بچه نرمال 400 گرم کمتر بود و این برای بچه تازه متولد شده به چشم میاد....همه میگفتن بچه کوچولو زودتر بزرگ میشه اما باورم نمیشد(اینقدر کوچولو بود که هر پوشکی پاش میکردم کم کم تا زانوش می رسید) اما الان جدی جدی از اکثر هم سن و سالاش نمیگم درشت تر اما قویتره

بهناز

مراقب خودت باش عزیزم . انشاله قدم نی نی مبارک باشه و یه فصل روشن برای خودت و همسریت شروع بشه [قلب]

a n o o

مرسي ستاره جون آره اول خصوصيش نکرده بودم! امسال احساس ميکنم خيلي بزرگ شدم و منم مطمئنم سال 91 بزرگتر هم ميشم [چشمک] باشه چشم اگه جواب سوالامو فهميدم حتمن مينويسمش[ماچ]

مژگان

[ماچ]ستاره جون اميدوارم به سلامتي و وقتش فارغ بشي راستي وسايلي ني ني هم خيلي خوشگل بودن بذار به دنيا بياد تازه مي بيني زندگي يعني چي [گل]

سیما

ستاره جونم باورت میشه الان نزدیک بودم گریه کنم؟[گریه]نمی دونم چرا...شاید یه جور اشک شادی...یا شاید درک عمیق احساساتت...یعنی آشوب و هول و ولای دورنت رو کامل درک کردم و خوشحال شدم که دیدم به این روزها اینقدر وابسته ای و در عین حال آماده و حاضری برای آمدن خانوم خانوما.....انشالا که به سلامت فارغ بشی و بعد بیای از روزهای جدید زندگیت برامون بنویسی...الان که دارم برات کامنت می ذارم 10 دقیقه ست که فهمیدم چند ساعت ژیش دختر داییم هم زایمان کرده امروز و همون (( لیا )) خانمی که بهت گفته بودم چند ساعته پا به این دنیا گذاشته و اولین شیرش رو هم خورده!!! تا اون خبر رو شنیدم یهو یادت افتادم و آمدم اینجا....که باز با یه احساس خوب روبرو شدم......

نازی

جواب کامنت من چی شد پس؟[نیشخند]

ارزو

سلام ستاره جوون منم برات ارزوی ی زایمان راحتو دارم و امیدوارم روزای شیرینی در انتظارت باشه که حتما هم همینطوره مگه میشه خدا به ادم یه فرشته بد ه و زندگی شیرینتر نشه حتی بیخوابیاشم شیرینه به نظر من ... موقع زایمانت برای منم دعا کن که منم به زودی مامان بشم محتاج دعاتم مامان ستاره

الی گولو

سلام من نمیدونم از کدوم وبلاگ اومدم اینجا ! آها وبلاگ تسترها بود. پست همبرگرشون فکر کنم . شایدم اشتباه میگم . حالا هر چی .... شاید الان این نی نی کوچولوت به دنیا اومده باشه شایدم هنوز تو دلته. راستش با خوندن این پستت دلم هری ریخت پائین و اشک تو چشام حلقه زد! عزیزم انشالله که صحیح و سالم دختر نازتو به دنیا میاری. این حرفا چیه که ممکنه بمیره به خاطر وزن کم! اینقده بودن بچه های ریزه میزه که بعد از 2 3 هفته جون گرفتن و زودی بزرگ شدن . از این حرفا نزن تا اینجاشو اومدی بقیشم انشالله به خیر و خوشی . من که برات خیلی دعا میکنم ستاره عزیز . [گل]