تعطیلات

تعطیلات پرکار و شلوغی داشتیم امسال. سه شنبه تا آخر شب خونه مامان بودیم، چهارشنبه کارگر گرفته بودم بعد چند ماه و فسقلی رو شب قبل گذاشتم بمونه خونه مامان، آقاهه هم از صبح اومد و تا عصر کلی کار کرد و البته به اتاقها نرسید دیگه، من و همسرک هم همزمان اتاق خواب خودمون و جوجه رو جمع و جور کردیم. شبش به دعوت دوستامون رفتیم باغ یکی شون توی آبعلی و تا پنج شنبه آخر شب فقط بازی کردیم و خوردیم و خوابیدیم و بیشتر از همه هم به فسقلی خوش گذشت .  جمعه صبح رفتیم جمهوری گردی به نیت خرید تلویزیون جدید ( در آستانه جام جهانی!!!) و بعدش من یه سر پیش مامان رفتم و ساعت 10 شب هم جوجه رو بردیم چشم پزشکی (از بس تند تند و محکم پلک میزد جدیداً نگران شدیم، دکتر گفت احتمالا برای خشکی چشمه و فعلا دو تا قطره داده برای استریل و رطوبت، کسی تجربه ای داره؟) و 12 شب دیگه بیهووووووش!

صبح هم دخترک رو رسوندیم مهد و اومدیم سر کارهامون. راستی گفتم چقدر خوب میره مهدکودک؟ بعد از دو هفته ی اول دیگه بهانه نگرفت و کافیه بگیم می خوایم بریم پیش خاله نگین یا خاله گلی که با خوشحالی بیدار بشه و کلی خرت و پرت بار کنه ببره مهد ! البته منم زنگ زدم به مدیر مهد و از اینکه مربی ها با رفتار خوبشون باعث شدند ستیا علاقمند بشه به محیط تشکر کردم ، بالاخره فقط نباید زنگ بزنیم غر بزنیم که، اتفاقا همون تماس نیم دقیقه ای اینقدر مربی اش رو خوشحال کرده بود که بهم گفت و از اون به بعد هم ما رو می بینه چشماش شبیه قلب میشه اصلا! چشمک

دل نوشت : خدایی که همین دور و برهایی! من به حضور سیالت در زندگی ام ایمان دارم. و می دانم که دل نگرانی ام را می دانی، و می دانی چه می خواهم بگویم، و می دانی چقدر ناتوانم برای رفع آشفتگی ام،.... خدای نازنین! می دانم که فارسی را خوب می فهمی و 24 ساعته هم توی نت هستی و سرعت اینترنتت هم بالاست و فیلتر هم نداری و همه چیزهایی که من اینجا تایپ می کنم (و تایپ نمی کنم) را آنلاین داری می خوانی، و اگر دلت بخواهد لایک هم می کنی و اگر میلت بکشد کامنت هم می گذاری، من ردپای تمام لایکها و کامنتهایت را توی مسیر دنبال می کنم، حتی اگر نبینم بو می کشم، .... خدای همیشه دل-نگران! که حل این ناممکنها برایت کاری ندارد ، دوباره دلم را مطمئن کن به این که هستی و خودت همه چیز را روبراه می کنی، بزن روی شانه ام و بگو برو بچه، من خودم دارم درستش می کنم.....

/ 7 نظر / 15 بازدید
مامان عماد وعمید

شاد باشید.خداوند همیشه هست وهمیشه بهترین را می دهد.

سمیه

همیشه به تعطیلات خانومی. برادرزاده کوچولوی من هم دقیقاً همینکارو با چشماش میکرد،ما نگران شدیم و همش یهش میگفتیم چشماتو اینجور نکن تا اینکه بردیم دکتر گفت چیزی نیست به روش نیارید و مدام یاد آوری نکنید خودش فراموش میکنه. خداردشکر همینجور بود و از سرش افتاد.

آسمان

ستاره جون دختر من تقریبا نزدیک سن ستیا بود ( دور از ستیا باشه ) فهمیدیم چشماش ضعیفه البته کرج خیلی دکتر بردم ولی نتایج ضد و نقیض بود با تحقیقی که همسر خان کرد و من از دکترای اداره امون کردم بردیمش بیمارستان نور تقاطع ولیعصر و نیایش خودم هم همون جا عمل کردم به نظر من ببری اونجا خیالت راحت می شه اینقدر هم که مهربونند بچه ها خوب همکاری می کنند اسم دکتر دخترم دکتر کاغذ کنعانی .

اسمان

واقعا اونجا بیمارستان مجهزیه احتمالا همون الرژی باشه اینقدر هم که هوا گرد و خاکیه

فروغ

خدايا سرده اين پايين از اون بالا تماشا کن... اگه ميشه فقط گاهي خودت قلب منو"ها"کن خدايا سرده اين پايين ببين دستامو مي لرزه ديگه حتي همه دنيا به اين دوري نمي ارزه تو اون بالا من اين پايين دوتايي مون چرا تنها ؟ اگه ليلا دلش گيره بگو مجنون چرا تنها؟!! بگو گاهي که دلتنگم ازاون بالا تو مي بيني بگو گاهي که غمگينم تو هم دلتنگ و غمگيني خدايا...من دلم قرصه!! کسي غير از تو با من نيست خيالت از زمين راحت که حتي روز،،،روشن نيست کسي اينجا حواسش نيست که دنيا زير چشماته يه عمره يادمون رفته زمين دار مکافاته!!! فراموشم ميشه گاهي که اين پايين چه ها کردم که روزي بايد از اينجا بازم پيشه تو برگردم خدايا...وقت برگشتن يه کم با من مدارا کن شنيدم گرمه آغوشت اگه ميشه منم جاکن

ﻣﻴﻨﻮ

ﺩﻗﻴﻘﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺸﻜﻲ ﭼﺸﻢ ﻫﺴﺘﺶ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﻧﮕﺮاﻥ ﻧﺸﻮ