سفر به آخر دنیا (1)

از یکی دو ماه قبل حرف از سفر به آفریقای جنوبی بود بین خودمون دو تا. همسر کاری داشت اونجا که باید میرفت و من هم خیلی دلم می خواست این سفر رو همراهش باشم. او هم همینطور. در مورد بردن خانوم کوچولوی شیطون و مستقل هنوز تردید داشتیم که مسافرت های ماه اخیر تقریبا مطمئنمون کرد که این سفر رو دوتایی میریم! دعتنامه ها اومد و مصاحبه ویزا انجام شد و ظرف یک هفته هم ویزاها اومد. راه طولانی است، حدود 10 ساعت، و ما بلیط بیزنس امارات رو برای این راه طولانی انتخاب کردیم. چون حداقل میشه راحت خوابید و بدن آدم خشک نمیشه!

قرار بود شنبه دهم مرداد ساعت 8 از ایران پرواز کنیم، توی دوبی نیم ساعت توقف داشته باشیم و بعد به طرف ژوهانسبورگ بریم. از چند روز قبل کارهام رو توی شرکت جمع و جور می کردم، ترجیح می دادم بیشتر بمونم تا اینکه کارام بمونه یا اینکه شنبه مجبور شم بیام. شانس من هفته ی به شدت شلوغ و پر استرسی هم داشتیم. از اون طرف یک سری  خرید داشتم، خانه باید مرتب و کاملا تمیز میشد، وسایل ستیا را باید برای خانه ی مامانم جمع می کردم (پیراهنهای محبوب، کفش و دمپایی، کیف و وسایل مورد علاقه اش، سی دی های کارتون، سه چرخه اش ، داروهای مواقع ضروری، و ...) خلاصه تمام هفته در حال دویدن بودم. شنبه هم از صبح برای یک کار اداری رفتم بیرون و بعد آرایشگاه و ظهر دخترک را از مهد برداشتم و رفتم خانه. میدونست دارم میرم آفریقا، و می گفت میخواد با من بیاد، خودم هم تمام دو سه روز قبل بغضی بودم و هی ازش فیلم گرفته بودم و هی بغلش کرده بودم و هی بوسیده بودمش. حالم واقعا روز شنبه بد بود ولی. اولین دفعه بود که میخواستم جایی برم بدون دخترک، و هشت روز هم نبینمش. به خدم دلداری می دادم که سفر طولانی هست و بچه کلافه میشد و اونجا اگر مریض شه و ...اما انگار توجیه بود اینها، دلم داشت می ترکید از غصه. البته اون مشکلی نداشت با این قضیه و اینقدر که مامانم را دوست دارد و خاله هاش رو خیلی هم خوشحال بود! مامانم و خواهرام هم همینطور، ولی من نه! عذاب وجدان داشتم ! و دلم میخواست یک طوری بشه و نریم ! مثلا بریم ببینیم پاسپورتامون رو جا گذاشتیم...رفتیم به هر حال.

وسایل رو تحویل دادیم و توی لانژ مسخره ی فرودگاه امام نشستیم تا صدامون کردند. پرواز به دوبی به موقع انجام شد و ما بعد از حدود دو ساعت رسیدیم دوبی. شام رو هم توی هواپیما خوردیم. فاصله ی بین گیت پرواز خروجی با گیت پرواز بعدی اینقدر زیاد بود که وقتی رسیدیم مستقیم رفتیم برای پرواز بعدی. من توی این چند ساعت اینقدر اشک ریخته بودم که سرم داشت از درد می ترکید، یه مسکن خوردم و صندلیم رو تخت کردم و خوابیدم. بیدار که شدم حدود 2 شب بود به وقت محلی. و هنوز بیشتر از سه ساعت مونده بود که برسیم. هدست رو توی گوشم گذاشتم و توی لیست فیلمهای هواپیما گشتم و دو ساعت بعدی رو فیلم دیدم : سیندرلا!!!!نیشخند وسطهای فیلم صبحانه هم سفارش دادم. فیلم که تمام شد، نیم ساعتی چشمهام رو بستم و کمی به خودم رسیدم و وسایلم رو جمع و جور کردم. یکشنبه 11 مرداد حدود 5:30 صبح  به وقت محلی هواپیما نشست. صبح زود بود و در نیمکره ی جنوبی فصل زمستان بود...

/ 5 نظر / 51 بازدید
سمیه

چه هیجان انگیز.زودتر ادامه بدید لطفا... دلم گرفت وقتی گفتید طول پرواز رو گریه کردید.خوشبحال ستیا با این مادر مهربون و مسئولیت پذیر و البته دوس داشتنی

آسمان

همیشه به سفر

هستی

همیشه به سفر[گل][گل][گل]

طلا

وای ستاره....چه سفر مهیجی. ..زودبقیه شو تعریف کن...گر چه هنوز دارم فکر میکنم چطور تونستی ستیا رو 8 روز بزاری و بری...من که تصورشم نمیتونم بکنم ...ولی بعدا راجع به این موضوع یه پست بزار...فعلا سفرنامه رو تعریف کن..[چشمک][قلب]