دختری شبیه خودم!

همیشه هر کس ازم می پرسید دوست داری بچه ات شبیه کی بشه می گفتم برام فرقی نداره! واقعا هم نداشت! هم قیافه ی خودم رو دوست دارم هم همسرم رو، تعصبی هم ندارم که حالا شبیه عمه و عمو و خاله و مادربزگاش بشه یا نشه چون همشون رو دوست دارم و به نظرم همشون خوش قیافه اند! اولها که ستیا دنیا اومده بود هر کی می دید می گفت شبیه محمده، فقط لبها و حالت چشمهاش به من رفته. گفتم خیلی هم خوب! کم کم که چشمهاش باز شد و پف صورتش خوابید و هوشیار تر شد گفتند نه! به نظر ما شبیه تو هم هست! بازم گفتم فرقی نداره. بعضی روزها هم شبیه خواهر محمد می شد و بعضی روزها شبیه خواهر من. توی بغل محمد که بود می گفتیم مثل باباشه و توی بغل من که بود می گفتند مثل مامانشه! اما حالا تقریباً هرکس می بینه میگه ستیا خیلی شبیه منه. نگاههای درخشان و لبخند و خندیدنش خیلی مثل منه. من خودم بیشتر از همه اینو حس می کنم. و راستش با اینکه می گفتم فرقی نمی کنه شبیه کدوممون باشه اما خوشحال میشم که یه عروسک شکل بچگیای خودم داشته باشم. دیشب به محمد میگم ستیا رو که بغل می کنم حس می کنم بچگی خودم رو بغل گرفته ام، از بس این نگاهها و لبخندها برام آشناست.... خیلی با مزه است که آدم حس کنه داره بچگی خودش رو بزرگ می کنه، انگار یه فرصت دیگه داری تا بعضی اخلاقهای بد رو از خودت دور کنی، بعضی رفتارهای خوبت رو تقویت کنی، انگار فرصت داری دوباره بچگی کنی....

چقدر خوبه که تو هستی گنجیشکه! راستش رو بگم هیچوقت توی این سالهای گذشته به کسی که بچه داشته باشه غبطه نخوردم. تازه توی دلم موقعیت دو نفره ی خودمون رو بیشتر دوست داشتم . همیشه عاشق بچه ها بودم ولی نه برای خودم،وقتی می گفتم وااای فلانی بچه داره انگار دارم از یه موقعیت متفاوت حرف می زنم که حالا همچین هم خواستنی نیست! توی گردشهای وقت و بی وقتمون یکی از حرفهامون این بود که خوبه بچه نداریما! وگرنه کی می تونست مثلا ساعت 1 شب بیاد بام تهران زیر برف نسکافه بخوره! (خوب معلومه که با بچه نمیریم زیر برف نصفه شبی یا مثلا هر وقت دلمون بخواد نمیشه بریم سینما! اما کلی گردشهای دیگه هست که اصلا با نینی بیشتر هم خوش می گذره، مثل قدم زدن توی پارک! یا همین موندن توی خونه و بازی کردن با این فسقلی!) .الان حس و حال کسایی که دور و برم هستند و بچه ندارند رو درک می کنم، همچنین دوستانی که بچه داشتند و ما حوصلمون سر میرفت از بس راجع به بچشون حرف می زدند (خدایا ما رو ببخش!) . کلا چند وقتیه که دیگه سعی می کنم راجع به موقعیتی که خودم تجربه اش نکردم قضاوت نکنم، این اخلاق بد اکثر ایرانی هاست که در مورد همه چیز یه نظری دارند، من خودم رو راحت کردم و خیلی راحت راجع به وضعیتی که شناختی ازش ندارم میگم نظری ندارم!  دارم از روزهای کودکی دختر سه ماهه و شیرینم با تمام وجود لذت می برم و هر روز میگم چقدر خوبه که تو هستی....

/ 25 نظر / 169 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امروز من

سلام یه کمی دیر کردم ؟؟؟ این حس رو تجربه نکردم و احتمالا" جزو اونهایی هستم که نمیدونم چی میگی [متفکر] اما خوشحالم که داری یکی از نعمتهای خدایی رو تجربه میکنی و لحظه هاشو ثبت میکنی امیدوارم خدا زیادش کنه [چشمک]

نندی

دختر منم یک کم شبیه خواهرم است گاهی اوقات نگاه هاش.اون وقت فکر می کنم منم بچه شده ام و فقط 4 سال ازش بزرگترم![لبخند] راستی نوشته هات رو دوست داشتم مرسی که باعث آشنایی من با وبلاگ خوبت شدی!

نارگل

من اینجا کامنت گذاشته بودم پس کو[سوال]

سیما

ستاره جانم تو همیشه برای همه موقعیت های زندگیت یه فلسفه ی قشنگ داری...یه نگاه نو...یه دلیل محکم که آدم رو به فکر فرو می بره و باعث میشه ازت یه چیزی یاد بگیریم!...تجربه کردن سه ماهگی دختر خوشگلت و حس و حالی که ازش نوشتی برای من هم خیلی جالب بود...چون به قول خودت یادم دادی که وقتی تو موقعیتی نیستم راجع بهش قضاوت نکنم....کاری که متاسفانه اکثر اوقات می کردم!!! راستی ! من که هر چی تو چهره ی این خانوم خوشگله دقیق میشم نمی تونم حدس بزنم بیشتر شبیه کدومتون شده!!!! به نظر من بچه شباهت غریب و نامحسوسی به هر دو طرف داره...اصلا قابل تشخیص نیست...درست نمیگم؟؟؟

وجود

سلام ستاره عزیز من شما رو لینک کردم

شوهرجان

سلام دوست من پستهاي قشنگي ميذاري. آفرين. بعد از اوون "زخم زبون" من هم امروز آپ كردم با عنوان "رقص و اشك"، خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم... متشكرم

نسرین

سلام خانمی...منم گاهی از دست خودم شاکی میشم که الان چه وقت بچه دار شدن بود اما وقتی از یه دید دیگه نگاه میکنم خدا رو شکر میکنم[چشمک] اگه دوست داشتی پیش منم بیا[ماچ]

هنا

خصوصی

هستی

سلام خوبی با بچه داری چطوری

هستی

سلام خوبی با بچه داری چطوری