سحرهای مادرانه!!!

تا اذان صبح پنج دقیقه هم نمانده، ماه رمضان مملو از احساسات نوستالوژیکه برام. مامانم طفلی شونصد بار میومد ما رو بیدار می کرد (اصلا دیگه خودش می رسید چیزی بخوره راستی؟) دیگه آخرش 10 دقیقه مونده به اذان پتو به دوش به زور می رفتیم سر سفره و یکی دو لقمه به زور مامان و بابا می خوردیم و همونجا کنار سفره دوباره می خوابیدیم تا وقتی موقع اومدن سرویس مدرسه بشه... نوستالوژیک ترین غذای سحری هم برام کته و کباب تابه ای (ما بهش میگیم کباب ماهیتابه!) هست که مامانم یک ساعت قبل اذان پا میشد درست می کرد و همون بوی خوشمزه اش (بوی خوشمزه داریم؟! چی میگن به بوی خوشمزه؟) ما رو زودتر از خواب بیدار می کرد، مثل وقتهایی که مامان برای تغذیه ی مدرسه مون ساندویچ سوسیس میذاشت و از اول صبح  بوی کوکتل های سرخ شده باعث یه خوشحالی کوچولو توی دل آدم بود. هنوزم برام یه ماه رمضونه و یه صدای دعای سحر، صدای اون آقاهه که می گفت سحر خیزان ارجمند....و ما سحرخیزان ارجمند همینجوری لقمه در دهان می موندیم که ببینیم چقدر مونده تا اذان صبح! من الانش هم همه ی کانالهای تی وی رو زیر و رو می کنم ببینم کجا اون صدای آشنا داره دعای سحر می خونه.... موقع افطار هم فارسی*وانمون روشنه تا شجریان ربنا بخونه و ماه رمضون همونی بشه که باید باشه. 

چند سال گذشته که خونه ی خودم بودم و سر کار می رفتم سحر بیدار نمی شدیم! چون اونوقت بیدار شدن ساعت هفت دیگه کار حضرت فیل بود و کسل و خوابالو می رفتیم سر کار. آخر شب یه چیزی می خوردیم و می خوابیدیم تا خود صبح ! امسال اما برنامه یه کم فرق می کنه، کلاً تا سحر بیداریم!!!! و بعدش می خوابیم. فینگیل خانوم از وقتی بیدار بشه دیگه کار و درس و زندگی من تعطیله، واسه همین هم وقتی می خوابه میشینیم با هم زبان می خونیم. بعد محمد سحری می خوره و می خوابیم. من سه روز اول رو روزه گرفتم، به خودم فشار نمی اومد چون توی خونه بودم و پا به پای ستیا می خوابیدم، آماااااا دیگه طرفهای عصر روز سوم این بچه توی چشمای من نگاه کرد و گفت ای مادر، شرمت باد!!!! من گشنمه، سوپم نمی خوام، شیر خشک هم لب نمی زنم، تو هم هیچی نذاشتی واسه من! (چیه؟ بچه 5 ماه و نیمه که هیچی،شما هم هی ترای کنید و هیچی ته دلتون رو نگیره به حرف میاید! بعله!)

تا الان تقریباً یه شب در میون افطار مهمون بودیم. ستیا این جمع شلوغ پلوغ و پر سر وصدای فامیل من رو دوست نداره، شلوغی و صدای زیاد کلافه اش می کنه، تا توی مهمونی هم می رسیم طفلکی همش توی بغل همه است، (توی فامیل شلوغ ما دیگه بچه ی اینقدی نیست و تنها فرد زیر 15 سال بجز ستیا یه دختر سه ساله است که اونم هم جیغ جیغو و لوسه و هم دیگه از بغل کردنش گذشته!) و دیگه کفرش در میاد و باید همش حواسم باشه به موقع نجاتش بدم از توی بغل کوچیک و بزرگ. دیگه این مهمونی آخر سعی کردم بیشتر بغل خودم یا باباش باشه، ولی باز مگه میذارن؟ با خواهش و التماس و زور و تهدید و ارعاب بالاخره می گیرنش و می برنش! خودش هم بدش نمیاد البته، غریبی نمی کنه و می خنده و شیرینه و عاشق بازی! خلاصه این مهمونی های افطاری هم برای خودش ماجرایی داره امسال! بچه ام خیلی خسته میشه و معمولا هم یه جای ساکت آدم پیدا نمی کنه بخوابوندش و با یه صدای خنده دو متر از جاش نپره! وقتی می رسیم خونه باید کلی تنِ خسته ی کوچولوش رو ماساژ بدم تا بخوابه.... 

راستی من هی عکس میذارم ولی خودم نمی تونم ببینم! شما پایین همین پست چیزی میبینید؟

 

        

/ 36 نظر / 66 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشا

سلام عزیزم ماشالا این دخملت خیلی نازه به جای من بوسش کن [لبخند][قلب][ماچ]

سیما

ما الان داریم پایین این پست یه دخمل تپلوی قلمبه می بینیم!!! شما رو نمی دونم!!!! عزیز دل شما یه لطفی کن امسال و سال بعد رو بی خیال ثواب روزه بشو! شما همین که این سعادت رو داشتی که مادر بشی مطمئن باش به اندازه 40 سال روزه داری پیش خدا ارج و قرب داری! حالا مهمونی افطاری رو زشته آدم رد کنه!! دیگه اینقدر ها هم بی ایمان نیستیم که! ولی جون من خیلی مواظب این دختر باش یه وقت اذیت نشه...هر وقت هم واسه مالش تن کوچولوش نیروی کمکی خواستی تو رو خدا منو خبر کن که بیام یه کم قربون اون تن و بدن بشم من.....

نارگل

الهی عزیزم توت فرنگی خوشمزه و قلمبه[قلب][ماچ]

آرش

ماشالا چه دوخمل نازی _______(¯`:´¯) _____ (¯ `•آپم•´¯) _____ (_.•´/|\`•._) _______ (_.:._)__(¯`:´ ¯) __(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.نگاهی•´¯) (¯ `•آهی•´¯)¶__(_.•´/|\`•._) (_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶ __(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶ ____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶ _____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ______(¯ `.کوفتی•´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶ ______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶ _______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶&

نو عروس

سلام ایشالا همیشه شاد باشینو و دختر نازتونم سالم و تا آخر عمر خوشبخت. از وبلاگت خوشم اومد لینکت میکنم دوست دارم باهات دوست بشم اگه دوست داری منو با اسم روزانه های یک تازه عروس لینک کن[ماچ]

نو عروس

دخترتم خیلی نازو ماهه این سری از روبه رو ازش عکس بنداز صورت خوشگلشو کامل ببینیم[گل][ماچ][گل]

مهلا

سلام. خیلی کوچولوی نازو تپلی داری. منم یه کوچولو دارم که 10 ماهست ولی خیلی کوچولو به نظر میاد همه میگن 5 ماهست. نمی دونم چی کار کنم که یه کم تپلی بشه. اگه می تونی یه کم راهنماییم کن. ممنون می شم.

مهلا

سلام عزیزم ممنون که دلداریم دادی. اتفاقا آیدا هم اصلا شیر خشک نخورد. منم تازه بردمش دکتر مثل شما دلداریم دادو گفت بهترین چیز واسه بچه کته ماهیچه با ماست پر چربه اگه روزی یه وعده بدی به طوری که طعمشو با آب لیمو یا نمک متفاوت کنی زودتر وزن میگیره. ممنونم گلم.[ماچ]

نفیس

وای خدا هزار ماشالا این فرشته کوچولو چقدر نازه خدا حفظش کنه براتون ستاره جون فرشته نگهبان همیشه مواظب بچه ها هست آرزو می کنم همیشه سالم باشه و شاهد موفقیتش باشید[بغل]