مثل غنچه بود آن روز......

با اینکه چند سال بعد از انقلاب ۵٧ به دنیا اومدم اما هنوز دهه فجر که میشه ته دلم یه عالمه قند کوچولو آب می کنن. دهه فجر برای من و هم نسلای من سرودهای انقلابی و مستند تظاهراتیه که هر سال از تلویزیون پخش میشهArabic Veil، جمله های معروف سخنرانی آیت الله خمینیه که "....من دولت تعیین می کنم، من تو دهن این دولت می زنم، من به پشتوانه ی این ملت دولت تعیین می کنم........" ، سریالهای ضد شاهنشاهیه که هرسال یه مدلش رو می سازن و توی همشون آدمها سیاه و سفید مطلقند و آخر همشون یه جور تموم میشه و هیچ سالی هیچ کدوم از  انقلابی ها تو زرد از آب در نمیان و هیچ کدوم از درباری ها و ساواکی ها هیچوقت توی عمرشون هیچ قدمی برای مردم بر نداشته اند! دهه فجر برای من خاطره جشنواره های فیلم و تئاتر و موسیقیه که خدائیش خیلی با کیفیت تر از الان بود و چقدر برای بعضی از شبهاش بازار سیاه بلیت درست می شد و ما بخاطر بابا همیشه جزو مهمونای ویژه بودیم و جایگاه و تشریفات و ...   اما بیشتر این قندهای کوچیکی که توی دلم آب میشن مربوط میشه به خاطرات دوران مدرسه !

هی !‌یادش بخیر! یادمه دیگه تقریباً از اوایل بهمن دیگه توی کلاس بند نمی شدم و به بهانه ی جشن ٢٢ بهمن فرت و فرت توی دفتر ولو بودم. بیچاره معلم ها از ترس اینکه انگ ضد انقلاب بهشون نخوره حرص می خوردن و صداشون در نمی اومد! یادمه هرسال یه گروه سرود راه می انداختم ، "٢٢ بهمن،٢٢ بهمن، ملت خروشان شد..." یا " دیو چو بیرون رود فرشته در آید..." یا " خمینی ای امام! خمینی ای امام!..." و خیلی سرودهای دیگه که کم هم نیستند! یه تئاتر هم داشتیم !که خوب ما خیلی جدی اش می گرفتیم و بخاطر تمرین چه ساعتها که کلاس رو دودر می کردیم و راستش الان که فکر می کنم واقعاً تئاترهامون طنز بود از داستان بگیر تا بازی !‌ اکثراً خودمون پیشنهاد داستان رو می دادیم، خودمون بازیگر انتخاب می کردیم، دیالوگ می ساختیم، لباس می آوردیم رنگ و وارنگ! توی قصه هامون حتماً تظاهرات می کردیم و حتماً شهید می شدیم‌!من یه ده باری نقش یه پسر رو بازی کردم که مثلاً دوست دختر هم داشتم اما بعداً متحول شدم و انقلابی شدم و آخرش هم شهید شدم!!!!! بمیرم واسه خودمون که تئاترهای کودکی مون هم مثل روزگارمون پر از شهید و کشتن و گریه بود‌! اینقدرم که جدی بازی می کردیم بعضی وقتها نیم ساعت جسدمون با چشم باز وسط صحنه بود تا بقیه داستان تموم شه و پرده ها رو بکشن! البته اینها تا اول دوم راهنمایی بود . توی دبیرستان دیگه خودمون مسخره بازیش رو زیاد می کردیم!‌مثلا یه بار کلاس سوم دبیرستان بودیم که معلم پرورشی یقه منو گرفت که باید یه سرود بخونید توی جشن مدرسه! ما هم ١٠-١٢ نفر شدیم و یه هفته سر کلاس نرفتیم و توی سالن اجتماعات بساط لهو و لعب راه انداختیمروز جشن هم سروده رو که فکر کنم "بهمن خونین جاویدان " بود رو روی کاغذ نوشتیم و نوارش رو که خودش هم می خوند گذاشتیم و اینقدر عقب و جلو خوندیم که هم خودمون از خنده غش کردیم هم بچه ها!! از رو هم نرفتیم و با غش غش خنده تا آخر سرود رو خوندیم و از سِن پریدیم پائین‌!‌ معلم پرورشی در اون لحظه :

یه اتفاق خاطره انگیز دیگه که توی این ایام می افتاد جریان تزئین کردن کلاس ها بود!‌اصلاً تا میگن دهه فجر من دلم می خواد کفشامو دربیارم برم روی یه صندلی که گذاشتنش روی نیمکت و لق می خوره ! و کاغذ کشی و بادکنک بچسبونم به سقف!!!!! Balloonsو روی تخته سیاه گل و بلبل بکشمPainter و یوم الله ٢٢ بهمن رو گرامی بدارم‌!

خدا وکیلی این انقلاب واسه ما اگه هیچی نداشت این دهه فجر رو داشت که توش کلی خوش بگذره و یه چند روزی مدرسه به کارهای هنری ما بها بده و تعطیلی و شیرینی و جشن و جایزه و این حرفا ! این بود انشای ما! خانوم اجازه، تموم شد!

پ.ن : هوراااااا!حالا به افتخار ستاره خانوم که بالاخره هم قالب رو عوض و هم لینکدونی رو فعال کرد یه کف مرتب !!!! هر کی اسمش از قلم افتاده بگه ! در ضمن همونطور که مستحضر هستید لینک ها به ترتیب طول عنوان!!!!! مرتب شده اند!

/ 13 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله مریم

سلام خاله جان .بابا شما هم که مثل من در گذشته به سر میبرید؟[خنده] ولی کلی به خاطراتت خندیدم .مرسی که سر زدی.بازم بیا .بازم میام .ما همو پیدا کردیم.[ماچ] ما رو نمیدونی واسه 22 بهمن جیکار میکردیم .به جای پایکوبی حلق کوبی میکردیم اینقدر سرودو شعار میدادیم .رودمون پاره میشد .[ناراحت]

جوجوک

سلام ستاره جان گفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا یادش به خیر دیروز موقع ناهار به گوگول می گم دلم برای چاق و لاغر تنگ شده ای کاش یه بار دیگه پخشش کنن با اون ژیان قرمزشون یاد اون روز ها به خیر[بغل]

ملیکا

بههههههه قالب نو مبارک...لینک گذاشتنتون مبارک....به به...پس کو شیرینی...شاید بگو فامیلیش چیه شاید بودم![نیشخند]

جوجوک

عزیزم! یه برنامه دیگه بود که کلی دریچه داشت و از توی هرکدومشون یه نفر می اومد و ... یادمه کلی جنگ پخش می کردنند و بساط عیش ما بچه ها به راه بود. هر شبکه را می زدی کلی برنامه های شاد پخش می کردند. یادش به خیر آره زباله دان تاریخ!!!!!!!!!![پلک] یادش به خیر

پونه

سلام خیلی جالب بود منو یاد قبلترها انداختی همیشه سر تک خوان سرودها توی کلاس ما دعوا بود.

عاطفه (روزهای زندگی من با یک طلبه )

سلام ستاره جان : از دوستی باشما خیلی خوشحال میشوم . وبلاگ شما هم خیلی دوست داشتنی بود .ممنونم از اظهارلطفت .بازهم سرمیزنم .

سیما

سلام ستاره جون از این اشنایی خیلی خیلی خوشحال شدم.توی این روزهای بی نمک و یخ زده هیچی به اندازه یه دوستی تازه ی وبلاگی حالت رو جا نمیاره![قلب] اما در مورد جدایی راستش من نمی تونم این کارو بکنم.یعنی راستش حتی بهش فکر هم نمی کنم.بحث عشق و علاق یه طرفه بحث اصلی خانواده خودم هستن که نمی خوام با این کار داغونشون کنم.من باید با مشکلاتم بجنگم و همین جا قول میدم که اگرچه مطمئنا از نظر روحی خیلی فرسوده میشم اما هرگز کارم به جدایی نکشه![مغرور] واسم دعا کن.[فرشته] با تبادل لینک چطوری؟ بهم سر بزن و نظرت رو واسم بگو.

صحبا

سلام خانومی.خاطراتت من و هم یاد اون روزها انداخت.خدا وکیلی حال و هوای مدرسه خیلی لذت بخش بود.مخصوصا برنامه هایی که واسه اون موقع اجرا می کردیم.از نمایشگاه گرفته تا سرود و نمایش....هی......یادش به خیر.در ضمن لینکت کردم[ماچ]

خاله مریم

سلام .دختر اينقد به اين پستت خنديدم كه نگو.خيلي با مزه بود .خاطره ي جيش منو خوندي؟تو پست قبلم .؟

خاله مریم

مرسی خاله .همین خواننده های جونی مثل شما هستند که باعث میشند ما انرژی بگیریم وچرت وپرت بیشتر بنویسیم[مغرور].اینو باید تو این پست در جوابت مینوشتم.