زنده ام!

یعنی اگه تصورش رو هم کرده بودم که نیم وجب بچه چقدررررررررر از آدم وقت و انرژی می بره.... چقدر سخته بچه داری ! از بارداری هم سخت تره! از زایمان که خیلیییییی سخت تره! حالا تازه این خوبشونه، نه گریه الکی می کنه نه مریضه و اذیت داره. اما باورتون میشه من اکثر روزها ناهار نمی رسم بخورم؟! یهو می بینی دو ساعت روی تخت نشستم و شیر دادم، هواگیری کردم، پوشک عوض کردم، دوباره گرسنه شده، شیر دادم، هواگیری کردم، خوابوندم، نق زده، بغل کردم، ماساژ دادم، دوباره خوابوندم! بعدش هم دیگه حوصله و میل به غذا خوردن ندارم و از خیرش می گذرم یا خودمم کنارش می گیرم می خوابم. این شده کار ما! البته اینم بگم در کنارش اینقدر بغل کردن این عروسک فسقلی که خودشو می چسبونه به آدم و با اون دستای کوچولوش لباس خودشو محکم می گیره که نیفته لذت بخشه که این سختیهاش هم قابل تحمل میشه. تقریباً اکثر مواقع می فهمم چش شده (80% وقتها گرسنه است شکمو) . به لطف باباش و بقیه اعضای خانواده داره به سلامتی بغلی هم میشه ، هرچند وقتی خونه هستیم توی روز من سعی می کنم الکی بغلش نکنم و بذارم گاهی هم واسه خودش توی تختش بیدار باشه اما محمد که میاد دیگه اینقدر دلش واسه دخترش تنگ شده که سر غذا هم توی بغل می گیردش!  خلاصه که این 15 روزه کلی زندگیمون عوض شده، انگار ستیا 15 روز نیست که عضو خانواده مون شده، انگار همیشه بوده، گنجشکک من. 

امروز تولد محمد بود. پارسال تولدش پاریس بودیم، از قبلش یه رستوران رو نشون کرده بودیم که اونشب بریم، چقدر خوش گذشت، هعی روزگاار! امروز ظهر که بیدار شدم با مامانم هماهنگ کردم که شب تولد محمد رو خونه ی اونا بگیریم. قرار بود ستیا رو عصر بذارم اونجا و با محمد بریم براش کادو بگیرم و برگردیم خونه ی مامان اینا. نزدیک عصر زحمت کشیدم فسنجون درست کردم و توی راه کیک و شمع و فشفشه و ... هم خریدم و با ستیا و وسایلش گذاشتم خونه ی مامان و رفتم دنبال محمد. می خواستم امسال براش یه کت چرم بخرم، برای همین حتماً باید خودشم می بردم! خریدمون که تموم شد ساعت حدود 9:30 بود. رفتیم خونه ی مامان اینا و اونجا کلی سورپرایز شد از تولدی که براش گرفتیم. 30 سالگیت مبارک مرد عزیز من! ببخش که با این فرصت کم نشد جشن بهتری برات بگیرم...

این روزهام روی دور خیلی تند می گذره، کم خوابی های شبانه، تجربه های تازه، موقعیت هایی که توی بعضی هاشون فرصت اشتباه ندارم و باید حواسم خیلی جمع باشه، روحیه ی متلاطم خودم که تلاش می کنم نذارم به افسردگی برسه، زندگی جالب کودکی که اینقدر وابسته است که آدم اشکش در میاد از کم توانیش، همسرم که پا به پای من زحمت می کشه و بار همه ی انتظارات من هم به دوشش هست و ... مادر بودن و همسر بودن و فرزند بودن همزمان خیلی کار سختیه اگه بخوای توی همش هم حداقل نمره ی قبولی بگیری....

/ 18 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نارگل

ای جان شکمووو[خنده] احتمالا اینشو به من رفته چون من اینروزا ۸۰ درصد مواقع گشنمه! فکر کنم ته معده م جدیدا سوراخ شده[نیشخند] راستی واسه همینه که من نی نی نمی خوام دیگه..اونم نی نی دختر!.. چون این شوهر من از الان عشق دختره ..فردا اگه دختر دار بشیم من اصلا چشم ندارم ببینم اونو بیشتر دوست داشته باشه یا تحویل بگیره[عینک]

سپیده

چقدر زیبا می نویسی... این روزها که خونه ای و سرگرم ستیا سعی کن دلنوشته هاتو بنویسی که قلمت فوق العاده س انشالا همه چیز بهتر و بهتر بشه همیشه شما را دنبال می کنم[قلب]

آریانا

سلام عزیزم من از طریق وبلاگ ممول با وبلاگت آشنا شدم....... این حس هایی که اینجا می نویسی من تقریبا حدود هشت ماهه دارم تجربش می کنم......... حالا بذار کمی بزرگتر شه بتونه شیرین کاری بکنه دلتون رو می بره............... امیدوارم همیشه سلامت باشه

آیسان

آخییییییی ! فکرشو بکن چقد حوشمزس ! [نیشخند] واقعاَ باباش حق داره میاد خونه همش بغلش کنه دیگه !

لیلی

سلام ستاره جون.خسته نباشی .وای چه جالب خواهر منم عین حرفات رو می گفت و اینکه می بینی یه بچه اینقدر بهت وابسته است و مظلومه گریه ات می گیره. عزیزم میخوام بت بگم نترسی کم کم قلق همه چی دستت میاد.[گل]

بانوی اردیبهشت

اینهمه بهت گفتم قدر روزای بیکاری و تنبلی رو بدون و انرژی جمع کن واسه همین روزا بود دیگه! [چشمک] فکر کردی عروسک به این خوشگلی رو الکی بهت میدن، حالا حالا ها باید واسه ش زحمت بکشی![چشمک] ولی با اینکه تجربه نکردم اما با اون جمله ت موافقم: "اینقدر بغل کردن این عروسک فسقلی که خودشو می چسبونه به آدم و با اون دستای کوچولوش لباس خودشو محکم می گیره که نیفته لذت بخشه که این سختیهاش هم قابل تحمل میشه" واقعا نوزاد تازه متولد شده خیلییی دوست داشتنیه! [ماچ] تولد همسرت هم مبارک![لبخند]

هرمیون

سلام ستاره جان خوبی؟ چی می کنی با بچه داری؟ کیف می ده ها چه مامان خوبی هستی شما عزیزم یادم شما یک لینک یکبار گذاشته بودی که سرپرستی بچه هارو می تونستیم به عهده بگیریم می شه دوباره اون لینکو بهم بدی؟ ممنونم

بهناز

پس حسابی مشغولی [قلب]..قدر این نی نیت رو بدون ، هی فقط می می می خواد و چیزی دیگه نمی خواد.

مریم

چقدر قشنگ مینویسی مامان مهربون! چقدر زیبا ، روان و بی آلایش لفا دست کوچولوی ستیای نازنین رو ببوس از طرف من :* خوب خوب باشی خانوم، توپ توپ

الهام

انقدر زیباست تعریفات که آدم دلش نی نی میخواد. وااای مواطب تغذیه خودت باش عزیزم.